|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
هرچه فکر میکنم می بینم ته تهش ما خیلی کوچکیم. دنیا هی گولمان می زند، فریبمان می دهد و بزرگ جلوه می کند. دانش آموز که هستیم معلم ها برایمان اسطوره اند، کنکور غول است، دانشگاه آخر دنیاست... بعد توی روزهای کارشناسی هم کلاسی ها و انجمن های دانشجویی و اساتید و فعالیت های دانشجویی... مقاله مان اگر در نشریه ای داخلی قبول شود آنقدر شادی میکنیم، که انگار نوبل برده ایم. ( که خوب که نگاه کنی همان نوبل بردن هم در حقیقت دنیا چیزی نیست، خیلی کوچک است) مثل بچگی ها که اگر توی برنامه عموپورنگ صدایمان روی آنتن می آمد یک هفته شب خوابمان نمی برد، مادر و پدرمان خبرش را به همه می دادند، از آن صحنه فیلم می گرفتند... حالا چه کسی آن یک دقیقه ای را که یک بچه، شبیه همه بچه های دیگر، روی آنتن تلویزیون صحبت کرده و حرف های تکراری زده را به یاد دارد؟ چه کسی جز خودمان و تازه برای خودمان هم چقدر گنگ و دور و بی اهمیت است. چه شب هایی که برای نمره هایی گریه کردیم که الان اسم درسش هم یادمان نیست. فکر کن الان یکی از آدم بپرسد معدل سال دوم راهنمایی ات چند بود؟ سوالش حتی آنقدر اهمیت ندارد که به خاطرش توی ذهنمان جست و جو کنیم. بعد یکی به آدم بگوید توی همان سالی که معدل کلش یادت نیست، تو برای نمره مستمر ثلث دوم درس جغرافی اش یک روز تمام گریه کردی و فکر کردی دنیا تمام شده....
همه غصه ماجرا اینجاست که ده سال بعد، پانزده سال بعد، می شود همین حرف ها را برای همه دغدغه های کوچک و بزرگ امروزمان زد و همین قدر خندید، همین قدر توی فکر رفت...
همان هراسی ک یک زمان برای کنکور ارشد داشتم... ناشناخته بودنش، محال بودنش... حالا برای آزمون جامع دارم. چیزی فرق نکرده جز من که این روزها می دانم این هم با همه سختی اش خواهد گذشت و باز منم و دنیا و هدف هایی که از دور چقدر دست نیافتنی اند و از نزدیک چقدر کوچک و بی اهمیت.
حالا دنیای ما علمی است. فکر و ذکرمان و درس و مدرک و رتبه است. برای یک تاجر، یک بازاری موفق، هم و غم ما چقدر مسخره است، برای یک سیاستمدار هم و غم او، برای یک زن خانه دار غرق شده در دنیای مد و لباس و مهمانی، هم و غم همه ما...
آخ از این دنیاها، از همه این دنیاهای موازی، از همه ای بت های پوچالی که هیچ نمی ارزند، هیچ نیستند، عدم کاملند اگر بندگی نباشد...
و چه چیزی جز کیمیای بندگی می تواند این فکرهای فلسفی پر از یاس و ناامیدی را به سرمقصد معنی داری برساند که در این جهان بزرگ، یک اتفاق پیش پا افتاده مثل دستمال کشیدن دیوار آشپزخانه را هم بااهمیت کند، هست کند، ماندگار کند و معنی دار کند.
چه چیزی جز کیمیای بندگی؟