|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
صبح حدود ساعت6:30 از خانه می زد بیرون و شب حدود 8:30 به قول ما هلاک برمی گشت . بهش گفتم چرا اینجوری کار می کنی ؟ مجبور نیستی که ، سرت را خلوت کن ، یک کم زندگی کن !
گفت : مثلا چی کار کنم؟ گفتم : کتاب بخوان . گفت: می خوانم . همانجا سر کارم وقت برای کتاب خواندن دارم . گفتم :اصلا کارت را ول کن . من کتابخانه هایی را می شناسم که از صبح تا شب بازند برو آنجا برای کارشناسی ارشد درس بخوان . گفت : همان شد که ! دیدم انگار راست می گوید . یک دور کامل سرگرمی های زنان اطرافم را در ذهن مرور کردم : مهمانی رفتن ، خرید کردن ، تلویزیون نگاه کردن ، تلفن زدن … می خواستم بگویم زندگی این نیست که تو داری . مطمئن بودم زندگی آن نیست که او دارد . ولی هر چه تلاش می کردم نمونه ای پیدا کنم که بگویم : آهان نگاه کن زندگی یعنی این ! ولی هیچ چیز به درد بخوری پیدا نکردم . دیگر چیزی نگفتم . هیچ نمونه ای نیاوردم . هیچ راه حلی ندادم. فقط برای آخرین بار گفتم : ولی من یقین دارم زندگی این نیست که تو داری .
ایها الناس من در معنای زندگی من در مصداق زندگی خوب دچار تردید شده ام یکی مرا راهنمایی کند لطفا!!!