|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
قمر بنی هاشم بود. نه که مثل ماه باشد، خود ماه بود! چهره اش، خلق و خویش، سخاوتش، جنگاوری اش، ادبش... اباالفضل نمونه نداشت.
برادرهایش را با لبخند روانه میدان کرده بود. شانه هایشان را فشرده بود و گفته بود میخواهم ثواب داغ برادر دیدن را هم ببرم. بروید نشان دهید که فرزند علی بن ابی طالب هستید، بروید مادر را سرفراز کنید پیش فاطمه(س). رفته بودند و سه داغ بزرگ نشسته بود روی دل عباس. بدن قطعه قطعه اکبر را دیده بود، چهره خونین قاسم از جلو چشمانش دور نمی شد، می خواست انتقام خون اصحاب را بگیرد، انتقام خون پسران عمه را... عطش میدان رفتن هر لحظه توی وجودش بیشتر می شد. شوق شمشیر زدن برای حسین، تشنگی را هم از یادش برده بود. اما وقتش نمی رسید، نوبتش نمی شد. قوت قلب قافله عباس بود. باید تا آخر می ماند. محکم می ماند. تا دشمن از ترس ضرب شستش نگاه چپ به خیمه ها نکند. حالا وقتش رسیده بود. همه رفته بودند و نوبت عباس شده بود. روحش داشت به سمت میدان پر می کشید. که برود، شمشیر بزند، رجزهای حیدری بخواند، و به درک واصل کند همه آن نامردان را. مگر همه این سال ها برای چنین روزی آماده نشده بود؟! تمرین نکرده بود؟ شمشیر نزده بود؟ اما نوبت عباس که شد، حسین(ع) گفت: برادر! آب بیاور... تشنگی دارد بچه ها را می کشد.
سرش را انداخت پایین و گفت چشم. حسرت انتقام توی دل عباس ماند.
*
کنار فرات بود. رسیده بود به آب. آن زلال روان بی رنگ که چند روزی بود با لب هایش غریبه بود. تشنگی رمق را از جانش گرفته بود. از وقتی آب را بسته بودند، تنها کسی که مثل حسین(ع) قطره ای هم نیاشامیده بود، عباس بود. حالا این آب بود. با همه وسعت و بی انتهایی اش. یک جرعه آب از فرات، چیزی از ظرفیت مشک کم نمی کرد. به جایش رمق می داد به عباس. برای برگشتن. برای رساندن مشک به خیمه ها. اما نشد. نتوانست. یاد تشنگی امام که افتاد، لب های خشک بچه ها که توی نظرش آمد... ننوشید. مشک را پر کرد و رفت سمت خیمه ها.
تا وقتی مشک بود، عباس برای هر مشکلی آماده بود. هیچ کس از پسش برنمی آمد. انگیزه رساندن آب به خیمه ها، شوق دیدن لب های خندان رقیه، همه تیرها و نیزه ها را بی اثر می کرد. درد را نمی فهمید. دست قطع شده را نمی دید. زین خونی اسب فکرش را جایی نمی برد... مشک را که زدند. همه چیز واقعی شد. امید عباس ناامید شد. یک لحظه ماند. متحیر ماند... روی برگشتن به خیمه گاه را نداشت.
*
هرکدام از اصحاب که محاصره می شد، یک حمله عباس کافی بود تا همه از اطرافش پراکنده شوند. فقط صدای شیهه اسبش کافی بود تا دشمن قالب تهی کند. ناجی میدان بود. دلگرمی کل سپاه. علمدار را نمی شد توی جنگ تن به تن کشت. از پس جنگاوری این شیر خشمگین برنمی آمدند. عباس را فقط می توانستند محاصره کنند. دست جمعی. تیر و نیزه بود که از هرطرف می بارید... خوب که زخمی شد، جلو آمدند. گروهی. این بار عمود و شمشیرهایشان را درآوردند...
امان از زمانی که علمدار محاصره شده باشد، که دست در بدن نداشته باشد، که سرش را عمود شکافته باشد، که از اسب بیفتد... فقط توانست بگوید: یا اخاه ادرک اخاک!
از دست دادن اباالفضل بدترین قسمت ماجرا بود. بدنش به قدری پاره پاره بود که نمی شد تا خیمه ها رساند، که اگر می شد هم قبلش باید به فکر نفس بچه ها بود. که قطع نشود... حسین(ع) از کنار برادر که بلند شد گفت: حالا کمرم شکست! تا بود، پشت امام به عباس گرم بود.
بسم الله الرحمن الرحیم
دلشان که برای پیامبر(ص) تنگ می شد، به علی نگاه می کردند. به قد و بالایش، چشم هایش... چهره اش ، خلق و خویش ، سخن گفتنش ... همه، عین پیامبر(ص) بود. آنها که رسول خدا(ص) را دیده بودند به علی می گفتند پیامبر دوباره. توی کوچه های مدینه که راه می رفت، عطر رسول الله(ص) فضا را پر می کرد. از هجده سالگی علامه ای بود برای خودش. کلاس درس داشت .
تا اصحاب بودند، اهل بیت اجازه جنگیدن نداشتند. مگر حبیب و زهیر و عابس مرده بودند که کسی از خاندان رسول خدا(ص) به میدان برود؟ آمده بودند فدایی شوند. و شدند. آخرین نفر از اصحاب هم که رفت، نوبت اهل بیت بود. قبل همه، علی آمد جلو. محکم. مطمئن. اذن میدان رفتن گرفت. روز عاشورا امام به کسی به آسانی اجازه میدان نمی داد. اما علی اکبر فرق می کرد. تا اجازه گرفت، حسین(ع) قبول کرد. نه مخالفت کرد، نه مقاومت ...فقط علی را نگاه کرد. نه یک نگاه کردن معمولی، آرام و طولانی علی را نگاه کرد ... ثم نظر الیه نظر یائس منه. دل حسین(ع) قیامت بود. این علی بود که داشت می رفت؟ یا پیامبر بود که محکم به سوی میدان قدم برمی داشت؟ علی بود که لبخند می زد؟ پیامبر بود...؟چشم های حسین انگار سیاه تاریکی می رفت.
مردهای جنگی و سلاح های سختشان علی اکبر را محاصره کرده بودند. خسته بود. زخمی بود. دهانش خشک شده بود. گرمای کربلا بی حد بود. عطش بیداد می کرد. قطره ای آب اگر به لب های تشنه اش می رسید، می دانست با این گرگ های درنده چه کند. عنان اسب را گرداند سمت خیمه ها. به پدر نزدیک شد. صورتش خشک و خسته و خونین بود. پدر پناهگاه علی اکبر بود. همیشه امید علی اکبر بود. اظهار تشنگی کرد. بی آبی از پا درش آورده بود. اما حسین آب نداشت. مشک ها خالی بود. مستاصل جنگجوی خسته اش را نگاه کرد. زبانش را در دهان علی گذاشت. آرام شده بود. اشک های حسین روان شد: برو پسرم... کمی بعد جدت را ملاقات می کنی. جوری سیرابت می کند که دیگر هیچ وقت تشنه نشوی. پسر رفت و جان حسین را هم با خودش، با غصه تشنگی اش، با دلتنگی خنده هایش برد.
گرد و غبار همه میدان را گرفته بود، صدای چکاچک شمشیر و شیهه اسبان همهمه ای درست کرده بود. چشمان بی قرار حسین به دنبال علی اکبر بود که صدایش راشنید. سلام خداحافظی داده بود: یا ابتاه علیک السلام... بالای سرش که رسید علی را ندید. دید و باور نکرد. این بدن قطعه قطعه علی اکبر او بود؟ صورت به صورتش گذاشت. روح حسین داشت از بدن خارج می شد. نفس هایش کند شده بود. پسرش رفته بود. آینه یپیامبرش رفته بود ...علی الدنیا بعدک العفا... بعد از تو خاک بر سر دنیا.
به همین زودی دلش برای پدر تنگ شده بود . دل پیامبر هم که خیلی وقت بود. از دست جدش که سیراب شد پیامش را رساند :عجل القدوم الینا !زودتر بیا پدر.
حالا علی اکبر و پیامبر چشم انتظار حسین نشسته بودند ...
بسم الله الرحمن الرحیم
نازک آرای تن ساقه گلی
که به جانش کشتم، و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم م ی ش ک ن د ...
امرء القیس نصرانی بود. زمان عمر آمد مدینه. رفت مسجد و اسلام آورد. امیرالمومنین(ع) هم در مسجد بود. درخشش ایمان را توی چشم های مرد دید. صداقت در شهادتینش موج می زد. پیشانی بلند و سپیدی داشت که نشان از نسل های پاکیزه بود. محبت امرءالقیس آمد توی دل علی(ع). دو دخترش را برای دو پسرش گرفت. حسن و حسین(ع).
دختری که همسر اباعبدالله(ع) شد، نامش رباب بود. رباب مادر سکینه. مادر علی اصغر.
*
رباب عاشق حسین(ع) بود. اباعبدالله هم. آنقدر دوستشان داشت که شعر گفته بود برای رباب و سکینه. خانه ای که در آن رباب و سکینه نباشند را دوست نداشت. رباب آنقدر محو حسین(ع) بود که بعد او ازدواج نکرد. خواستگاری تمام بزرگان قریش را رد کرد و تنها گفت: بعد رسول الله(ص) پدر شوهر دیگری نمی خواهم! عزاداری اش تمام نشد. ندبه هایش آرام نگرفت. یک سال زیر سقف نرفت. توی سایه ننشست. تا رفت. رفت پیش همسر و پسرش.
فرزند شبیه مادرش می شود. با شیر او که تغذیه می کند، حب و بغض هایش را هم می گیرد. شجاعت و ترس هایش را هم. علی اصغر توی زندگی کوتاه شش ماهه اش آنقدر عشق به ولایت را از مادر گرفته بود که با همه شیرخوارگی اش شد کوچکترین سرباز پدر. آخرین فدایی حسین(ع).
*
حسین(ع) آمده بود خداحافظی. صدای گریه طفل تشنه از خیمه ها می آمد. گفت پسر کوچکم را بدهید تا با او خداحافظی کنم. در آغوشش گرفت. مثل برگ گل لطیف بود. مثل پر سبک. شش ماهه جانی در بدن نداشت. از تشنگی دهان کوچکش مثل ماهی باز و بسته می شد...
پر از غصه تشنگی اش بود که تیر حرمله رسید. سه شعبه بود. چیزی از گلوی طفل نماند. حتی وقت نکرده بود درست ببوسدش. حالا دستش را از خون گلو پر می کرد و به آسمان می پاشید. حتی یک قطره از ان خون برنگشت.
مصیبتی بالاتر از این نبود. حسین شکسته بود. تمام دلش، فکرش... خالی شده بود بعد علی اصغر. اما باز هم کم نیاورد. کوتاه نیامد. گفت: این مصیبت ها بر من آسان است چون پیش چشم خداست. خدای من می بیند... بعد با گام هایی خسته رفت پشت خیمه ها. رمقی برایش نمانده بود. روحش با جان علی اصغر پرکشیده بود. با نوک شمشیر زمین را کند. شیرخواره اش را دفن کرد. همه آرزوهایش را هم با او دفن کرد.
بعد، شش ماهه حسین، شد باب الحوائج عالم.
بسم الله الرحمن الرحیم
ظهر عاشورا من بیشتر از هر چیز به «دنیا» فکر میکنم. به دنائت اش، به پستی اش، به بی انتهایی زشتی اش...
فکر میکنم شاید اباعبدالله هم برای همین رفت. که دنیا را نشانمان دهد. آخرش را پیش چشممان تصویر کند. نهایتش را بگوید. و چه چیزی بهتر از ماجرای کربلا می توانست پرده فریب را از صورت کریه دنیا کنار بزند.
دنیا همین است. همین شکلی. شکل ظهر عاشورا... شکل گودال قتلگاه. همین قدر نخواستنی. و چه چیزی بهتر از ماجرای کربلا می توانست ما را بلدِ دنیا کند؟!
همیشه، وسط روضه، اوج مقتل... به این فکر میکنم که دیگر این همه دنائت لازم نبود. این اوج رذالت لازم نبود. اباعبدالله را می شد جور دیگری کشت، حتی جور دیگری سر ... نیزده زدن و تیر انداختن و شمشیر شکسته برداشتن و دامن از سنگ پرکردن هم دستوران خلیفه بود؟ آدم ها به کجا رسیده بودند آن روز؟
نمازخوان های حج رفته به کجا رسیده بودند آن روز. این حیوان صفتی، درندگی... چطور؟ از کجا؟ جمع شده بود توی دل این همه آدم؟
کاش یک نفر بود، ده نفر بود، صدنفر بود... سی هزارنفر مسلمان رسیده باشند به اینجا؟
که به اهل بیت پیامبری که روزی هشت بار نامش را در تشهد نمازهایشان می آورند هم رحم نکنند؟ به زنان و دخترانش هم... ؟
خب، حسین(ع) را کشتند، همه مردانش را کشتند... سیراب شدند از خون، از دنائت، از انتقام ... با زن ها چه کار دارند؟ با بچه های کوچک... خودشان بچه نداشتند؟ ... این مردم چه کارشان شده؟ چه مرضی افتاده به جانشان که با بریدن سرها هم آرام نمی شود؟!...
ظهر عاشورا... من به این فکر میکنم که پیراهن پاره آخر به چه درد می خورد؟ لباس می شد برای کسی؟ می خریدش کسی؟ پیراهن پاره خونین کهنه به چه درد می خورد که غارت ش کردند؟...
ظهر عاشورا فکر میکنم چه کارها که دنیا می تواند با آدم بکند...
ظهر عاشورا من از دنیا می ترسم
از دنیا بیزار می شوم
از دنیا فرار می کنم...
می دوم سمت خیمه های سوخته حسین.
بسم الله الرحمن الرحیم
این بار طوفانی به سوی دشت عازم بود
سهم حسن از کربلا غوغای قاسم بود...
شب عاشورا بود. آن اجتماع بی نظیر در خیمه امام. وقتی بیعت را برداشت. وقتی همه ماندند. وقتی همه حرف زدند. اعلام وفاداری کردند... همه شادمان بودند. اما نوجوانی که انتهای خیمه ایستاده بود، چهره اش غمگین بود. ذهنش مشغول بود. این را از صورتش می توانستی بخوانی. فکرش هزارجا بود و نبود. به پدر فکر می کرد... به روزهای آخر پدر... به جنگ های پدر... همه توصیفاتی که از عمو و عمه درباره پدر شنیده بود... آن تصاویر واضحی که توی ذهنش حک شده بود... او فرزند حسن بن علی(ع) بود. نواده علی مرتضی(ع). مرد جنگ بود و حالا خداخدا می کرد پذیرفته شود. کاش عمو به سن وسالش نگاه نکند. جثه کوچک نوجوانش را نبیند. آخر تصمیمش را گرفت. کلامش همهمه خیمه را شکست. نوجوان زیبارویی از انتهای خیمه اجازه صحبت گرفته بود: عموجان من هم فردا کشته می شوم؟
همه سکوت کرده بودند. توی بهت بودند یا غصه؟ چهره عمو حال خاصی داشت. به چشم های منتظر قاسم نگاه کرد و پرسید: مرگ در نظر تو چگونه است؟ درخشش مردمک های مشتاقش، پیشاپیش جواب را فاش کرده بودند: احلی من العسل...شیرین تر از عسل. امام لبخند زد. لبخندش تلخ بود یا شیرین؟ لب باز کرد: عمو به فدایت! تو هم به شهادت می رسی... هزارپرنده شادمانی، در دل قاسم پریدند.
*
علی اکبر که اجازه میدان خواست، بدون درنگ اذن داده بود. حالا قاسم آمده بود. فرزند برادر. امانت برادر... نمی شد. حسین(ع) نمی توانست این نوجوان را به مسلخ گرگان گرسنه بفرستد. قاسم امانت بود و حسین(ع) نمی خواست اجازه دهد. قاسم اما، بی خبر از همه جا، غافل از دل نگرانی های عمو، شرمندگی های عمو... طعم شیرین عسل، عشق شهادت... آنقدر وجودش را پر کرده بود که دست و پای عمو را بوسه باران کند تا اجازه بگیرد.
چهره اش مثل ماه بود. در دستش شمشیری و در تنش پیراهنی. لباس جنگ نداشت. نعلین ساده ای به پایش بود. چکمه نداشت. شقاوت وجود مردان عمرسعد را گرفته بود. حمله کردند و با شمشیر چنان بر سرش زدند که فرقش شکافته شد. وقتی داشت به صورت روی زمین می افتاد، تنها یک کلمه گفت: عموجان!
حسین(ع) آمده بود. مثل باز شکاری صفوف دشمن را شکافته بود و آمده بود. حالا سر قاسم توی دامانش بود. به چهره خونی امانت برادر نگاه کرد... نفس های آخرش را می کشید. دل بزرگ اباعبدالله(ع) پر از غصه های عظیم بود: به خدا قسم چه دشوار است بر عمویت که تو از او کمک بخواهی و پاسخت را ندهد... یا پاسخت را بدهد و سودی نداشته باشد... امروز روزی است که فریادش به سوی خدا بلند است. دشمنانش بسیار و یارانش اندک است.
بسم الله الرحمن الرحیم
زهیر همان کسی است که گفته: اباعبدالله! به خدا قسم اگر زندگی دنیا دائمی بود و انسان ها در آن جاودانه می ماندند و جدایی از آن فقط به خاطر یاری شما بود، ما قیام همراه با شما را بر ماندن در دنیا ترجیح می دادیم...
اما زهیر چطور زهیر شد؟
بی اختیار منتظرش بود . بی آنکه به روی خودش بیاورد . اتفاقی قرار بود بیفتد که زهیر در تنهایی هم از فکرکردن به آن طفره می رفت . خودش را فریب می داد و همه ی حواسش به این بود که با حسین روبه رو نشود! برنامه ی حرکت کاروان را جوری تنظیم کرده بود که با او در یک منزل اقامت نکند . سایه به سایه دنبالش می رفت و مراقب بود که نزدیک نشود ، که چشم در چشم نیفتند... میرفت و به خودش دلداری می داد: حسین یادش از من نمی آید ، می داند عثمانی هستم...حسین سرش شلوغ است این روزها !
از وقتی از مکه راه افتادند حواسش به همه چیز بود . مرد را می دید که مدتی است بیشتر به فکر فرو می رود ، با نگاه هایی عمیق و دور دست ، غروب ها که پرده ی خیمه را کنار می زد باز می دیدش که در صحرا قدم می زند . با دستانی گره شده در هم . دلهَم هم یک گوشه می ایستاد و درسکوت نگاهش می کرد . خبرها کم و بیش به گوش او هم رسیده بود . عزیمت پسر رسول خدا از مدینه به مکه . حج ناتمام و حالا سفرش به عراق . حالا دیگر همه ی اهل کاروان درباره سفر حسین حرف می زدند . درباره ی قافله ای که چند منزل جلوتر بود . زن در سکوت زمزمه ها را می شنید و در تنهایی اش به چیزهای قشنگی فکر می کرد.
خیمه شلوغ بود . دور هم نشسته بودند و غذا می خوردند . ظرف ها دست به دست می گشت ، کاسه های شیر پر و خالی می شد . پر از حرف ، پر از همهمه . یک دفعه کسی چیزی گفت که همه ساکت شدند . یک خاموشی عجیب و طولانی . اتفاق ، افتاده بود . وسط شلوغی ظهرخیمه . اتفاق افتاده بود ولی انگار هیچ کس نمی خواست باورش کند . پیک حسین برای دعوت از مرد آمده بود . زن ، لبخند شیرینی زد .
با اینکه عثمانی بود و دل چرکین از علی ، اما حرمت رسول خدا و خانواده اش را هم فراموش نکرده بود. همه ی روزهای گذشته را در این فکر بود که مبادا حسین بخواندم! حالا پیک حسین برای دعوت از او آمده بود و او چقدر دلش می خواست این سکوت خیمه برای همیشه ادامه داشته باشد . دلش می خواست زمان همین جا بایستد . جلو تر نرود . حوصله ی ثانیه های بعد را نداشت . از لحظه ی سخت "انتخاب" می ترسید . جوری سکوت کرده بود انگار نفس کشیدن هم یادش رفته ....
زن چشم دوخته بود به مرد و منتظر انتخابش بود . هردقیقه برایش به اندازه ی یک سال طول می کشید . کسی جرئت شکستن سکوت را نداشت . فشاری را که روی مرد بود حس کرد . تردید را از چشمانش خواند ، شریک زندگی اش بین دوراهی مانده بود . دیگر جای سکوت نبود ، رو کرد به مردش. آرام ولی مطمئن گفت : پسر رسول خدا تو را می خواند و تو فکر می کنی ؟! دستور نداد ، نصیحت نکرد. سمت التماس و خواهش هم نرفت. فقط یک سوال کرد . یک سوال کرد و ساکت شد . سوالی که کار خودش را کرد...و همه فهمیدند کار از کار گذشت! تیر به هدف خورده بود . دیوار تردید زهیر فروریخت...
هیچ کس نمی داند، آن روز توی خیمه، سیدالشهدا(ع) به زهیر چه گفت. زهیر چه شنید که بعدش با چهره ای شکفته برگشت و دستور داد خیمه گاه و کلیه لوازمش را حرکت دهند و کنار خیمه های حسین برپا کنند. قبل از آن دقیقه ها او عثمانی بود، منکر ولایت، دل چرکین از علی(ع). بعد از آن جانش به جان حسین(ع) بسته بود و تا آخرین قطره خون پای حسین(ع) ماند. امام، امام است. خوب می داند دست روی چه کسانی بگذارد.
بسم الله الرحمن الرحیم
گر حر به نگاهی بشود صید، عجب نیست
ما معجزه بسیار ز چشمان تو دیدیم...
عبیدالله مامورش کرده بود که امام را محاصره کند. باید او را سمت کوفه می برد. امام قبول نکرد. قافله می خواست از راه کوفه برگردد که حر با لشکریانش مانع شد. امام گفت: «تکلثک امک»؛ مادرت به عزایت بنشیند! مودبانه سکوت کرد و تنها گفت: هر فرد دیگری این کلام را به من می گفت، پاسخش را می دادم. ولی مادر شما دختر پیامبر(ص) است... نمی توانم جز خوبی از او یاد کنم.
وقت نماز شده بود. امام خواست با یاران قامت بندد. حر و لشکریانش هم بودند. همه سپاه را برداشت و آمد اقتدا کرد به امام. به پسر دختر پیامبری که احترامش را داشت.
آدم های خوب نشانه های خوبی شان را به جا می گذارند. ردپاهایی در گذشته که ضامن سعادت امروزشان شده. حر «ادب» داشت و همین ادب، جوانه هدایتی شد که روز عاشورا به ثمر نشست...
*
روز عاشورا بود. صدای استغاثه امام بلند شد. آیا کسی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟ حر مضطرب شده بود. خود را میان بهشت و دوزخ می دید. آخر تصمیمش را گرفت. حق معلوم بود. اینجا ماندن کار او نبود. مقابل این مرد و اهل بیت بی پناهش شمشیر کشیدن از او برنمی آمد. تردیدهایش را کنار گذاشت. ترس هایش را همان جا خاک کرد. از سپاه عمر سعد فاصله گرفت و تاخت سمت آن سوی میدان. سمت حق. نزدیک خیمه های امام که رسید سپرش را آورد مقابل چهره، وارونه گرفت. یعنی تسلیمم. تسلیمم حسین. نزدیک تر که شد، دلش بیشتر لرزید. عرق شرم می ریخت. خیمه ها و بچه های تشنه آتش به جانش می زدند. این خانواده را او در این بیایان گیر انداخته بود. داشت از خجالت می مرد. دوست داشت زمین دهان باز می کرد و او را می بلعید. زیر لب دعای توبه می خواند و جلو می رفت: «اللهم الیک انبت فتب علی، فقد ارعبت قلوب اولیائک»؛ خدایا من برگشتم! تو هم با روی رحمتت برگرد. ببخشم. منی را که دل دوستانت را لرزاندم...ببخش...
به امام که رسید، قبل هر چیز لبخندش را دید. حسین(ع) به رویش خندید و گفت: توبه ات قبول شد حر!
*
هنوز نرسیده، عزم میدان کرد. طاقت ایستادن نداشت. روی ماندن نداشت. مقابل سپاهی که تا ساعتی پیش یکی از فرماندهانش بود، شجاعانه شمشیر کشید. فرمانده نیزه داران سپاه عمرسعد بود و حالا زیر باران نیزه ها اسیر شده بود. لشکریان محاصره اش کرده بودند و او صبورانه جنگید تا بر زمین افتاد. اصحاب امام بدنش را از میدان نجات دادند. آوردند کنار خیمه ها. هنوز اندک جانی داشت. می دید که امام دارد غبار را از رویش پاک می کند و مهربانانه می گوید: «انت الحر کما سمتک امک. حر فی الدنیا و الآخرة»، حری، همان طور که مادرت نامت را حر گذاشت، آزاده دنیا و آخرت!