مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
                              بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام ، حال همه ی ما خوب است

         ملالی نیست جز

گم شدن گاه به گاه خیالی دور     

      که عده ای آن را

   شادمانی بی سبب می گویند . *    

 

قدیم تر ها ، دهه ی شصت و پنجاه  مثلا ، وضع مردم خیلی بدتر از حالا بود خیلی ها برنج را هفته ای یکبار می خوردند . لباس عید کوچکترها معمولا رفو شده و تمیز شده ی لباس خواهر یا برادر بزرگتر بود . هر روز یک عالمه صورت با سیلی سرخ شده در خیابان از کنار هم رد می شدند . دوچرخه نهایت آرزوی یک پسر بچه بود و خیلی از دختر بچه ها فقط اجازه داشتند شب ها در رویاهایشان با عرسک موطلایی بازی کنند ، آن موقع نان خشکی مثل حالا زیاد نبود و شیر آزاد اگر هم بود طرفداری نداشت ، کم نبودند آنهایی که پول بلیط اتوبوس را هم نداشتند و هر روز تمام مسیر تا مدرسه یا سرکارشان را با رفیقی شیر یا خط می انداختند و گپ می زدند ،  (کوپن) یکی از اعضای خانواده بود انگار و کلمه کلیدی خیلی از گفتگوها ...

مردم به معنای واقعی (پول ) نداشتند . ولی خوشبخت بودند ، خوشحال بودند ، خوش بودند !

 

این روزها ، با یک نگاه گذرا هم می توانی بفهمی که همه چقدر وضعشان خوب شده ، یک عالمه رستوران ، فست فود ... ، نزدیک های عید خیابان های شهر جای سوزن انداختن ندارد ، مغازه ها غلغله است ، مدل ماشین بیشتر خانواده ها بالا رفته ، مردم برای بچه های دبستانیشان هم موبایل می خرند ، کامپیوتر هم کم کم دارد از لیست آرزوهای بچه ها خط می خورد و جایش را ... ( راستی جایش را چی گرفته؟ ) ، صف نان آزاد حسابی شلوغ است ، قیمت بلیط که زیاد می شود صدای  کسی در نمی آید ، یکی از شغل های رایج سرویس مدرسه است ، (سهمیه بنزین) یا ( ترافیک) شاید جای (کوپن) قبلی را گرفته باشد و ...

این روزها کلمه ی (پول ندارم) را اما بیشتر از قدیم تر ها می شنویم ، همه عصبانی اند ، از زمین و زمان شکایت می کنند ، بوق های ممتد می زنند ، همش دیرشان شده ...

 مردم آنقدر خوشی می زند زیر دلشان که افسردگی می گیرند ! آن موقع ها کی وقت داشت افسرده بشود اصلا ؟

شاید هم اشتباه می کنم خوشی نمی زند زیر دلشان ، اتفاقا این روزها بیشتر مردم ناخوشند...

     راستی دل خوشمان را سیری چند فروختیم؟

 

                       ...................................................................................

* مارسل پروست رمان معروفی دارد به نام « در جست وجوی زمان از دست رفته»  

* شعر از : سید علی صالحی

پ.ن:امشب که دیدم ۲۵ تا نظر تایید نشده دارم  خوب شد دستم زیر چونم بود وگرنه باید فکم رو از روی زمین جمع می کردم! خیلی باحالین همتون . زودتر وبلاگ درست کنین تا برای جبران خدمت برسیم!


برچسب‌ها:
فکرنوشته ها
+ پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۸ صاد |