|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام چقدر سخت است برای شما نوشتن . عادت به درد و دل ندارم با شما . فقط یک اسم بزرگ رئیس مکتب تشیع را می دانم و چند جمله ی محدود و چند صفت محدودتر. آفتابی بودید و هستید واقعا . مگر همین پرتوهای احادیث شما نیست که گرمم میکند هر وقت در سرمای جهل میلرزم و راه را نشانم می دهد ، روشنم میکند، وقتی در تاریکی غفلت دست و پا میزنم. آسمان که پر ستاره باشد فراموش می کنی گاهی بعضی کوکب هایش را ! نمی دانم شاید این بار هم شما را گم کرده ام در آسمان پرستاره ی امامت! کمکم کنید پیدایتان کنم ، شما را که به وسعت دریا بودید، به بخشندگی آسمان و باران صداقت را از شما آموخته بود.
راستی بهار که سالی یکبار می آید چه دارد بگوید به تو که همه ی فصل ها را سبز می کنی؟
برداشت اول: کل اهل تسنن چهار فرقه اند:مالکی و حنفی و حنبلی و شافعی. ابوحنیفه امام فرقه ی حنفی دوسال شاگردتان بود و این جمله اش در تاریخ مشهور است که:اگر دو سال شاگردی جعفربن محمد نبود قطعا نابود می شدم. مالک بن انس امام فرقه ی مالکی است مورخان درباره ی او هم می گویند که نزدتان می آمده و به شاگردیتان افتخار می کرده. امام شافعی ها معاصرتان نبوده ولی شاگرد مالک بن انس و شاگردان ابوحنیفه بوده. احمد حنبل امام حنبلی ها هم در سلسله ی شاگردی از یک طرف نسبش به شما می رسد . البته من اینها را نگفتم که از اینکه تمام امامان اهل تسنن بی واسطه و با واسطه شاگرد شما بوده اند حجت بگیرم که بر حقید ، نه، جمال چهره ی تو حجت موجه ماست!
اینها را فقط گفتم که بگویم:خورشید که باشد می تابد، بخواهی یا نخواهی و زیر دینش می روی ، چه قبولش داشته باشی چه انکارش کنی.
برداشت دوم: گفته اند زیاد تبسم می کردید و خوشرو بودید ، هرگاه اسم پیامبر را در حضورتان می بردند آن چنان نام رسول خدا به هیجانتان می آورد که رنگتان تغییر می کرد . یکی از کسانی که در سفر حج همراهتان بود نقل میکند که در مسجد شجره لباس احرام پوشیده بودند و می خواستند محرم شوند، همه لبیک گفتند اما به شما که نگاه کرد دید می خواهید لبیک بگویید اما رنگتان چنان متغیر شده و به گونه ای می لرزید که نزدیک است روی زمین بیفتید . نزدیکتان شد و گفت: ای فرزند رسول خدا . لبیک را بگویید چاره ای نیست باید گفت. نگاهی در صورتش کرده و فرمودید : اگر در جواب من گفته شد (لا لبیک) چه کنم؟
یاد سفر حج خودم و آن لبیک های از سر بی خیالی که می افتم ، آب می شوم.
برداشت سوم: خدمتکارتان را برای انجام کاری فرستادید. دیر کرد . خود به دنبالش رفتید. در راه او را دیدید که بی خیال در گوشه ای خوابیده و به خواب سنگینی فرورفته . ظهر گرمی بود . بالای سرش نشستید . به آرامی بادش می زدید تا وقتی که غلام خودش بیدار شد .آنوقت فقط به آرامی گفتید: به خدا سوگند درست نیست که تو هم روز و هم شب بخوابی ، شب برای تو و روز برای ما!
برداشت چهارم: ابوسلمه خلال طرفدار بنی عباس در کوفه بود .از آن آدم ها که نان به نرخ روز می خورند. یکدفعه سیاستش تغییر کرد که به طرفداری آل ابی طالب بپردازد. پس به دو تن از بزرگان آل ابی طالب نامه نوشت:شما و عبدالله بن محض. حرفش این بود که می خواهم طرفدار شما شوم و برای شما قیام کنم . عبدالله نامه را که خواند کلی خوشحال شد و سریع جواب مثبت داد. قاصد که نامه را به دست شما داد ، گفتید چراغ بیاورید. چراغ آوردند . نامه را نخوانده جلوی قاصد در آتش سوزاندید .
قاصدی که قرار بود جواب نامه ها را برساند هنوز به کوفه نرسیده بود که خبردار شد ابوسلمه را از میان برداشتند .
برداشت پنجم: یکی از فرزندانتان بیمار شده بود . قتیبه که یکی از یارانتان بود برای عیادتش به منزلتان آمده بود . شما را جلوی منزل دید در حالی که افسرده و محزون بودید . از احوال کودک پرسید ، فرمودید: به خدا قسم او رفتنی است . آنگاه داخل منزل شدید و پس از مدتی بیرون آمدید در حالی که اندوهتان کم شده بود . امیدوار و خوشحال شد و گمان کرد بیمار بهبود یافته است. بار دیگر احوال کودک را پرسید ،فرمودید:از دنیا رفت.
با تعجب گفت: فدایت شوم ، هنگامی که زنده بود غمگین و افسرده بودید و اینک که فوت شده اندوهگین نیستید؟ فرمودید:ما خاندانی هستیم که پیش از مصیبت اظهار نگرانی می کنیم ولی چون قضای الهی وقوع یابد راضی به رضای خدا و تسلیم امر اوییم.
یاد این آیات سوره فجر افتادم: یا ایها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی....انگار شرط (عبد) بودن (راضی) بودن است!
برداشت ششم: مفضل از یاران خوبتان بود . روزی در مسجد پیامبر با ابن ابی العوجاء که از ملحدان معروف و دشمنان سرسختتان بود بحثش می گیرد و از کوره در می رود و عصبانی می شود .ابن ابی العوجاء به او می گوید:اگر از یاران جعفربن محمد صادق هستی ، بدان او اینگونه با ما سخن نمی گوید. بیشتر از آنچه تو شنیدی او سخنان ما را شنیده ولی هیچ گاه دشناممان نداده و در پاسخ دادن به ما حد و اندازه را زیر پا نگذاشته .او آرام و بردبار و خردمند و متین است . هرگز عصبانی نمی شود که از جای خود به در رود . سخنان و دلایل ما را می شنود و سکوت می کند تا هرچه می توانیم و به یاد داریم می گوییم تاجایی که فکر می کنیم دیگر بر او پیروز شده ایم . آنگاه لب باز می کند و با کوتاه ترین سخنان همه ی دلیل هایمان را رد می کند آنگونه که نمی توانیم هیچ چیز بگوییم و جوابی دهیم ... مفضل از آنجا مستقیم آمد پیش شما پیش مولایش . آمد تا از شما یادبگیرد چطور بحث کند ، چطور قانع کند . نتیجه اش شد یک کتاب توحید مفضل پر از لطایف خداشناسی که رشته های امثال ابن ابی العوجاء را برای همیشه پنبه کرد.
برداشت هفتم: پدرش را رسول خدا آزاد کرده بود . برای همین همه به او می گفتند (مولی رسول الله) یعنی غلام رسول خدا. آدم خیلی بدی نبود اما خطاهایی داشت . شراب می خورد پنهانی . روزی با شما روبه رو شد . با مهربانی به او گفتید: کار خوب از هر کسی خوب است ولی از تو به خاطر انتسابی که به ما داری خوبتر است و کار بد از هر کسی بد است ولی از تو به خاطر همین انتساب زشت تر است .
دارم با خودم فکر می کنم به من هم می گویند :(شیعه جعفری)!
برداشت هشتم: منصور عباسی خلیفه ی معاصرتان بود . روزی در نامه ای از شما پرسید: چرا مانند دیگران به نزد ما نمی آیی؟ در پاسخ نوشتید: ما از دنیا چیزی نداریم که برای آن از تو بیمناک باشیم و تو هم از معنویات و آخرت چیزی نداری که به خاطر آن به تو امیدوار باشیم . نه در تو نعمتی می بینیم که بیاییم تبریکش را بگوییم و نه تو خود را در بلا و مصیبتی می بینی که بیاییم تسلیت بگوییم . پس چرا نزد تو بیاییم؟
برداشت آخر: در بستر بیماری افتاده بودید . سم منصور که نتیجه ی زهر کینه ی درونش بود آخر کار خودش را کرد . ناگهان چشم های خود را گشودید و فرمودید همه ی خویشاوندانم را نزد من بیاورید . چون آمدند به آنها نگاه کردید و تنها یک جمله گفتید: (شفاعت ما اهل بیت شامل حال کسی که نماز را سبک بشمارد نمی شود.)
و من حالا حالا ها باید بروم درباره ی این آخرین وصیتتان فکر کنم!