|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
بعضی مخاطبان گوشی من اسم های خاصی دارند. از آلبالو خشکه و تمشک و وروجک بگیر تا سوتک و میم و بیدبیدل!
بارها خواستم اسم او را هم همین طور خاص سیو کنم. که فقط زهرا نباشد کنار فامیلی اش. که وسط پنج شش زهرای دیگر دبیرستان و دانشگاه و دوست و آشنا گم شود. خواستم اسمش خاص باشد، که خودش خاص بود برایم. همسایه بود و فرق می کرد با همه دوستان. خواستم همسایه سیوش کنم. نشد. نتوانستم. تمام این بارها که دستم رفت برای تغییر نام مخاطب و ذخیره نشد یاد بغضی افتادم که این اسم وقتی نیست به جان گلویم خواهد انداخت!
کلا نه ماه همسایه بودیم. ولی خاطره همه خواهری هایش برای همیشه در ذهنم می ماند. که وسط غریبی تهران و سختی روزهای اول چه مونس خوبی بود . که نه تنها خیال من ، که خیال مامان و پدر را هم آرام کرده بود ...
دوستان من خیلی زیادند. ولی فقط با سه چهارتایشان اینقدر خواهرم. اینقدر رفیقم. و اینکه یکی از آنها درست همان موقع که از همیشه تنهاتری ، وسط تهران بزرگ و شلوغ پلوغ ، خانه اش تنها هشت دقیقه با خانه ات فاصله داشته باشد یعنی معجزه!
نه ایکه مدام پیش هم باشیم . نه! گاهی دو سه هفته همدیگر را نمی دیدیم . ولی همان تلفن ها طولانی نیم ساعت چهل دقیقه ای - که هر چه تصمیم میگرفتیم و نیت می کردیم هم کوتاه نمی شد!_ همان گزارش کامل جزئیات ، همان مشورت گرفتن ها و اظهار نظرها ، همان دردودل کردن ها و دلداری دادن ها ... همین خیال جمعی که بابت بودنش داشتم ، بابت نزدیک بودنش داشتم ...به دنیا می ارزید!
دیگر همسر هم فهمیده بود که قرص انرژی من زهراست. یک کم که گرفته و بی حوصله می شدم ، خودش پیشنهاد میداد : یک زنگ به زهرا بزن!
اینها را بیشتر برای خودمان نوشتم. برای او که الان در روسیه دارد می خواندشان. خواستم بگویم دوباره دارد مثل آن سالها می شود که او رفت دانشگاه امام صادق(ع) و من ماندم مشهد. و چهار پنج سال حسرت یک دل سیر حرف زدن به دل هردویمان ماند. این هم مثل آن نامه است که آن سال دم عید ، وسط خانه تکانی اتاق ، بس که دل تنگش بودم نوشتم. و آنقدر دور بودیم که چند ماه بعد وسط امتحانات جامعه الزهرا به دستش رسید.
حالا هم همه دل خوشی ام به نرم افزار اووویی است که خودش نصب کرده روی کامپیوترمان. و پیش بینی های دلگرم کننده همسر که : بیشتر از قبل می بینید هم را !
فقط گفتم چند سطری نوشته باشم برای همسایه ای که همیشه در دل من همسایه می ماند. به همان نزدیکی روزهای اول ، فقط هشت دقیقه فاصله ...
بسم الله الرحمن الرحیم
نصفه شب آمده بود که کسی خبردار نشود. بی خبر آمده بود که به حساب خودش مچ بگیرد. جاسوس متوکل بود و وظیفه داشت خبر ببرد علی بن محمد چه مال و تجهیزاتی برای قیام فراهم کرده. آرام و ساکت داشت با نردبان از پشت بام پایین می آمد که صدای امام هادی(ع) را شنید: سعید! صبر کن برایت چراغ بیاورند. زمین می خوری! سر سجاده نشسته بود. آرام و مشغول عبادت. گفت: خانه در اختیار توست.
نتیجه تفتیش چند ساعته اش تنها دوکیسه پول بود: یکی با مهر مادر متوکل، و دیگری با مهر خود متوکل.
شرمگین بند و بساطش را جمع کرده بود برود که دوباره صدای امام هادی(ع) را شنید: یک شمشیر هم زیر حصیر است. آن را هم بردار!
بسم الله الرحمن الرحیم
فقیر و بی چیز بود. نه علوی بود نه کاری به کار شیعیان داشت. از اصفهان با گروهی برای دادخواهی آمده بودند نزد متوکل. وسط شلوغی های بیرون قصر متوکل ایستاده بود که دید شخصی سوار بر اسب به آنجا می آید. مردم صف کشیده و تماشایش میکردند. میگفتند نامش علی بن محمد بن رضاست. متوکل احضارش کرده بود. بعضی می گفتند بعید نیست بخواهد دستور قتلش را صادر کند! مهر جوان سوار بر اسب به دل مرد اصفهانی افتاد. شروع کرد به دعاکردن که خدا شر متوکل را از او دفع کند. اسب از میان مردم می گذشت و سوارش همان طور که با وقار نشسته بود، نگاهش را دوخته بود به یال اسب و کاری به چپ و راست نداشت. مرد اصفهانی همان طور داشت زیر لب دعا میخواند که اسب نزدیکش شد جوان سرش را چرخاند سمت او و با لبخند گفت: خدا دعای تو را پذیرفت. به تو طول عمر داد و مال و فرزندانت را زیاد کرد.
سالها بعد او را در اصفهان دیدم. مال و فرزندان زیادی داشت. شیعه بود. همیشه می گفت: من به امامت مردی معتقدم که از دلم خبر داشت!
مردی که نامش علی النقی(ع) بود.
همه سپاهیان داشتند از تعجب شاخ درمی آوردند.
سردار بزرگ سپاه واثق از اسب پیاده شده بود و داشت پای مرکوب امام هادی(ع) را می بوسید.
پرسید: این مرد پیامبر است؟
گفتند: نه!
گفت: مرا به اسمی خواند که در کوچکی در بلاد ترک به آن نامیده می شدم
و هیچ کس از آن اطلاع نداشت!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
شب دوم بود یا سوم. تکیه داده بودم به یکی از ستون های مسجدالنبی و برای خودم قرآن میخواندم. دختری هم سن و سال خودم کنارم نشسته بود. سر صحبت که باز شد گفت شب آخرشان است. راحت بود. غصه نداشت. چشم انتظار مکه بود. اما برای من درست از همان لحظه کابوس ها شروع شد. بعد یک روز که در صف روضه منتظر نشسته بودم و آن پیرزن که روز آخرشان بود و فرصت روضه آمدن نداشت،آمد و با اشک التماس دعا گفت ،کابوس ها بدتر شد. و من مجبور شدم به بعد اینجا فکر کنم. بعد این شش روز . و من مجبور شدم به رفتن فکر کنم و خدا میداند چقدر سخت بود. هر روز این هیولای"رفتن" برایم بزرگ تر میشد. لحظه به لحظه. چند روز دیگر؟ چند ساعت دیگر؟ و چقدر خوب بلد بود تلخ کند تمام شیرینی هایم را. این خواب ابدی نبود! این خوشی جاودان نبود! ما باید میرفتیم. خداحافظی را از همان روزها تمرین کردم. اما باز هم بار آخر بار آخر بود. هیچ تمرینی هم فایده نداشت. و مدام میگفتم: کی برمیگردم؟ که فقط همین امید به برگشتن بود. . .
نمی دانم صفای مسجد شجره بیشتر به خاطر ساختمان های سپیدو نخل های سبزش است یا به خاطر صدها انسانی که هر روز از آنجا محرم می شوند . هرچه هست دل من بدجوری گره خورد به این مکان . مخصوصا که بارها پیامبر(ص) و علی (ع) و سایر ائمه هم از اینجا محرم شده اند . همه غرق در سپیدی لباس های احرام حالتی ملکوتی پیدا کرده بودیم . نمی دانم در این لباس چه اعجازی است که با پوشیدنش انگار فرشته می شو ی . رها از همه ی تعلقات و تعینات . فارغ از دنیا و ما فیها . دلت پاک می شود و زلال و روشن . با هر لبیک انگار آب سرد ریخته باشند روی بدنت بیدار و بیدار تر می شوی . به خودت می آیی . به گذشته ات نگاه می کنی . و دلت پر از شوق خدایی می شود که داری اجابتش می کنی و مسافر خانه اش هستی . ساعت های قشنگ و سپیدی بود ساعت های احرام . و "تو"یی که دیگر تو نبودی . نه خودت را میدیدی . نه اجازه داشتی بیارایی اش یا به آن آسیب بزنی . جسمت امانتی محفوظ بود که حق نگاه کردن به آن را هم نداشتی . شده بودی امانت داری که تمام حواسش پی صاحب امانت است و کسب رضایت او . شده بودی همان انسانی که خدا می خواهد . خلیفه او در زمین .
نیمه های شب از جده عازم مکه بودیم که سر صحبتم با یکی از همسفرها باز شد . از سفر کربلایش می گفت . اینکه با بچه ی کوچک چقدر اذیت شدند و سختی کشیدند . از سختی راه و معطلی لب مرز ، اتوبوس خودمان را نگاه کردم . راحت و خنک بود . معطلی و سختی ای هم نداشتیم . پرسیدم حالا به نظرتان مکه بهتر است یا کربلا ؟ در لباس سفید احرام گفت کربلا و اشک هایش جاری شد .
حتی اگر قبلا چدین بار مکه آمده باشی باز هم هربار دیدن کعبه حال و هوای خاص خودش را دارد . شوقی شدید که با ترسی عجیب عجین شده . ترسی ناخواسته که انسان معمولا هنگام رسیدن به آرزوهای بزرگ دارد . تمام راه سرت را پایین انداخته ای و با راهنمایی های روحانی کاروان به دنبال دیگران قدم برمی داری . می رسید به صحن مسجد الحرام . زیر آسمان روی سنگ های مرمر به سجده می افتی و وسط گریه ها خدا را شکر می کنی . نمی خواهی سر از سجده برداری . دوباره آن ترس به سراغت آمده . بعد شش سال قرار است دوباره چشمت به دیدن خانه ی خدا روشن شود و تو دلش را نداری . انگار آنجا دیگر نه کسی تو را می بیند و نه حرف هایت را می شنود . تو مانده ای و خدایی که چقدر دلتنگش هستی و چقدر غریب بوده است در دل تو . می خواهی حساب همه ی سال های گذشته را پاک کنی . از همه ی بدی هایت استغفار می کنی . از همه ی غفلت هایت توبه می کنی و بالاخره سر برمی داری . حاجتت را مدنظر می گیری و چشم باز می کنی . کعبه مثل همیشه آرام و باوقار وسط صحن مسجد ایستاده است . نه خیلی عجیب است نه خیلی بزرگ . نه خیلی پر زرق و برق است و نه خیلی خاص . کعبه کعبه است . خانه ی خدا . خدایی که مردم خانواده ی اویند و کعبه چقدر شبیه خانواده ی خداست . ساده ، معمولی و با عظمت . و با همه ی اینها تو هم دل می بندی به این چهار ضلعی ساده ی مهربان همان طور که اجدادت از آدم ( دل بسته اش شده بودند .
استرس انجام اعمال چیزی است که هرکار هم که بکنی دست از سرت بر نمی دارد . هزار بار به وضو و نماز و قرائت و تمام چیزهایی که همیشه خیلی مطمئن انجامشان می دادی شک می کنی . تا هفت دور طواف را به جا بیاوری و سعی صفا و مروه و تقصیر و طواف و نماز نسا را تمام کنی نیمه جان میشوی . گرما و فشار جمعیت و پشت سر هم انجام دادن همه ی اعمال یک طرف و استرس درست انجام دادن طرف دیگر . تقریبا مجبوری "حال خوب" را بگذاری برای دفعه های بعد و اینجا فقط به درست انجام دادن و تمام کردن فکر کنی . با این همه باز هم نمی شود روی حس خوب دعای مجیر دسته جمعی در صفا و مروه یا یاد هاجر که در تمام قدم های سخت و سنگین سعی و در آن فاصله های طولانی همراهت بود چشم بست .
از همان تهران نگران سوغاتی خریدن بودم . هم نمی خواستم پول به وهابی ها بدهم ، هم دوست نداشتم در این سفر معنوی فکرم مشغول چیزهای دنیایی شود . از دفتر مرجعم پرسید گفتند خرید از آنها ایراد شرعی ندارد ، فرصت بازار رفتن هم پیدا نکردم قبل سفر . ناچار ماند برای اینجا . روزهای اول اصلا با خودمان پول برنمی داشتیم . خرید هم وسوسه مان نمی کرد . فکر خوبی بود . در این بازار مکاره که تا جلو در مسجد النبی پر از مغازه و دستفروش های رنگ و وارنگ است باید به هر وسیله ای متوسل شوی تا فکرت در امان بماند . روزهای آخر مدینه بود که تصمیم گرفتیم دو ساعتی به بازار برویم و همه ی خریدهایمان را یکجا انجام دهیم . تمام مدت انگار کسی دنبالم کرده باشد استرس داشتم . مثل اینکه یک ساعتی شنی را برعکس گذاشته بودند و هرلحظه داشت از ساعات زیارتم کم می شد . با عجله در حد رفع حاجت سوغات برای نزدیکان چیزهایی خریدیم و برگشتیم . باز هم دو سه ساعتی وقت گرفت . دو سه ساعتی که در آن می شد دو رکعت نماز اختصاصی یا یک صفحه قرآن برای هر کدامشان در مسجدالنبی خواند . مطمئنا همه این سوغات را بیشتر می پسندیدند . حیف که ما اهل ریسک نبودیم .در مکه دیگر استرس وقت را نداشتم . روزها به خاطر گرما در هتل بودیم و شب ها می رفتیم مسجد . همه ی این روزها را می شد بازار رفت . با ماشین های کولردار تا ورودی فروشگاه می رفتی و از آنجا به بعد هم که خنک بود . اما دلم نمی کشید . حوصله ی بازار نداشتم دیگر . نگران فکرم بودم و دغدغه هایی که بازار شروعشان می کند . حال عبادتی که از آدم می گیرد ، دنیایی که به رخت می کشد ... تمام روزهای مکه را در هتل ماندیم و بازار نرفتم. .