|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز ، آمدنت روشن!
این روز ها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
(قیصر امین پور)
پ.ن۱: من شعر را عینا از روی کتاب (آینه های ناگهان) تایپ کردم اما باز هم شک دارم که این همه علامت تعجب(!) را خود شاعر گذاشته باشد .
پ.ن۲: فکر کنم این تردید ناخودآگاه تحت تاثیر درس -معانی و بیان- که امروز داشتیم و مبحثی به اسم کاربرد به جای علائم در جمله باشد!
پ.ن۳: همیشه از این نگاه فنی به اشعار بدم می آمد آخر خودم دچارش شدم !
پ.ن۴: الان دارم به علامت تعجب های خودم در این دوتا پی نوشت نگاه می کنم!
پ.ن۵:اصلا من دلم می خواهد همش علامت تعجب بگذارم! و یکسره پی نوشت بنویسم!
پ.ن۶:نگران نشوید حالم خوب است فکر کنم!
پ.ن۷: این روزها فکرهایم تیتری شده اند . فقط کلمه ی کلیدی اش را می نویسم که یادم نرود و بعدا درباره اش یادداشتی بنویسم . اما نمی آید . این (آمدن) به نظر من مهم ترین شرط نوشتن است که اتفاقا اصلا در اختیار نویسنده نیست .همین طور چکه مانده اند فکرهایم . ایرادی ندارد که گاهی از فکرهای بقیه استفاده می کنم؟