مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
                                  بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

دلم لک زده برای روزهایی که معلم می گفت بچه ها برای فردا تمرین های این درس رو تو دفتراتون بنویسین . و ما چقدر چانه می زدیم که خانوم می شه فقط جواباشو بنویسیم ؟ و وقتی با نه قاطع معلم رو به رو میشدیم وسایلمونو از تو جامیز در می آوردیم و آروم تو کیفامون می ذاشتیم و برای زنگ آخر لحظه شماری می کردیم .

عصر که می اومدیم مشقامونو بنویسیم اول دو طرف صفحه های دفتر چهل برگو با دو تا خودکار آبی و قرمز خط کشی می کردیم و بعد شروع می کردیم  با خودکار قرمز شماره سوالو می نوشتیم بعد با خودکار آبی خود سوالو بعد باز خودکارو عوض می کردیم و علامت سوالو با قرمز می ذاشتیم . آخر سر هم می رفتیم خط پایین یا همون جا جلوش با مداد سیاه جوابو می نوشتیم .

دلم لک زده برای خرید لوازم التحریر اول سال . چقدر برامون مهم بود . از  یک هفته قبل برنامه ریزی می کردیم و لیست می نوشتیمو ...

یادش بخیر اول دبستان که بودیم هنوز زنگ های تفریح خاله بازی می کردیم ! دوم سوم که رفتیم پای ثابت زنگ تفزیحا کش بازی بود و رئیس اونی که از خودش کش داشت . فکر کن یک کش ارزون قیمت چه اهمیتی داشت اون روزا!

تخته سیاه که پر می شد خدا خدا می کردیم که معلم به ما بگه بریم تخته رو پاک کنیم . و اگه شانس بهمون رو می آورد و صدامون می کرد سعی می کردیم همه ی تخصصمونو در تمیز پاک کردن تخته نشون بدیم!   

یادش بخیر امتحانای املا همه ی حواسمون به دهان معلم بود که جدا یا سرهم بودن کلمه رو بفهمیم.

جدول ضرب رو که یاد گرفتیم انگار قانون جاذبه رو کشف کرده باشیم به خودمون افتخار می کردیم .

سیب خوردن زنگ تفرحا یادش بخیر اون سیبای بزرگ قرمزو که تقریبا تو کیف هر کدوم از بچه ها یکی ازش بود به چه زحمتی تموم می کردیم .

کلکسیون پاک کن و دفترچه و سرکن بود که اون روزا خیلی طرفدار داشت .

جلد کردن کتابا چه مصیبتی بود اول سال به خصوصوقتی جلد کردن تموم می شد و می دیدیم افتضاح دراومده! حالا کی حال داشت دوباره همه ی اون چسبا رو باز کنه!

سال بالایی ها چه آدمای مهمی بودن . همیشه فکر می کردیم یک سال بالاتر رفتن رویاییه که گرچه همه به اون رسیدن ولی عمرا اگه نصیب ما بشه!

...

چه میشه کرد دوباره پاییز با این نسیم غریب شبانه اش یک مشت خاطره های شیرین بچگی رو به یاد آدمی میاره که از وقتی دانشگاه رفته دیگه روزای اول مهر براش مهم نیستن!

مثکه این دفعه زنگ آخرو برای همیشه زدن!

 


پ.ن۱:ببخشید یک کم درهم و برهم شد همون جا فکر می کردم و می نوشتم.

پ.ن۲:آخ که من چقدر پی نوشت نوشتنو دوست دارم!

پ.ن۳: این روزها یک کم حالم خوب نیست (البته فکر کنم از لحن مطلب هم معلوم بود) برام دعا کنید خیلی.

پ.ن ۴:تصمیم گرفتم از این به بعد کلاس گذاشتنو بذارم کنار و به جای پست و کامنت و ...محض شادی روح فردوسی بگم یادداشت و نظر و ...

پ.ن۵:اگه من روزی بیشتر از یک یادداشت بذارم از نظر شما اشکالی داره؟ آخه چکه ها دارن رود می شن از بس این روزا حرف دارم من!

پ.ن۶:ندیدپدید و وبلاگ ندیده هم همونیه که الان اینا رو تو دلش گفت!!!!!!!!!!!


برچسب‌ها:
خاطره ها
+ یکشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۸ صاد |