|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
* باریکی کوچه کم بود ،تازه دو طرفش هم ماشین پارک کرده بودند . هر کار کرد نتوانست وارد خیابان اصلی شود . یک ماشین تو پیاده رو پارک کرده بود و یکی سر پیچ . تمام مهارت رانندگیش رو به کار گرفت که مارپیچی از میونشون رد بشه که نتونست . کلافه شده بود . دنده عقب گرفت تا از اون مخمصه خلاص شه که یک دفعه . ترق . جوب رو ندیده بود! کارد می زدی خونش درنمی اومد . پیاده شد . چرخ سمت راست عقب کاملا تو جوب افتاده بود . سر ظهر تابستون آنقدر خسته بود که دلش می خواست ماشینو ول کنه بره . دور و بر بنایی هم نبود که آجر بذاره زیر چرخ تا بالا بیاد . داشت شماره های موبایلشو بالا و پایین می کرد که یکی رو پیدا کنه این ساعت بتونه بیاد کمکش که چند تا جوون از کنارش رد شدن . فکری تو ذهنش جرقه زد ، گرچه امیدی نداشت ولی بازهم روانداخت و کمک خواست . با معرفت بودن . ده دقیقه ای سه تایی عرق ریختن تا بلاخره چرخ دراومد . از جوونا تشکر کرد اومد تا سوار ماشین شه.
*سنی گذشته بود ازش . دیگر نیروی جوانی رو نداشت . ولی چی کار می تونست بکنه . بچه هاش همشون صبح تا شب سرکار بودن . خیلی هنر اگه می کردن آخر هفته سری هم به او می زدن . چند روزی بود قند و شکرش تموم شده بود . هر چی تو ذهنش بالا و پایین کرد که به پسرش زنگ بزنه فایده ای نداشت . می دونست حرف های اون وعده ی سر خرمنه و بی قند و شکر چند روز مگه می تونست سر کنه . آخر دلشو به دریا زد و زنبیل قرمز پلاستیکیش رو برداشت و از خونه زد بیرون . مغازه سر چهارراه تموم کرده بود . آدرس یک تعاونی دیگه رو داد . گفت راهی نیست . همین جا اتوبوس سواربشه ایستگاه دوم باید پیاده شه . شماره اتوبوس رو پرسید و سوار شد . حالا زنبیلش حسابی سنگین شده بود . قند وشکراشو گرفته بود ولی دیگه نا نداشت راه بره و گرما حسابی بی حالش کرده بود . اولین اتوبوس که اومد سوار شد و وقتی سه چهار ایستگاه دور شده بود تازه فهمید اشتباه سوار شده . وقتی پیاده شد هیچ کدوم از خیابونا رو نمی شناخت . دیگه نمی دونست چی کار کنه . از خستگی چشماش سیاهی می رفت. نزدیک بود ماشین بهش بزنه . بوق ممتد راننده رو که شنید فقط گفت : یا امام رضا خودت به دادم برس .
* مرد داشت سوار ماشین می شد . با خودش گفت خدا خیر بده به اون جوونا اگه نبودن معلوم نبود چند ساعت باید وسط این گرما معطل ماشین می شدم . در ماشین رو باز کرد و اومد بشینه که که پیرزنی از پشت صداش کرد و آدرس پرسید . آدرسش مستقیم نبود ولی با حوصله به پیرزن یاد داد . دعاش کرد و سلانه سلانه گذشت . هنوز استارت نزده بود که پیاده شد . پیرزن چند قدمی دور شده بود که صدای مرد رو شنید: مادر! بیا سوارشو می رسونمت .
پ.ن ۱: ایراد زیاد داشت می دونم ولی خیلی خوشحال میشم اگه راهنماییم کنین.
پ.ن ۲:چقدر به زندگی امیدوار میشی وقتی با خودت فکر می کنی هرروز چند تا از این صحنه ها گوشه و کنار شهر اتفاق می افته !