|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
گفت : امیدوارم که یک روز آدم مهمی شوی!
دیگر نه مثل قبل ذوق زده شدم ، نه به فکر فرو رفتم که یک نفر دیگر به تعداد آدم هایی که این جمله را بهم گفتند اضافه کنم ، نه برایش از آرزوها و آرمانهایم گفتم ، نه ....
فقط گفتم : نه بابا . و این جمله نه از روی تواضع که از سر صداقت بود!
ده-یازده سالم بود . تازه از 313 نفر چیزهایی شنیده بودم . زل می زدم تو چشم های پدرم و امیدوارانه می گفتم من هم می خواهم یکی از آنها باشم ! و ذهنم پر از علامت سوال بود که چرا او نمی گوید من هم ؟ چرا آدم بزرگ ها اینقدر ناامید و بی خیالند؟!!!
حالا علاوه بر 313 نفر خیلی چیزهای دیگر هم از لیست آرزوهایم خط خورده .(چقدر سخت و تلخ است نوشتن این سطور!) می ترسم همین طور که سالها می گذرد کم کم لیستم سفید شود !
کجا دارم می روم ؟ یک نفر مرا نگهدارد لطفا !
پ.ن1: بالاخره فرصت کردم لیست کتابهای (کتاب با نون اضافه ) را تایپ کنم . (ماجراهای من و فردوسی) هم با دو قسمت به روز است . (کشکول) را هم ان شاءالله همین روزها افتتاح می کنیم!
پ.ن۲: باوجود علاقه شدیدم به پی نوشت نوشتن متاسفانه حرف خاصی برای گفتن ندارم . راستی این سیب های زرد با (بخوانید +) نمک خیلی خوشمزه می شود ها! امتحان کنید.
سلام
قبل از اینکه همراه بخرم خیلی به این هایی که مدام پیام می دهند یا تک می زنند انتقاد می کردم . همه هم می دانستند که من اصلا اهل این حرف ها نیستم . تا جایی که یادمه اون اوایل یک بار چی شد و تک زدم به کسی پشت سرش زنگ زد که کاری داشتی؟
خلاصه نه خودم اهلش بودم نه بقیه انتظارش را از من داشتند .
اما آخرش این دوستان باوفا کار دستمان دادند . وسط کلاس، شب ، نصفه شب، اذان صبح... تک می زدند و من هم تو رودربایستی سه تا یکی جواب می دادم . کم کم دیدم نه انگار بد چیزی هم نیست . همین که وقتی ناراحتی ، وقتی تنهایی .. حتی در شرایط عادی زندگیت ، یک کسی یک دفعه ، بی مقدمه خودش را به یاد تو بیاورد و بفهمی که به یادت بوده و آنقدرها هم که فکر می کردی تنها نیستی . یا دلت برای کسی تنگ شود ، به دوستی فکرکنی ، برایش دعا کنی ... و با یک تک همه ی این حرف ها را بزنی!
چون اغلب وقت و حوصله ی تلفن را ندارم ، خیلی ازدوست های قدیمی ام به حالت تعلیق درآمده بودند . حالا اما با این تک های دوست داشتنی چقدر دوستی قدیمی زنده کردم تازگی ها !
حداقل فایده اش این است که لبخندی برلبت می نشیند و لبخندی بر لبی می نشانی...
سلام
فاطمه کوچک بود . ده سال نداشت هنوز . پدر سفر بود ، به حج رفته بود. گروهی از شیعیان از شهرهای دور برای دیدن امام کاظم(ع) آمده بودند . سوالاتی داشتند . وقتی فهمیدند امام مدینه نیستند . کلی ناراحت شدند . دلشان نیامد همان طور بروند . کورسوی امیدی داشتند. سوالاتشان را در برگه ای نوشتند و به فاطمه دادند که اگر امام تا چند روز آینده بازگشتند پاسخ دهند وگرنه قبل از رفتن برای گرفتنش می آیند. سه چهار روز دیگر آمدند و چون دیدند امام هنوز بازنگشته اند سوالاتشان را طلب کردند که بروند . برگه را که بازکردند جواب همه ی سوال ها نوشته شده بود . کامل ، درست ، علمی! کار فاطمه بود .
با کوله باری از حیرت بازگشتند که در راه امام را دیدند ، ماجرا را گفتند . امام پاسخ همه ی سوالات را کنترل فرمود . همه کامل ، درست ، علمی !
و آنگاه بود که امام سه بار گفتند : فداها ابوها ( پدرش فدایش باد!)
داستان را شنیده بودی حتما قبلا بارها ولی حواست بود که تنها یک پدر دیگر به دخترش چنین جمله را گفته است : (فداها ابوها) را تنها تاریخ از زبان محمد سراغ دارد خطاب به فاطمه اش!
یاد آن عالم افتادم که در خواب یکی از ائمه را دیده بود و بسیار خواهش کرده بود که قبر فاطمه زهرا(س) را به او نشان دهند و در جواب جمله ای شنیده بود که تا آخر عمر او را پای بند قم کرد : به زیارت فاطمه معصومه در قم بروید و کراماتی را که می توانستید با زیارت قبر فاطمه زهرا(س) کسب کنید با زیارت او بدست آورید!
تو هم مثل من هوای قم کردی . نه ؟
پ.ن1: جملات را از حافظه ام نوشتم ایرادی دارد اگر اصلاحش کنید .
پ.ن2: گفتنی هایی از این دست از حضرت معصومه(س) زیاد است ولی حیف که من فرصت نداشتم بیشتر بنویسم . شاید وقتی دیگر !
پ.ن3: اگر می خواهید نیم ساعته خیلی کامل با حضرت معصومه(س)آشنا شوید، حتما کتاب ( بی تو یک سال است) را از مجموعه کتاب های دانشجویی بخوانید .
پ.ن4: حالا اینقدر ناراحت نشوید ، روز دختر هم مبارک !
سلام
من اصلا آدم تنوع پذیری نیستم . اما به خاطر مشکلات قالب قبلی مجبور شدم عوضش کنم . و امروز از کلاس ۸ صبحم زدم تا سه غیبتم کامل شود و بیایم در این فضای مجازی قالب عوض کنم ! گرچه قالب قبلی بیشتر به اسم وبلاگم می آمد و اصلا برای همین انتخابش کرده بودم ولی خوب علاوه براینکه خیلی دیر باز می شد خیلی هم تیره بود و دل آدم می گرفت . حالا باز هم اگر با این قالب در بازکردن وبلاگ مشکل داشتید خبر بدهید عوضش کنم . به قول ما مشهدی ها خدا رو چی دیدی شاید سر همین قالب وبلاگ ما تنوع پذیر هم شدیم!
حالا که آمده ام پس بی چکه نگذرد آمدنم :
کتاب نگاهی به تاریخ جهان از جواهر لعل نهرو را شروع کرده ام ، او تاریخ را در قالب نامه هایی اغلب از زندان به دخترش یاد داده است ، در قسمتی از این کتاب جمله ی زیبایی خواندم :
خواندن تاریخ بسیار خوب و جذاب است اما کمک کردن برای بوجود آمدن تاریخ از آن هم جذاب تر است و می دانی که اکنون در کشور ما تاریخ ساخته می شود!

سلام
این روزها راه رفتنم درخیابان بیشتر شبیه ماشین بازی های کامپیوتری شده . مدام بپیچ به چپ بپیچ به راست ... نه ، اشتباه نکنید مشکل از کوچه ها و خیابان های محلمان نیست . همه اش زیر سر این برگ های پاییزی است که گاهی مجبورم می کنند برای یادآوری یک نوستالوژی شیرین کودکی و شنیدن صدای خش خشی که برایم مثل یک موسیقی زیباست ، از پنج متر قبل مثل تیراندازها نشانه گیری کنم که قدم هایم را چطور بردارم تا برگ پنج متر جلوتر زیر پایم قرار بگیرد و ..خش... چه صدای روح نوازی دارد! گاهی اوقات برای شنیدن یک خش خش ناچیز مسیرم را هم حتی عوض می کنم .
متولیان امور جوانان !
من یک کوچه باغ پر از برگ های پاییزی می خواهم .
عجله کنید لطفا طرح سه فوریتی است!
سلام
روز بسیار بسیار خوبی را گذرانده بودم . هیچ اتفاق بدی نیفتاده بود ، همه ی اتفاق های خوب افتاده بود، یک کتاب قشنگ خریده بودم ، با خوردن یک پرتقال بمی یاد بچگی هایم افتاده بودم ... و خیلی چیزهای خوب دیگر . همه اش می گفتم زودتر بخوابم تا از این رویای شیرین بیدار نشدم و خراب نشده ! ولی خراب نشد الحمدلله.
شب که رفتم مسواک بزنم گفتم اینقدر امروز خدا به ما حال داده ما هم یک حالی به خدا بدهیم و وضو بگیریم!
داشتم وضو می گرفتم که فکر کردم اینقدر امروز خدا سنگ تمام گذاشته ما هم سنگ تمام بگذاریم و قبل از خواب یک صفحه قرآن بخوانیم...
روی تختخواب که دراز کشیده بودم با خودم فکر کردم : خیلی زرنگ است خدا ، این فکرها را هم اینجوری به ذهنم انداخت تا خوبی روزم تکمیل شود!
سلام
محله ی قبلی ما نزدیک حرم بود . از اون محله های اصیل قدیمی که همسایه ها همه همدیگر رو می شناختند . اونجا گاه گاهی از بالای پشت بام چند تا بشقاب عجیب غریبو رو پشت بام های خونه ها می دیدم ولی هیچ وقت آنقدر زیاد نبود که جدیشان بگیرم .
وقتی به محله ی جدید اسباب کشی کردیم اولین چیزی که توجه هممونو جلب کرد پشت بام خونه ها بود ! از روی تراس که نگاه می کردی تقریبا خونه ای نبود که روی پشت بامش چند تا از اون بشقاب های عجیب و غریب نداشته باشه . حالا ما مونده بودیم که اولا چرا از پلیس و گشت ارشاد و این چیزایی که تو فیلم دایره زنگی نشون داده بودن خبری نیست دوما چرا رو پشت بام یک خونه ی یک طبقه سه تا بشقابه؟ (البته بعدا فهمیدیم برای اینکه همه جا رو بگیره باید سه چهارتا باشه . اینم محض افزایش اطلاعات شما!)
حالا من کار ندارم که قبلا مردم یک حیایی داشتن و یک ملافه ای چیزی روش می انداختن که الان درسته قورتش دادن . کار هم ندارم که از نود درصدشون که بپرسی میگن فقط اخبارو نگاه می کنن یا فقط جام جم رو میگیرن . (کار ندارم چون دیگه خودشونم فهمیدن چه سوژه ی تکراریی شده!)
من فقط موندم زن های این خونه ها چه طور اجازه میدن پای این هووی خوش نقش و نگار به این راحتی به خونشون باز بشه ؟!!!!!

سلام
گوشه هایی از زندگی امام صادق(ع) رو برای نشریه نوشته بودم . می خواستم برای شهادتشون بذارم تو وبلاگ که کامپیوتر خراب شد . نشد . دیدم شناخت ائمه که منحصر با یک روز نیست برای همین در ( ادامه ی مطلب) می تونید بخونیدش. گرچه برای مخاطب راهنمایی و دبیرستان نوشتم ولی امیدوارم برای همه مفید باشه.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
* باریکی کوچه کم بود ،تازه دو طرفش هم ماشین پارک کرده بودند . هر کار کرد نتوانست وارد خیابان اصلی شود . یک ماشین تو پیاده رو پارک کرده بود و یکی سر پیچ . تمام مهارت رانندگیش رو به کار گرفت که مارپیچی از میونشون رد بشه که نتونست . کلافه شده بود . دنده عقب گرفت تا از اون مخمصه خلاص شه که یک دفعه . ترق . جوب رو ندیده بود! کارد می زدی خونش درنمی اومد . پیاده شد . چرخ سمت راست عقب کاملا تو جوب افتاده بود . سر ظهر تابستون آنقدر خسته بود که دلش می خواست ماشینو ول کنه بره . دور و بر بنایی هم نبود که آجر بذاره زیر چرخ تا بالا بیاد . داشت شماره های موبایلشو بالا و پایین می کرد که یکی رو پیدا کنه این ساعت بتونه بیاد کمکش که چند تا جوون از کنارش رد شدن . فکری تو ذهنش جرقه زد ، گرچه امیدی نداشت ولی بازهم روانداخت و کمک خواست . با معرفت بودن . ده دقیقه ای سه تایی عرق ریختن تا بلاخره چرخ دراومد . از جوونا تشکر کرد اومد تا سوار ماشین شه.
*سنی گذشته بود ازش . دیگر نیروی جوانی رو نداشت . ولی چی کار می تونست بکنه . بچه هاش همشون صبح تا شب سرکار بودن . خیلی هنر اگه می کردن آخر هفته سری هم به او می زدن . چند روزی بود قند و شکرش تموم شده بود . هر چی تو ذهنش بالا و پایین کرد که به پسرش زنگ بزنه فایده ای نداشت . می دونست حرف های اون وعده ی سر خرمنه و بی قند و شکر چند روز مگه می تونست سر کنه . آخر دلشو به دریا زد و زنبیل قرمز پلاستیکیش رو برداشت و از خونه زد بیرون . مغازه سر چهارراه تموم کرده بود . آدرس یک تعاونی دیگه رو داد . گفت راهی نیست . همین جا اتوبوس سواربشه ایستگاه دوم باید پیاده شه . شماره اتوبوس رو پرسید و سوار شد . حالا زنبیلش حسابی سنگین شده بود . قند وشکراشو گرفته بود ولی دیگه نا نداشت راه بره و گرما حسابی بی حالش کرده بود . اولین اتوبوس که اومد سوار شد و وقتی سه چهار ایستگاه دور شده بود تازه فهمید اشتباه سوار شده . وقتی پیاده شد هیچ کدوم از خیابونا رو نمی شناخت . دیگه نمی دونست چی کار کنه . از خستگی چشماش سیاهی می رفت. نزدیک بود ماشین بهش بزنه . بوق ممتد راننده رو که شنید فقط گفت : یا امام رضا خودت به دادم برس .
* مرد داشت سوار ماشین می شد . با خودش گفت خدا خیر بده به اون جوونا اگه نبودن معلوم نبود چند ساعت باید وسط این گرما معطل ماشین می شدم . در ماشین رو باز کرد و اومد بشینه که که پیرزنی از پشت صداش کرد و آدرس پرسید . آدرسش مستقیم نبود ولی با حوصله به پیرزن یاد داد . دعاش کرد و سلانه سلانه گذشت . هنوز استارت نزده بود که پیاده شد . پیرزن چند قدمی دور شده بود که صدای مرد رو شنید: مادر! بیا سوارشو می رسونمت .
پ.ن ۱: ایراد زیاد داشت می دونم ولی خیلی خوشحال میشم اگه راهنماییم کنین.
پ.ن ۲:چقدر به زندگی امیدوار میشی وقتی با خودت فکر می کنی هرروز چند تا از این صحنه ها گوشه و کنار شهر اتفاق می افته !
سلام
دلم لک زده برای روزهایی که معلم می گفت بچه ها برای فردا تمرین های این درس رو تو دفتراتون بنویسین . و ما چقدر چانه می زدیم که خانوم می شه فقط جواباشو بنویسیم ؟ و وقتی با نه قاطع معلم رو به رو میشدیم وسایلمونو از تو جامیز در می آوردیم و آروم تو کیفامون می ذاشتیم و برای زنگ آخر لحظه شماری می کردیم .
عصر که می اومدیم مشقامونو بنویسیم اول دو طرف صفحه های دفتر چهل برگو با دو تا خودکار آبی و قرمز خط کشی می کردیم و بعد شروع می کردیم با خودکار قرمز شماره سوالو می نوشتیم بعد با خودکار آبی خود سوالو بعد باز خودکارو عوض می کردیم و علامت سوالو با قرمز می ذاشتیم . آخر سر هم می رفتیم خط پایین یا همون جا جلوش با مداد سیاه جوابو می نوشتیم .
دلم لک زده برای خرید لوازم التحریر اول سال . چقدر برامون مهم بود . از یک هفته قبل برنامه ریزی می کردیم و لیست می نوشتیمو ...
یادش بخیر اول دبستان که بودیم هنوز زنگ های تفریح خاله بازی می کردیم ! دوم سوم که رفتیم پای ثابت زنگ تفزیحا کش بازی بود و رئیس اونی که از خودش کش داشت . فکر کن یک کش ارزون قیمت چه اهمیتی داشت اون روزا!
تخته سیاه که پر می شد خدا خدا می کردیم که معلم به ما بگه بریم تخته رو پاک کنیم . و اگه شانس بهمون رو می آورد و صدامون می کرد سعی می کردیم همه ی تخصصمونو در تمیز پاک کردن تخته نشون بدیم!
یادش بخیر امتحانای املا همه ی حواسمون به دهان معلم بود که جدا یا سرهم بودن کلمه رو بفهمیم.
جدول ضرب رو که یاد گرفتیم انگار قانون جاذبه رو کشف کرده باشیم به خودمون افتخار می کردیم .
سیب خوردن زنگ تفرحا یادش بخیر اون سیبای بزرگ قرمزو که تقریبا تو کیف هر کدوم از بچه ها یکی ازش بود به چه زحمتی تموم می کردیم .
کلکسیون پاک کن و دفترچه و سرکن بود که اون روزا خیلی طرفدار داشت .
جلد کردن کتابا چه مصیبتی بود اول سال به خصوصوقتی جلد کردن تموم می شد و می دیدیم افتضاح دراومده! حالا کی حال داشت دوباره همه ی اون چسبا رو باز کنه!
سال بالایی ها چه آدمای مهمی بودن . همیشه فکر می کردیم یک سال بالاتر رفتن رویاییه که گرچه همه به اون رسیدن ولی عمرا اگه نصیب ما بشه!
...
چه میشه کرد دوباره پاییز با این نسیم غریب شبانه اش یک مشت خاطره های شیرین بچگی رو به یاد آدمی میاره که از وقتی دانشگاه رفته دیگه روزای اول مهر براش مهم نیستن!
مثکه این دفعه زنگ آخرو برای همیشه زدن!
پ.ن۱:ببخشید یک کم درهم و برهم شد همون جا فکر می کردم و می نوشتم.
پ.ن۲:آخ که من چقدر پی نوشت نوشتنو دوست دارم!
پ.ن۳: این روزها یک کم حالم خوب نیست (البته فکر کنم از لحن مطلب هم معلوم بود) برام دعا کنید خیلی.
پ.ن ۴:تصمیم گرفتم از این به بعد کلاس گذاشتنو بذارم کنار و به جای پست و کامنت و ...محض شادی روح فردوسی بگم یادداشت و نظر و ...
پ.ن۵:اگه من روزی بیشتر از یک یادداشت بذارم از نظر شما اشکالی داره؟ آخه چکه ها دارن رود می شن از بس این روزا حرف دارم من!
پ.ن۶:ندیدپدید و وبلاگ ندیده هم همونیه که الان اینا رو تو دلش گفت!!!!!!!!!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
- مسلمانان در شعب ابوطالب که بودند ، زیر آن فشار گرسنگی و گرما و
مرگ و فقر و ... وقتی می ترسیدند بلند بگویند مسلمانند، وقتی
فرزندانشان،همسرانشان، خانواده هایشان را به خاطر چهارکلمه * از دست
می دادند . وقتی بلال را می دیدند که زیر فشار سنگ ها بر سینه اش
چگونه عرق می ریزد يا وقتی جنازه ی سمیه و یاسر را دفن می کردند ،
وقتی مظلومیت پیامبرشان ، وقتی توهین های مشرکان را به همه کسشان
می دیدند ...
رویای شبانه شان بود شاید روزی که که بتوانند بدون هراس در
مسجدالحرام قرآن بخوانند و دیگر دلهره ی تازیانه های ابوسفیان ، داغ
شهادت دوستان تازه مسلمان ، غربت طرد شدن از طرف خانواده و جامعه بر
دلشان نباشد . و از آرزوهای دور و درازشان بود شاید که زمانی نوای
محمدرسول الله در شبه جزیره ی عربستان بپیچد .
فکر نمی کنم جز اینها چیز بیشتری از خدا می خواستند .
- بیست سال و اندی بعد تمام شبه جزیره که مسلمان بودند هیچ ، چیزی
به تصرف روم و ایران هم نمانده بود . خبری از شکنجه ها که نبود هیچ،
ابوسفیان خودش هم مسلمان شده بود(فکر کن آن موقع به خواب هم نمی
دیدند!) ، وضع مسلمان ها خوب شده بود ، غنائم می رسید ، تجارت رونق
داشت ... زودتر از آنچه فکرش را می کردند به همه ی اینها رسیده بودند ،
اما....
- آن روزها شاید فاطمه(س) در بیت الاحزان به یاد روزهای خوب شعب
ابوطالب ، به یاد عطر خوش اخلاصی که از شکنجه ها به مشام می
رسید ، به یاد صفای تازه مسلمانانی که آنقدر همه چیزشان را در راه اسلام
بخشیده بودند که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتند ، حتی به یاد
روزهای با هم گرسنگی کشیدن ، با هم از خدا طلب رهایی کردن ، با هم
برای حفظ جان پیامبر دعا کردن ، به یاد اذان بلال (بلالی که حالا دیگر اذان
نمی گفت) و به یاد همه ی این تصویرهای شیرین وحدت ، اشک می
ریخت . و به حال آن روزهای خودشان چقدر حسرت می خورد ، و دلش
چقدر تنگ همه ی آن با هم بودن ها بود!
واقعیت این است: دشمن خارجی همیشه خیلی بهتر از تفرقه ی داخلی
است .
و این روزها چقدر ما داریم این را لمس می کنیم . نه ؟
* لا اله الا الله
پ.ن۱:آمار وبلاگم از امروز فعال شد .
پ.ن۲:هر کار کردم نتونستم با اون فونت قبلی کنار بیام . شرمنده .
پ.ن۳:یک عزیز دیگه هم در این فضای مجازی متولد شد وبلاگشو لینک کردم(بلندپروازی های یک ماهی) حتما سر بزنین قشنگ می نویسه!
سلام
دیشب دعای بعد از نماز مغربم این بود : خدایا کمکم کن
خودم را پیدا کنم
بشناسم
و آنگاه
خودم باشم !
................................................................
پ.ن۱:دوستی پیشنهاد داد به نظرات وبلاگ جواب بدهم . در همین راستا ... چیزی که عیان است چه حاجت ... خودتان نظرات را بخوانید .
پ.ن۲: دوستان دیگری از یک نواختی فونت و اندازه قلم شکایت کردند . در همین راستا... چیزی که عیان است را خودتان دیدید .
پ.ن۳:از همه ی دوستانی که سر می زنند و این خط خطی ها را می خوانند و از همه ی دوستانی که با حوصله درباره ی هر مطلب نظر می دهند یک دنیا ممنونم . تا خودم وارد این فضای مجازی نشده بودم نمی دانستم نظرات بقیه برای نویسنده ی وبلاگ چقدر شیرین و در عین حال مهم است .
پ.ن۴:همین.
سلام ، حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز
گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که عده ای آن را
شادمانی بی سبب می گویند . *
قدیم تر ها ، دهه ی شصت و پنجاه مثلا ، وضع مردم خیلی بدتر از حالا بود خیلی ها برنج را هفته ای یکبار می خوردند . لباس عید کوچکترها معمولا رفو شده و تمیز شده ی لباس خواهر یا برادر بزرگتر بود . هر روز یک عالمه صورت با سیلی سرخ شده در خیابان از کنار هم رد می شدند . دوچرخه نهایت آرزوی یک پسر بچه بود و خیلی از دختر بچه ها فقط اجازه داشتند شب ها در رویاهایشان با عرسک موطلایی بازی کنند ، آن موقع نان خشکی مثل حالا زیاد نبود و شیر آزاد اگر هم بود طرفداری نداشت ، کم نبودند آنهایی که پول بلیط اتوبوس را هم نداشتند و هر روز تمام مسیر تا مدرسه یا سرکارشان را با رفیقی شیر یا خط می انداختند و گپ می زدند ، (کوپن) یکی از اعضای خانواده بود انگار و کلمه کلیدی خیلی از گفتگوها ...
مردم به معنای واقعی (پول ) نداشتند . ولی خوشبخت بودند ، خوشحال بودند ، خوش بودند !
این روزها ، با یک نگاه گذرا هم می توانی بفهمی که همه چقدر وضعشان خوب شده ، یک عالمه رستوران ، فست فود ... ، نزدیک های عید خیابان های شهر جای سوزن انداختن ندارد ، مغازه ها غلغله است ، مدل ماشین بیشتر خانواده ها بالا رفته ، مردم برای بچه های دبستانیشان هم موبایل می خرند ، کامپیوتر هم کم کم دارد از لیست آرزوهای بچه ها خط می خورد و جایش را ... ( راستی جایش را چی گرفته؟ ) ، صف نان آزاد حسابی شلوغ است ، قیمت بلیط که زیاد می شود صدای کسی در نمی آید ، یکی از شغل های رایج سرویس مدرسه است ، (سهمیه بنزین) یا ( ترافیک) شاید جای (کوپن) قبلی را گرفته باشد و ...
این روزها کلمه ی (پول ندارم) را اما بیشتر از قدیم تر ها می شنویم ، همه عصبانی اند ، از زمین و زمان شکایت می کنند ، بوق های ممتد می زنند ، همش دیرشان شده ...
مردم آنقدر خوشی می زند زیر دلشان که افسردگی می گیرند ! آن موقع ها کی وقت داشت افسرده بشود اصلا ؟
شاید هم اشتباه می کنم خوشی نمی زند زیر دلشان ، اتفاقا این روزها بیشتر مردم ناخوشند...
راستی دل خوشمان را سیری چند فروختیم؟
...................................................................................
* مارسل پروست رمان معروفی دارد به نام « در جست وجوی زمان از دست رفته»
* شعر از : سید علی صالحی
پ.ن:امشب که دیدم ۲۵ تا نظر تایید نشده دارم خوب شد دستم زیر چونم بود وگرنه باید فکم رو از روی زمین جمع می کردم! خیلی باحالین همتون . زودتر وبلاگ درست کنین تا برای جبران خدمت برسیم!
سلام
تا به حال عاشقانه تر از این پدری به پسرش گفته است آخر ؟
( و وجدتک بعضی بل وجدتک کلی )*
دیدم که تو پاره ی تن منی .. بعد دیدم نه .. همه ی وجودمی!
حسن بن علی ! خوشا به حالت با این ادامه ی اسمت!
* نامه ی ۳۱ نهج البلاغه
سلام
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز ، آمدنت روشن!
این روز ها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
(قیصر امین پور)
پ.ن۱: من شعر را عینا از روی کتاب (آینه های ناگهان) تایپ کردم اما باز هم شک دارم که این همه علامت تعجب(!) را خود شاعر گذاشته باشد .
پ.ن۲: فکر کنم این تردید ناخودآگاه تحت تاثیر درس -معانی و بیان- که امروز داشتیم و مبحثی به اسم کاربرد به جای علائم در جمله باشد!
پ.ن۳: همیشه از این نگاه فنی به اشعار بدم می آمد آخر خودم دچارش شدم !
پ.ن۴: الان دارم به علامت تعجب های خودم در این دوتا پی نوشت نگاه می کنم!
پ.ن۵:اصلا من دلم می خواهد همش علامت تعجب بگذارم! و یکسره پی نوشت بنویسم!
پ.ن۶:نگران نشوید حالم خوب است فکر کنم!
پ.ن۷: این روزها فکرهایم تیتری شده اند . فقط کلمه ی کلیدی اش را می نویسم که یادم نرود و بعدا درباره اش یادداشتی بنویسم . اما نمی آید . این (آمدن) به نظر من مهم ترین شرط نوشتن است که اتفاقا اصلا در اختیار نویسنده نیست .همین طور چکه مانده اند فکرهایم . ایرادی ندارد که گاهی از فکرهای بقیه استفاده می کنم؟
سلام
یک شب خیلی اتفاقی این صحنه را کشف کردم . اگر یک روز کارگردان یا نویسنده می شدم حتما در اوج فیلم این صحنه را در یک سکانس می گنجاندم :
" شخصیت زن داستان در نهایت کلافگی و درماندگی پشت اپن رو به آشپزخانه نشته و لپ تابش را روی اپن باز کرده و مشغول کار با آن است ؛ خستگی و ناامیدی کاملا در رفتارش پیداست . ماشین لباسشویی در آشپزخانه روشن است و زاویه اش طوری است که در شعاع دید زن است ؛ ناگهان دور ماشین لباسشویی تند می شود ، خیلی تند و با سرعت وحشتناکی کار می کند و می لرزد به گونه ای که تمام وسایل رو و اطرافش هم می لرزد . تنها صدایی که وجود دارد صدای دور تند ماشین لباسشویی است که شبیه به صدای فرود هواپیماست و کاملا بر فضاحاکم است . زن نگاهش را از لپ تاب برمی دارد و به ماشین لباسشویی می دوزد و به مدت چند دقیقه در سکوت تمام ، بدون اینکه حتی کوچکترین تغییری در چهره اش پیدا شود به آن خیره می شود"
سکانس همین جا تمام می شود .
پ. ن: جا دارد نهایت قدردانی خودم را از ماشین لباسشویی خانه مان به دلیل اینکه این ایده را به ذهن من متبادر کرد اعلام کنم !
سلام
چند وقت پیش بود ؛ از یک آشنا شنیدم مادرش که به همه مشاوره می دهد دخترهایتان را زود عروس کنید ، درباره ی ازدواج او خیلی سخت گیری می کند . به تنگ آمده بود او هم . خودش به آن آشنا گفته بود اینها را .
شش ماهی نگذشته بود که فهمیدم با یک نفر دوست شده ! هنوز هم مانده ام که آخر دختری با عقل و ایمان او ...
مثل اینکه واقعا به تنگ آمده بوده .
مادرهایی که دختران هم سن و سال دوستم داشته باشند که این وبلاگ را نمی خوانند که به آنها بگویم : ببینید با این سخت گیری های بی موردتان چه بلایی سر بچه هایتان می آورید !
ولی به هم سن و سالهای خودم که می توانم بگویم : خانواده تان سخت گیرند ، تنهایید ،سخت است ، درست . ولی آخر چرا خودتان به خودتان رحم نمی کنید ؟
امام علی (ع) هم می دانست سخت است که گفت : پاداش مجاهد شهید در راه خدا ، بیشتر از پاداش عفیف پاکدامنی نیست که قدرت بر گناه دارد ولی آلوده نمی گردد. همانا عفیف پاکدامن فرشته ای از فرشته هاست !
راستش دلم برایش می سوزد . کاش می شد یکبار از او بپرسم که فرشته بودنش را به بهای چند لبخند ؟ چند نگاه ؟ چند اس ام اس عاشقانه فروخته ؟
بیایید بعد از نمازهایمان برای همه ی دختران پاک سرزمینمان دعا کنیم !
سلام
نوزاد های تازه متولد شده را که نگاه می کنی ، ثانیه های بودنشان را انگار پدر و مادر ها می شمارند : یک روزه ، دوروزه ، یک هفته ای ، یک ماهه ، یک ساله ، یک سال و چند ماه و اگر بچه ی اولشان باشد گاهی چند روزش را هم می دانند و همین طور برو بالا ... بزرگتر که می شوند گاهی وسط شلوغی روزگار روز تولدشان را یادشان می رود و خیلی بزرگتر که می شوند شاید وقتی دیگر پدر و مادر ها نیستند ، حتی پیش می آید که شک کنند اصلا چند سالشان است ، شصت سال یا شصت و دو سال ؟
همان نوزادی که روزی روزهای بودنش آنقدر مهم بود ، حالا اهمیت بودنش گاهی به اندازه ی سیصد و شصت و اندی روز تردید ، پایین آمده !
فکر می کنم همه چیز به ارزش آدم ها برمی گردد ، وارد دنیا که می شوی مثل یک شمش طلا با عیار صدی . هر روز که می گذرد اما اگر صاحب آن روزت نباشی عیارت پایین می آید و به تبع ارزش بودنت . و همین می شود که روز تولد و خیلی چیزهای مهمتر را فراموش می کنی .
همین است که عاشق بچه هایم دیگر . آخر عیارشان بالاست هنوز . بوی نویی می دهند !
امروز که گذشت وبلاگ من هم یک هفته اش تمام شد . به قول آقا رحمت حمل بر خودستایی نباشد به خودم تبریک می گویم !
این صفحه که الان پر شده ، وقتی هنوز خالی خالی بود عیارش صد بود حالایش را دیگر شما باید بگویید ... فقط امیدوارم اگر زیاد شدن سن وبلاگ هم مثل بزرگ شدن آدم هاست ، این صفحه ی مجازی همیشه نوزاد باقی بماند !سلام
من هیچ وقت اصیل نبوده ام ، همیشه دنبال یک (اصل) می گشتم در زندگی ام . یک اصل ، یک قانون ، حتی یک خط که دقایقم را مرزبندی کند و بر مبنای آنچه باید باشم برنامه ی چگونه بودن را به من بدهد. همین (من) را با هزار ترس و لرز می نویسم که مبادا این هم بدلی باشد ، اصل نداشته باشد ، مثل درون مایه ی بیشتر خط خطی هایم ، مثل سبک نوشته هایم که تقلیدی است .
جالب است واقعا ، اصلا باید جزء عجایب هفتگانه بنویسندش ، آدمی را که مسلمان است ، قرآن دارد ، نهج البلاغه ، صحیفه ... از خانه شان تا حرم فقط یک ساعت راه است ، آنوقت از مسلمانی فقط نماز واجب بدون معرفتش را میداند و روزه ی تنها گرسنگی کشیدنش را و قرآن را فقط ماه رمضان ها تازه آن هم اگر باز کند و نهج البلاغه و صحیفه سالهاست در نوبتند چه رسد به غیره ! وحرم را هم اگر شرم همسایگی نبود به سالی یکبار اکتفا میکرد که برود و فقط تندتند حاجت هایش را بخواهد و برگردد !
واقعا هم باید این آدم را جزء عجایب بنویسند که حالا دوره افتاده که راه کجاست ؟ و اینجا بیراهه است و یکی دست مرا بگیرد و خدایا چرا هدایتم نمی کنی ؟ و به من ظلم شده و پیامبر می خواهم و مرشد و راهنما و راه های آسمان را چرا بسته اند! این آدم عجیب کور عمری است داد و بیداد هایش و غرزدن هایش گوش آسمان را کر کرده است .
پ.ن: جواب سوالم را خودم نوشتم ، می دانم . اصلا درد من همین است دیگر آدمی که جواب را می داند ولی نمی داند چرا نمی نویسد آن را در برگه ی سوال . می ترسم در این برزخ بمانم تا وقتی که بگویند برگه ها بالا!
سلام
"هر چه هست در جهان،
در زمین و آسمان،
پیش و پشت و روبه رو،
مال تو، مال او،
خنده های کودکان ،
مال من .
نهر های پر شتاب ،
چشمه های پر ز آب ،
آب رود و آب جو،
مال تو ، مال او،
گریه های کودکان،
مال من .
حرف ها و خنده ها ،
نغمه ی پرنده ها ،
گفتگو و جستجو ،
مال تو ، مال او ،
گریه های کودکان ،
مال من .
دشت و باغ و سبزه زار،
گل میان شاخسار،
رنگ و رو و عطر و بو ،
مال تو ، مال او ،
عطر روی بچه ها ،
مال من ."
(شکوه قاسم نیا)
سلام
صبح حدود ساعت6:30 از خانه می زد بیرون و شب حدود 8:30 به قول ما هلاک برمی گشت . بهش گفتم چرا اینجوری کار می کنی ؟ مجبور نیستی که ، سرت را خلوت کن ، یک کم زندگی کن !
گفت : مثلا چی کار کنم؟ گفتم : کتاب بخوان . گفت: می خوانم . همانجا سر کارم وقت برای کتاب خواندن دارم . گفتم :اصلا کارت را ول کن . من کتابخانه هایی را می شناسم که از صبح تا شب بازند برو آنجا برای کارشناسی ارشد درس بخوان . گفت : همان شد که ! دیدم انگار راست می گوید . یک دور کامل سرگرمی های زنان اطرافم را در ذهن مرور کردم : مهمانی رفتن ، خرید کردن ، تلویزیون نگاه کردن ، تلفن زدن … می خواستم بگویم زندگی این نیست که تو داری . مطمئن بودم زندگی آن نیست که او دارد . ولی هر چه تلاش می کردم نمونه ای پیدا کنم که بگویم : آهان نگاه کن زندگی یعنی این ! ولی هیچ چیز به درد بخوری پیدا نکردم . دیگر چیزی نگفتم . هیچ نمونه ای نیاوردم . هیچ راه حلی ندادم. فقط برای آخرین بار گفتم : ولی من یقین دارم زندگی این نیست که تو داری .
ایها الناس من در معنای زندگی من در مصداق زندگی خوب دچار تردید شده ام یکی مرا راهنمایی کند لطفا!!!
سلام
دیروز یک اتفاق خیلی عجیب برای من افتاد . خواب جومونگ رو دیدم ! حالا جالبش اینجاست که من اصلا سریال جومونگ رو نگاه نمی کردم . دقیق تر بگم من اصلا به جومونگ فکر نمی کنم . تو رو خدا ببینین این چشم بادومی ها تا کجای زندگی ما نفوذ کردن....
چقدر ما بدبخت شدیم که باید به جای سهراب و گردآفرید خواب جومونگ و سوسانو رو ببینیم!
سلام
داشتم فکر می کردم یکی از بزرگترین نعمت های زندگیم داشتن دوستان خوب در تعداد زیاده ! خیلی از چیزی که الان هستم رو مدیون وجود تک تکشونم . خدایا شکرت!
پرتقالی پوست می کندم
شهر در آیینه پیدا بود
دوستان من کجا هستند
روزهاشان پرتقالی باد!
(سهراب سپهری)
دوست خوب مثل عطرفروش است . اگر چیزی از عطرش به تو ندهد ُ بوی عطرش به تو خواهد رسید . پیامبر(ص)
پ.ن۱: سوال کلیدی: مگه الان چی هستم؟
پ.ن۲: تا حالا به جای حلوارده با کره تون قره قروت خوردین؟
سلام
یادش بخیر بچه که بودم همیشه از اینکه شب می شد ناراحت میشدم . تاریکیش منو می ترسوند، تلویزیون دیگه کارتون پخش نمی کرد ، وقت بازی و بدو بدو تموم شده بود و باید مثل یه خانوم می رفتی می خوابیدی . و همیشه یک آرزوی دست نیافتنی داشتم : چی میشد همیشه روز بود؟
امشب دوباره یاد اون آرزوی قدیمی افتادم وقتی ناخودآگاه داشتم تو دلم می گفتم : چی میشد همیشه شب بود؟ یک دفعه از این تغییر 180 درجه ای یک آرزو هم جا خوردم هم خنده ام گرفت !
تازگی ها همه ی خلاقیت های من ، همه ی نوشته های من ، حتی همه ی مطالعات جدیم موکول شده به شب . و این (شب) یعنی وقتی در خانه کسی جز تو بیدار نباشد. ماه رمضونی که گذشت تقریبا هر شب تا سحر بیدار بودم و حقیقتا بهترین اوقات شبانه روزم همون ساعت ها بود .خلاصه که این روزها من شب ها دستم به قلم میره . ساعت همین یادداشت رو نگاه کنید!
و شب با این سکوت معنا دارش چه حرف ها که با تو نخواهد زد...
رسیدن به خدا سفری است که جز با نشستن بر مرکب شب میسر نمی شود . امام حسن عسکری(ع)
پ.ن: سر همین شب بیداری ها که فعلا ما دوروزه به کلاس ۸صبحمون نمی رسیم ! عاقبتش رو خدا به خیر کنه.
دیگر واقعا از خیابان های خلوت سر صبح خسته شده بودم . از اینکه نتوانی قبل ده صبح جایی تلفن کنی ، از راهروهای سوت و کور دانشگاه .، من که یک سال آرزویم بود دانشگاه را خلوت ببینم و روی یک نیمکت تنها بنشینم و یک دقیقه بدون اینکه صد نفر از جلویم رد شوند یا سر و صدای نیمکت های کناری تمرکزم را از بین ببرد ، فکر کنم . حالا دیگر روزهای آخری تحمل نیمکت های خالی خیلی سخت شده بود برایم . عین دانشگاه مرده ها ، هر نیم ساعت اگر یکی رد میشد ، اگر نمی شد ...
امروز از خانه که آمدم بیرون اولین چیزی که دیدم چند بچه مدرسه ای بودند که که با ذوق و شوق گروهی مدرسه می رفتند و غرق حرف زدن . بعد یک سرویس دخترانه که بچه ها هنوز پیاده نشده از طریق ایما و اشاره داشتند با بچه های سرویس های دیگر صحبت می کردند. ایستگاه اتوبوس دوباره شلوغ شده بود پر دانشجوها و دانش آموزانی که روزهای اولی برق لباس های نو و اتو کشیده شان حسابی دیدنی بود . بعضی ها هم که دیرشان شده بود و ساعت نگاه کردن هایشان و این پا و آن پا کردن هایشان و این دست و آن دست کردن کیف هایشان کلی مرا سر ذوق آورد . واااای که چقدر دلم برای همه ی این تصویرها تنگ شده بود .آسمان قشنگ تر شده بود ، نسیم هم انگار عین من در پوستش نمی گنجید و مدام با برگ ها و شاخه ها بازی می کرد . دانشگاه که رفتم دوباره استادها در اتاق هایشان بودند و کتابخانه باز و دور آبسردکن ها شلوغ و راه رفتن در راهروها عین بازی کامپیوتری ماشین سواری وسط یک اتوبان شلوغ بود ... و من چقدر دلم برای همه ی این چیزهایی که یک زمان خیلی عادی از کنارشان می گذشتم تنگ شده بود. خلاصه بعد سه ماه واقعا احساس کردم زندگی به شهر برگشته!سلام
نشاط ، نداشتن غم نیست . غم داشتن و با قدرتی غریب غم را پس زدن است !
شجاعت ، نترسیدن نیست . ترسیدن است و بر ترس خویش آگاهانه غلبه کردن !
..............................................................................
پ.ن: اینها حرف های من نیست البته ، حرف های بزرگ مردی به نام نادر ابراهیمی است در کتابی به نام ابوالمشاغل جایی حوالی صفحه ی صدونود .
پ.ن : اگر هم ته دلتان می گویید که شعار است خود نویسنده در همان کتاب چه قشنگ جواب داده که : شعار عصاره حقیقت است . چه بخواهی چه نخواهی ما یک لحظه هم بدون شعار زندگی نخواهیم کرد و زنده نخواهیم ماند!
اگه شما می تونستین به کره ی ماه سفر کنین وقتی برای اولین بار پاتونو روش می ذاشتین اولین کلمه ای که می گفتین چی بود؟....................................................................
من که مطمئنم یه جوری که صدام تو همه ی کهکشان بپیچه فریاد می زدم : سلام !