مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
                           بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

من هیچ وقت اصیل نبوده ام ، همیشه دنبال یک (اصل) می گشتم در زندگی ام . یک اصل ، یک قانون ، حتی یک خط که دقایقم را مرزبندی کند و بر مبنای آنچه باید باشم برنامه ی چگونه بودن را به من بدهد. همین (من) را با هزار ترس و لرز می نویسم که مبادا این هم بدلی باشد ، اصل نداشته باشد ، مثل درون مایه ی بیشتر خط خطی هایم ، مثل سبک نوشته هایم که تقلیدی است .

جالب است واقعا ، اصلا باید جزء عجایب هفتگانه بنویسندش ، آدمی را که مسلمان است ، قرآن دارد ، نهج البلاغه ، صحیفه ... از خانه شان تا حرم فقط یک ساعت راه است ، آنوقت از مسلمانی فقط نماز واجب بدون معرفتش را میداند و روزه ی تنها گرسنگی کشیدنش را و قرآن را فقط  ماه رمضان ها تازه آن هم اگر باز کند و نهج البلاغه و صحیفه سالهاست در نوبتند چه رسد به غیره !  وحرم را هم اگر شرم همسایگی نبود به سالی یکبار اکتفا میکرد که برود و فقط تندتند حاجت هایش را بخواهد و برگردد !

واقعا هم باید این آدم را جزء عجایب بنویسند که حالا دوره افتاده که راه کجاست ؟ و اینجا بیراهه است و یکی دست مرا بگیرد و خدایا چرا هدایتم نمی کنی ؟  و به من ظلم شده و پیامبر می خواهم و مرشد و راهنما و راه های آسمان را چرا بسته اند!                                                    این آدم عجیب کور عمری است داد و بیداد هایش و غرزدن هایش گوش آسمان را کر کرده است .

 

پ.ن: جواب سوالم را خودم  نوشتم ، می دانم . اصلا درد من همین است دیگر آدمی که جواب را می داند ولی نمی داند چرا نمی نویسد آن را در برگه ی سوال .  می ترسم در این برزخ بمانم تا وقتی که  بگویند برگه ها بالا!

 

+ جمعه ۱۰ مهر ۱۳۸۸ صاد |