مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
بسم الله

 

این روزها که لنگ می زنم شما را کم دارم... این روزها که بزرگ شده ام...

این روزها که عقلم رسیده به تحلیل سیاسی، این روزها که غصه هایم دارند پا به پای من بزرگ می شوند...

این روزها که گیج می زنم شما را کم دارم آقا. 

این روزها که اسلام هزار شاخه شده... بین این همه خاکستری... بین این همه نسبیت...

این روزها که دنبال خلوص محض می کردم شما را لازم دارم. 

یک وقتی که خیلی کوچک تر از حالا بودم، توی یک مجله استانی، یادداشتی خواندم که توی این سال ها هیچ وقت از یادم نرفت، گرچه بعید می دانم به یاد نویسنده اش حتی مانده باشد. 

نوشته بود امام زمان را نمی خواهیم برای فقر... نمیخواهیم برای ظلم... نمیخواهیم برای امنیت...

سطرها را می آمدی پایین و آخرش هم نمی فهمیدی پس برای چه می خواهیم. این پس برای چه؟ همه سال های دبیرستان و دانشگاه و ازدواج و بچه داری... همه این ثانیه های تند و کشدار زندگی را با من آمد. پس برای چه می خواهمش؟

یک وقت جواب هایی ادبی می دادم: پل بزند بین زمین و آسمان... حرف هایی که خودم را هم قانع نمی کرد. 

حالا اما، از وقتی سنگینی بزرگ شدن را روی دوشم احساس می کنم، کم آوردمش. مثل آب ... مثل هوا...

حالا که درست و غلط ها قاطی می شوند مدام... حالا که عقل من از پس تشخیص برنمی آید... حالا که یک ستون محکم پیدا نمی شود که با خیال تخت تکیه کنی به استواری اش... حالا که ایمان انقدر نسبی، انقدر بازیچه شده است. 

کمت دارم آقا. این روزها گرچه فقر و ظلم و بی عدالتی و ناامنی هوار شده روی دنیا، اگرچه برخلاف آن یادداشت سازمان حقوق بشر و نهادهای بین المللی و دست در دست هم دهیم به مهر و ... به گرد پای فلاکت آدم ها هم نمی رسند، این روزها باآنکه برای همه همان خواسته های سطحی و کوچک و دم دستی هم جای شما خالی است. 

ولی بیشتر از همه برای عقل های ناقصمان کمت داریم... برای تحلیل های غیر جامعمان، برای قضاوت های بی اساسمان... برای فتنه های زمانمان...

این روزها بیشتر از همه دنبال چراغ می کردیم. 

 

+ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۵ صاد |