|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
فاطمه کوچک بود . ده سال نداشت هنوز . پدر سفر بود ، به حج رفته بود. گروهی از شیعیان از شهرهای دور برای دیدن امام کاظم(ع) آمده بودند . سوالاتی داشتند . وقتی فهمیدند امام مدینه نیستند . کلی ناراحت شدند . دلشان نیامد همان طور بروند . کورسوی امیدی داشتند. سوالاتشان را در برگه ای نوشتند و به فاطمه دادند که اگر امام تا چند روز آینده بازگشتند پاسخ دهند وگرنه قبل از رفتن برای گرفتنش می آیند. سه چهار روز دیگر آمدند و چون دیدند امام هنوز بازنگشته اند سوالاتشان را طلب کردند که بروند . برگه را که بازکردند جواب همه ی سوال ها نوشته شده بود . کامل ، درست ، علمی! کار فاطمه بود .
با کوله باری از حیرت بازگشتند که در راه امام را دیدند ، ماجرا را گفتند . امام پاسخ همه ی سوالات را کنترل فرمود . همه کامل ، درست ، علمی !
و آنگاه بود که امام سه بار گفتند : فداها ابوها ( پدرش فدایش باد!)
داستان را شنیده بودی حتما قبلا بارها ولی حواست بود که تنها یک پدر دیگر به دخترش چنین جمله را گفته است : (فداها ابوها) را تنها تاریخ از زبان محمد سراغ دارد خطاب به فاطمه اش!
یاد آن عالم افتادم که در خواب یکی از ائمه را دیده بود و بسیار خواهش کرده بود که قبر فاطمه زهرا(س) را به او نشان دهند و در جواب جمله ای شنیده بود که تا آخر عمر او را پای بند قم کرد : به زیارت فاطمه معصومه در قم بروید و کراماتی را که می توانستید با زیارت قبر فاطمه زهرا(س) کسب کنید با زیارت او بدست آورید!
تو هم مثل من هوای قم کردی . نه ؟
پ.ن1: جملات را از حافظه ام نوشتم ایرادی دارد اگر اصلاحش کنید .
پ.ن2: گفتنی هایی از این دست از حضرت معصومه(س) زیاد است ولی حیف که من فرصت نداشتم بیشتر بنویسم . شاید وقتی دیگر !
پ.ن3: اگر می خواهید نیم ساعته خیلی کامل با حضرت معصومه(س)آشنا شوید، حتما کتاب ( بی تو یک سال است) را از مجموعه کتاب های دانشجویی بخوانید .
پ.ن4: حالا اینقدر ناراحت نشوید ، روز دختر هم مبارک !