|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
افضل العباده ترک العاده
برترین عبادتها ترک عادت ها(ی ناپسند)است .
پیامبر(ص)
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
حافظ
چقدر عاقلان را نصیحت کنیم
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بی عادتی کاش عادت کنیم
قیصرامین پور
سلام
پسربچه زل زده بود به ویترین مغازه و از ماشین کنترلی
قرمز رنگ
چشم برنمی داشت . پدر که دیرش شده بود همان طور
که دست پسرک را می کشید دلداریش می داد که :
بیا بریم بابا ! خودت که بهترشو داری . همونی که
مامانی از سوریه آورده .
در مغازه ی عطرفروشی که پدر محو خانم فروشنده ی
خوش رنگ و لعاب شده بود و غرق صحبت با او بود .
پسرک که حوصله اش سر رفته بود دو دستی دست پدر
را گرفته بود و می کشید و می گفت : ول کن بابا !
خودت که تو خونه بهترشو داری ...
پ.ن۱:اینجا خونه مامان بزرگه ( به سلامتی مرخص شدن ) کامپوتر خونه که مرده باید عوضش کنیم که حالا حالاها زمان میبره . این روزا تو هر خونه ای که کامپیوتر می بینم چشمام برق می زنه !
پ.ن۲:بابت این پراکنده سر زدن و گاه پراکنده گویی که باورکنید همه اش تقصیر این بی کامپیوتری است ما را می بخشید که ؟!
پ.ن۳: (نقد لطفا )هم که پای ثابت داستانک های من است !
آقا سلام .
اسم شما که می آید تنم می لرزد .
نه ، نه ، ترس نیست به خدا .
از شدت دینی است که به شما دارم .
از بس که هر وقت کارم خیلی گیر کرد رفتم حرم و گفتم : امام رضا به حق جوادت !
سلام
سه چیز غم و غصه را از بین می برد :
آب
رنگ سبز
خوشرویی
امام صادق علیه السلام
پ.ن۱:این کم نوشتن ها دلیلش فرصت محدودی است که در دانشگاه دارم . کامپیوتر که درست شد حتما درست و حسابی خدمت می رسیم و یک دل سیر می نویسیم !
پ.ن۲: دیشب شالگردنی را که مامان بزرگ برای درس حرفه و فن اول راهنماییم بافته بود را پوشیدم و برای دیدنش به بیمارستان رفتم ............... داخل راهم ندادند .............
سلام
من که می گویم اگر یک روز یک پسربچه ی
دبستانی را دیدید که کیفش را انداخته روی
دوشش و خیلی آرام در خیابان راه می رود .
کاملا اجازه دارید به او شک کنید . مثل اینکه
اگر بدو بدو را از پسربچه های دبستانی بگیری
اصلا یک بخش وجودشان ناقص می شود !
پ.ن۱: اینجا الان دانشگاه است . در خانه تحریم هم چنان ادامه دارد و تازه کامپیوتر هم با تحریمگر دست به یکی کرده و خراب شده ! و این یعنی هیچ راه فراری باقی نمانده .
پ.ن۲:التماس دعا ( از آنها که ـخیلی زیادـ آخرش از ته دل است !)سلام
ما فعلا در خانه تحریم اینترنتیم ! اگر این وسط ها شد سری
خواهیم زد وگرنه
هر کس صدای ما را می شنود خبر سلامتیمان را به به دوست
و آشنایان
مجازی برساند!
سلام
یکی از چیزهایی که امروز خیلی توجه مرا به خودش جلب کرد حاج آقا
و حاج خانوم هایی بودن که سر صبح دو به دو تو ایستگاه های اتوبوس
ایستاده بودند !
حیف آنقدر عجله داشتم که یادم رفت فکر کنم امروز حرم چه زائرهایی
ممکن است داشته باشد ! باور کن فکرش هم توفیق می خواهد !
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
سلام
همیشه بیمارستان برای من جای مرموزی بوده است . هنوز هم
خاطره ی آن سالهای دور که بابابزرگ بستری بود و من آنقدر
کوچک بودم که داخل راهم نمی دادند در ذهنم مانده . فکر کنم
همان خاطره هم در ناخودآگاه ذهنم بیمارستان را اینقدر مرموز
کرده باشد .
در تمام این سالها خیلی کم گذارم به بیمارستان افتاده بود . تا
امروز که برای اولین بار در عمرم تنهایی به آنجا رفتم . یک حس
غریبی داشتم . هیچ جا را بلد نبودم و نمی دانستم باید کجا
بروم . در راهروها که دنبال اسم مامان بزرگ پشت در اتاق ها
می گشتم ، توی دلم به سریال پرستاران فکر می کردم ، به
میکروب هایی که از بچگی یادم داده بودند همه جای بیمارستان
پراکنده شده اند ، به آدم هایی که پشت در اتاق ها منتظر بودند ،
به آبمیوه گیری دستی ای که از صبح توی دانشگاه با خودم این
ور و اون ور برده بودم تا بیارم اینجا و آب لیموشیرین هایی رو که
دایی آورده برای مامان بزرگ بگیرم
به اینکه چقدر بد است آدم فرق آی سی یو را با سی سی یو
نداند ...
وقتی همان طور گیج و گنگ وارد اتاق شدم و وسط آن همه
چهره ی ناآشنا به زحمت مامان بزرگ را در لباس بیمارستان
شناختم ، داشت گریه ام می گرفت ...
چقدر بد است که گاهی اوقات آنقدر (من) چشم های آدم را پر
می کند که جایی برای (دیگری) نمی ماند ... و وقتی به یاد
دیگری های زندگیش می افتد که دیگر در لباس بیمارستان
شناختنشان دشوار شده !
از بیمارستان که بیرون می آمدم دیدم چه دعای خوبی می کردند
قدیمی ها که : الهی هیچ وقت گذارت به این جور جاها نیفتد!
پ.ن1:بیایید همین الان با یک صلوات برای شفای همه ی بیماران دعا کنیم .
پ.ن2:فردا روز خاص زیارتی امام رضا(ع) است ، حرم یادمان نرود . مشهدی هم اگر نیستید یک امین الله پنج دقیقه ای را از دست ندهید !
پ.ن3: در دو پی نوشت قبلی چقدر لحنم مثل سخنران ها شده بود !
پ.ن4:قسمت سوم ماجراهای من و فردوسی را هم بالاخره در پیوندهای روزانه گذاشتم . خوشحال می شوم اگر بخوانید و نظرتان را بگویید .
سلام
هرکس که دید او را اول سرسری گذشت . بعد چند قدم به عقب برداشت و دوباره زل زد به او . اگر عینکی بود عینکش را گذاشت ، اگرنه چشم هایش را ریز کرد . اگر تنها بود در دلش ، اگر با کسی بود رو به همراهش کرد و گفت : خیلی قشنگ است تابلو ؛ اما آن دختر گوشه ی سمت راست ...؟
راست می گفتند همه . بر خلاف کل تابلو این دخترک خیلی بد کشیده شده بود ، فقط چند قلم درشت بی دقت !
تنها تابلو می دانست اما که دخترک را نقاشش از پشت پرده ای اشک کشیده است !
پ.ن1: نقد لطفا !
پ.ن2:یکی از معدود نوشته هایم بود که در نگارشش هدف خاصی نداشتم . فقط ایده ای بود که به ذهنم رسید و دیدم جالب می شود .
پ.ن3: اینکه در یک روز اینهمه مطلب نوشتم برای این است که می خواهم زودتر نوشته های پس اندازم تمام شود که مجبور شوم دوباره بنویسم !
پ.ن4: من پساپس بابت اینکه قسمت نظرات این وبلاگ محلی برای دعواهای سر کلاسی چندتا حذف ترمی شده عذر می خواهم !
سلام
امروز ديگر تصميم گرفته ام اين طلسم تقريبا شش ماهه را بشكنم و بروم سراغ نقاشي . الان بيشتر از اكسيژن به رنگ بازي نيازمندم !
![]()
سلام
کامپیوتر را خاموش کرده ای . چشم هایت دارد از خواب می رود .
یادت می آید یک صفحه قرآن امشبت را نخوانده ای . کاملا
مطمئنی که خدا هم می گوید با این چشم های خواب آلود برو
بخواب .
با چشم های نیمه باز داری می روی سمت تختخواب که صدای
اس ام اس موبایلت را می شنوی. از طرف دوستی است : یک
ایمیل فرستادم . منتظر جوابم .
به خودت که می آیی می بینی پشت مانیتور نشسته ای و
منتظر بالا آمدن ویندوزی . پس چشم هایت .........؟
پ.ن: به اندازه ی دو سه روز دلم برای نوشتن تنگ شده . نوشتن و زیاد نوشتن ...
سلام
می گفت : در زندگی مدرن امروزی ، با این شهرهای شلوغ ، یکی از شانس های بزرگ این است که محل کار یا تحصیل آدم به خانه اش نزدیک باشد .
این روزها که نصف عمرم در گز کردن خیابان های شهر می گذرد و اتوبوس تقریبا خانه ی دومم شده ، چقدر به درستی حرفش ایمان دارم !
پ.ن1:این با فاصله نوشتن ها دلیلش جدای از شلوغی سر این جانب خراب بودن های مداوم اینترنت هم هست که گاهی وسوسه ام می کند تا ای دی اس ال نگرفتیم خودم را جریمه و کنم و اصلا ننویسم !
پ.ن2: ایراد بزرگ دوستان به من این است : زیاد می نویسی و فونت وبلاگت خوب نیست . حالا این از کم نوشتن ، باور کنید فونت دیگر دست من نیست !
پ.ن۳:شرح وبلاگم را پاک کردم . از همان اول هم خیلی به نظرم جالب نبود . پیشنهادی اگر دارید پذیرا هستم !
سلام
رابطه ما با خدا مثل همان آدم تشنه ایست که کنار یک سد بزرگ ایستاده و می خواهد آب بردارد . اما تا لوله ای نباشد، شیر آبی ، ظرفی...نمی تواند .حالا هر قدر هم که می خواهد به آب سد نگاه کند!
خدا هم عظیم است، خیلی. این همه صفت که در جوشن کبیر می خوانیم شوخی که نیست. و ما ضعیفیم ، خیلی . حقیریم ، خیلی . ذلیلیم ، خیلی .... تشنه ایستاده ایم کنار یک سد پر از آب ، لب هایمان دارد از عطش می سوزد و دنبال ظرف می گردیم . اگر بیگدار به آب بزنیم غرق می شویم و اگر همین طور بایستیم تشنگی از پا درمان می آورد.
یکی پیدا شده است ، با سینه ای وسیع که تاب عظمت خدا را دارد ، گنجایش صفاتش را ، قدرت کسب معرفتش را... از طرف دیگر مثل خودمان است ، از جنس خودمان ، کوچکیمان را می داند، ضعف هایمان را می شناسد. و خدا گفته که او واسطه باشد ، دستاویز، خدا گفته: واعتصموا بحبل الله جمیعا ، به ریسمان خدا چنگ بزنید ، تاکید کرده: همگی ! نکند کسی جا بماند ،نکند یکی هلاک شود از تشنگی یا غرق شود از درماندگی! واسطه اگر نباشد یعنی تشنگی ، یعنی مرگ .
در حدیث آمده که اگر حجت خدا نباشد زمین اهل خود را تحمل نمی کند و از بین میرود . این سخن خود حضرت مهدی است که (انی امان لاهل الارض) من حجت و امان روی زمینم و اگر نباشم زمین و اهل آن باقی نمی مانند.
این یعنی تو! که تشنه ای و ایستاده ای کنار یک سد. و او همانی است که آب را شعبه شعبه می کند، کوچک می کند ، اندازه ی فهم تو ، درک تو .
و تو سیراب میشوی . اصلا او برای همین آمده است ، برای اینکه تشنه نمانی !
پ.ن۱:این مطلب غصبی است چون برای نشریه نونشتم و هنوز چاپ نشده لطفا زودتر از ذهنتون پاکش کنید !
پ.ن۲: الان قیافه بی نهایت عصبانی دبیرتحریریه ما واقعا دیدنیه ! مطلب سوزوندن هم بعضی وقتا حالی داره !
سلام
رئیس جمهور که هر چهارسال یکبار عوض می شود ، کابینه اش را هم عوض می کند . تبعا وزیر آموزش و پرورش هم عوض می شود . او هم معاونانش را عوض می کند . آنها روسای آموزش و پرورش شهرها را عوض می کنند . رئیس آموزش و پرورش هر شهر ، روسای آموزش و پرورش ناحیه ها را عوض می کند . آنها معاونینشان را ، معاونین مدیران مدارس را عوض می کنند ، مدیرها معاون هایشان را ...
و آنوقت شما حساب کنید هر چهارسال یکبار چه بلایی سر هر مدرسه می آید !!!! ( بلایی که من به چشم خودم در یک مدرسه دیدم .)
به قول یکی از استادان مشکل ما ایرانی ها این است که هیچ وقت حاضر به ادامه ی کار قبلی ها نیستیم و همه چیز را می خواهیم خودمان از اول شروع کنیم . حالا ببینید هر چهار سال یک بار چه بلایی سر مملکتی می آید که مدرسه جزء کوچکی از آن است !
پ.ن1:از بس تو وبلاگ های مختلف رفتم و دیدم مباحث جدی سیاسی اجتماعی می نویسند ، گفتم حال و هوای این وبلاگ را هم از ادبیات دربیاورم و یک کم جدی بنویسم . خیلی ادبیاتی شده بود آخه !
پ.ن2: چندتا إن قلت : - خیلی رئیس جمهورها که هشت سال هستند ؟
ج : درسته ولی تقریبا حداقل هر چهار سال یکبار که وزرایشان را عوض می کنند .
- فکر نمی کنی زیادی اغراق کردی ؟ همه هم عوض نمی شوند ؟
ج: قبول دارم ولی تعداد تغییرات هم کم نیست .
سلام
الله اکبر را گفت و نماز را بست . حمد ، توحید ، رکوع ، سجده...
تسبیحات اربعه ، تشهد ...
نماز را که سلام داد خدا گفت :
باز هم مثل همیشه ، یک دقیقه هم به من فکر نکردی !
پ.ن1: من اصلا اهل داستانک نوشتن نیستم و درواقع بلد هم نیستم . فقط وقت هایی که خیلی بیکار باشم ( مثلا مجبور باشم توی ماشین منتظر بمانم ) اگر قلم و کاغذی دم دستم باشد خط خطی هایی می کنم . به قول معروف به بزرگی خودتان ببخشید !
پ.ن ۲: فامیل و آشناهایی هم که بعضی وقت ها می آیند سر می زنند مثل ملیحه خانوم با یک نظر اعلام حضور اگر بکنند بد نیست ( به جای اینکه فردایش بگویند دیروز وبلاگت را خواندم !) .
پ.ن۳: راستی روز دانش آموز هم مبارک گرچه ما که چیزی ازش نفهمیدیم !
سلام
رفته بودیم فروشگاه برای خرید . از کنار غرفه ی لوازم التحریر رد شدم . چندتا خرت و پرت می خواستم . همان طور که فروشنده داشت وسایل را آماده می کرد زل زده بودم به دفترها و خودکارهای اکلیلی و پاک کن ها و دفترچه ها و ...
تا همین چندسال پیش مدینه ی فاضله ی ما مغازه ی لوازم التحریری بود و آرزوی بزرگمان اینکه یک روز بتوانیم هرچقدر دلمان می خواهد کاغذرنگی و کاغذکادو و مقوای فابریانو . دفترچه های عروسکی و دفترهای سیمی و روان نویس های رنگی تراش های مدل دار و ماژیک شبرنگی و جامدادی های جور و واجور بخریم . یاد نگاه های ذوق زده ی آن روزهایم به ویترین مغازه ها که می افتم دلم آب می شود . اما این روزها دیگر ما بزرگ شده ایم متاسفانه . از دفترهای رنگ و وارنگ و مدل دار خبری نیست . خدا پدر دفتر کلاسوری و سررسید را بیامرزد ؛ بعد سالی هم که گذارمان به لوازم التحریری بیفتد به جای اینکه لابه لای طرح جلدهای مختلف دنبال دفتر باشیم ، فقط می گوییم دو بسته ورق دفتر کلاسوری بدهید .
امروز دیگر خودکار قرمز و سبز هم خیلی لازممان نمی شود چه برسد به خودکار رنگی و اکلیلی و ...
جامدادی ها که هر سال سر انتخابشان چقدر وسواس به خرج می دادیم حالا افتاده گوشه ی کمد و چندتا خودکارمان را می ریزیم توی کیف .
دیگر زمانه ی پاک کن های خوشبو و خوشرنگ و مدل دار گذشته ، امروز باید ببینی کدام پاک کن جنسش بهتر است و بهتر پاک می کند و ...
توی همین فکرهایم که فروشنده می پرسد : گیره ی کاغذ ساده یا رنگی ؟
فکری می کنم ، درست است که ساده ها محکم ترند ، جنسشان بهتر است ، اما دیگر بس است هرقدر بزرگ بودم ،
می گویم : یک بسته رنگی بدهید لطفا !
پ.ن1: پی نوشت 3 دیشبم یک تبصره دارد : به جز سه شنبه ها ! البته فقط .
پ.ن2:هیچی دیگه ، سلامتی !
پ.ن3: راه حلی می شناسید که این علاقه شدید به پی نوشت نوشتن من کمی تعدیل شود ؟
سلام
آرامش بخش ترین آیه ی زندگی من این آیه است :
( و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شیء قدرا )
هر کس از خدا پروا بدارد و حدود الهی را رعایت کند ، خدا برای بیرون شدن او از تنگناها راهی پدید می آورد . و از جایی که تصور نمی کند به او روزی می رساند و نیاز های زندگی اش را برطرف می سازد . و هر کس بر خدا توکل کند خدا برای تامین سعادت او بس است ؛ چرا که خدا کار خود را به انجام می رساند . و خدا برای هر چیزی اندازه ای قرار داده است .
هر وقت آن را زمزمه می کنم در سخت ترین شرایط هم اگر باشم یک حس عجیب اطمینان تمام وجودم را فرا می گیرد . اطمینان ا ز تمام شدن سختی ها . از اینکه : فواره چون بلند شود سرنگون شود !
پ.ن۱: آیات ۲ و ۳ سوره طلاق و ترجمه ها براساس تفسیر المیزان است .
پ.ن ۲:اگر سری به وبلاگ(بگذریم) که در پیوندهاست بزنید و در بخش پیوندهای روزانه عنوان(آیات آرامش) را باز کنید با چیز فوق العاده ای روبه رو خواهید شد . آدم های مختلف آرامش بخش ترین آیه ی زندگی شان را نوشته اند و خانم مرشد زاده در آنجا جمع کرده اند . مرور این آیات در روزهای سختی موثرترین مسکن مقدس است ! من که به عنوان یک گنجینه ی ارزشمند برای خودم ذخیره شان کرده ام .
پ.ن۳: مدتی است ازبس کلاس ها بی فایده و خسته کننده است به طرز شدیدی از دانشگاه رفتن بیزار شده ام . فکر کنم از همان اول هم اشتباه کردم آمدم . فقط ماجرای همان (خواهی نشوی رسوا...)بود !
سلام
داشتم کتاب (دنیای رامونا) رو می خوندم . همون صفحات اول بود .
روز اول کلاس چهارم که رامونا کوئیمبی نه ساله تروتمیز و مرتب کیف نهارشو گرفت دستش و لی لی کنان و ورجه وورجه کنان خرچ خرچ از وسط برگ های خشک روی پیاده رو راه افتاد . جلوی ایستگاه اتوبوس با همسایه شان خانم پیت که داشت برگ های پاییزی را از جلوی خانه اش جارو می کرد احوالپرسی کرد و منتظر ماند تا اتوبوس مدرسه برسد که خیلی حرف با همکلاسی هایش داشت . . .
همین طور می خوندم و حسرت می خوردم . به رامونا که تازگی ها یک خواهر کوچولوی دوست داشتنی داشت ، به بادی که توی صورتش می خورد ، به آن صبح دل انگیز پاییزی ، به خش خش برگها ، به یک همسایه ی غرغرو ، حتی به ایستگاه اتوبوس مدرسه !
غروبی که بیرون رفته بودم و رقص برگ های پاییزی رو از پنجره ی ماشین نگاه می کردم ، با خودم فکر کردم من واقعا به چی رامونا حسرت می خورم ؟ پاییز و تا ایستگاه پیاده رفتن و ..؟ من که همه ی اینها را دارم الان . بعد که خوب فکر کردم دیدم اشتباه می کردم . من تمام مدت داشتم به یک چیز دیگه حسرت می خوردم ، به ته ته دل رامونا !
ته ته دلی که هیچ غم بزرگی توش نیست !
خوش به حال بچه ها .
سلام
امروز سالگرد در گذشت مردی بود که این شعر یادگاری اوست ، یادش بخیر :
می دانم
تو یازده ستاره و خورشید و ماه
در خواب دیده ای
حالا باش
تا خواب یک ستاره ی دیگر
تعبیر خواب های تو را روشن کند
ای کاش ... !
قیصر امین پور
پ.ن1:اول یک متن یک صفحه ای نوشته بودم بعد گفتم تمرین (کم گوی و گزیده گوی) کنم ، پس به این چند خط اکتفا کردم و آن متن را ذخیره کردم شاید روزی جایی به درد بخورد .
پ.ن2:اگر تا به حال خیلی با قیصر آشنا نبوده اید حتما از این به بعد کتاب هایش را بخوانید . همه اش قشنگ است ولی من (آینه های ناگهان) را بیشتر دوست دارم .
سلام
از روزی که نوشتن د وبلاگ را شروع کردم . مدام یک احساس ادای دین عجیب به سراغم می آمد که باید از امام رضا(ع) بنویسم . اما نمی توانستم . حرف زیاد داشتم برای گفتن ، گاهی در حرم پشت پنجره حتی یک یادداشت هم در ذهنم می نوشتم اما به خانه که می رسیدم پاک می شد . مشکل اینجاست که امام رضا (ع) آنقدر همه ی زندگی مرا دربر گرفته که نمی توانم از او بنویسم. آنقدر از خوبی هایش حرف دارم که اصلا دهانم به گفتن باز نمی شود. این چند کلمه را هم به یاد (آب دریا را اگر نتوان کشید...) نوشته ام :
به یکی از علمای مشهد گفته بودند یک کرامت از امام رضا(ع) را که برای خودتان اتفاق افتاده نقل کنید . پاسخ داده بود : همه ی زندگیم!
و چه شیرین گفته بود .
تمام بودن ما از اوست . کسی که خنده هایت را با او کرد های ، گریه هایت را در دامنش . به نعمت که رسیده ای برای تشکر رفته ای ، به بلا که دچار شده ای برای کمک . کسی که سالت را رو به گنبد او تحویل می کنی ، شب قدرت را کنار او صبح می کنی ، محرم و صفرت را در صحن های او سینه می زنی ،نیمه شعبانت را کنار ضریح او اشک می ریزی . ..
سفر که می خواهی بروی آخر از همه با او خداحافظی می کنی ، وقتی برمی گردی اول از همه به زیارت او می روی ،کنکورت را با سلام به او شروع می کنی ، عقدت را بالای سر او می بندی ، فرزندت را به او می سپاری ، شفای بیمارت را از او می گیری... حتی تابوتت را ان شاءالله دور ضریح او طواف خواهند داد . و او مهم ترین فرد هر اتفاق مهم زندگی توست !
مشهدی ها فکر کنم محرم اسراری امین تر از امام رضا(ع) سراغ ندارند ، این را اشک های بی ریای هنگام زیارتشان می گوید .
گفتم اشک ، یکی از تنها جاهایی که بی آنکه صورتت را بپوشانی می توانی اجازه دهی این قطره های درخشان سر بخورند پایین و شرم نگاه هیچ کس را نداشته باشی .
تنها جایی که می توانی ضجه بزنی، بلند بلند !
می توانی با صدای بلند گریه کنی بی آنکه ترس تعجب های اطرافیان بغضت را فرو خورد . می توانی تکیه دهی به درش ، سرت را بچسبانی به دیوارهای سنگی سردش، چادرت را بکشی روی صورتت و زار بزنی . راحت . و بدانی که یک کسی نه از داخل ضریح ، که همین کنار تو نشسته و می بیندت ، می فهمدت و دعا می کند برایت. و همین یک کسی است که ضربان قلبت را تند می کند ، چشمانت را می سوزاند ، دست هایت را گرم می کند و نمی فهمی چه می شود که بعدش حالت خوب می شود . خوب خوب!
وقتی مدتی می شود که نمی روی ، چشمت که به ضریح می افتد ضربان قلبت را می توانی بشنوی ، همیشه تو ماهی بوده ای و او آب . یاد آن شب بخیر که حالت چقدر بد بود و مثل ماهی که (آب ) (آب) می کند ، تو (حرم) (حرم) می کردی . خدا آبت را هیچ وقت نگیرد که همیشه دعایت این بوده : خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند!
هیچ وقت هرقدر هم که تلاش کردی نتوانستی بفهمی اگر مشهدی نبودی چه کار می کردی ؟ وقتی در سخت ترین لحظات زندگیت به حرم او پناه برده ای و نمی دانی اگر او نبود الان کجا بودی؟ تعداد صفر های بارهایی را که به او مدیونی هیچ وقت نتوانستی بشمری !
بزرگی وقتی خواست از امام رضا(ع) بگوید سخنش را با این جمله شروع کرد که : برای مشهدی جماعت از امام رضا گفتن سخت است !
اگر بخواهم حرفش را کامل کنم باید بگویم : مشهدی حماعت سخت می تواند از امام رضا ، از همه کسش ، بگوید ! همین است که نمی توانم بنویسم .
اصلا اتوبوس خط 12 را که می بینی یک حال دیگر می شوی . و چه رویاییست روزهایی که بی خیال هرچه درس و دانشگاه است می شوی و بدون فکر کردن به تعداد غیبت ها و جزوه هایی که ناقص می ماند ، یک دفعه نمی فهمی چه می شود که می بینی سوار اتوبوس خط 12 شده ای و یکی از مسافران حرم یاری . ..
و چشم هایت را که باز می کنی ، وقتی باور می کنی خواب نیستی، رها می شوی در آن دریای آرامش . و حالت که خوب می شود ، یک مشت آب سقاخانه که می نوشی ، اشک هایت را که پاک می کنی ، سلام آخر را که می دهی ، دوباره وارد شلوغی و غفلت این شهر بزرگ می شوی...به امید زیارتی دیگر همین نزدیکی ها !
*برای این بود که نمی خواستم بقیه حسرت بخورند . گرچه خیلی وقت ها دنیایی که آنها با امامشان دارند خیلی قشنگ تر از دنیای ماست !
پ.ن1: این حجم اندک گفته ها در برابر اقیانوس ناگفته ها چقدر حقیر است !
پ.ن2:چقدر قشنگ است این شعر که می گوید : خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو!
سلام
دیدم تولد که بدون کیک نمی شه . فقط حیف که کیکش خارجیه. ولی رنگ خامه هاش خیلی شاده . دل آدم باز میشه می بینش!

سلام
جمعه هم خواهم نوشت ان شاءالله . از خیلی نگفتنی های این سالها . ولی دیدم اتفاق به این مهمی حیف است که به پیشوازش نرویم.
پس تقدیم به امام رضای عزیزم با همه ی وجود:
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن! برون آ ، دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
بازآمدم که ساعد سلطانم ارزوست
گفتی ز ناز : "بیش مرنجان مرا، برو!"
آن گفتنت که "بیش مرنجانم" آرزوست
وان دفع گفتنت که "برو شه به خانه نیست"
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیرخدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند : "یافت می نشود ، جسته ایم ما."
گفت:"آنکه یافت می نشود آنم آرزوست."
پنهان ز دیده ها وهمه دیده ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد
کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست!
مولوی – غزلیات شمس
سلام
این روزها لابه لای این رقص قشنگ برگ های پاییزی در باد فقط دلم می خواهد بروم به یک پارک خلوت و روی یک نیمکت بنشینم و یک درخت پاییزی را با تمام جزییاتش نقاشی کنم .
تکرار این شعر چقدر این روزها می چسبد :
چه شیرین است
دانشی که طبیعت برایت به ارمغان آورد.
علم و هنر بس است!
دفترهای پراکنده را ببند!
بیا و با خود قلبی آور
که می نگرد
و می پذیرد .
ویلیام وردزورث
سلام
برای محبوبه عزیزم که تازگی ها ثواب نمازهایش هفتاد برابر* شده :
داستان گرو گذاشتن چادر فاطمه(س) نزد یک یهودی برای قرض کردن مقداری جو را که حتما شنیده ای . همان که باعث شد او و هشتاد یهودی دیگر مسلمان شوند .
ولی تا حالا از این بعد به ماجرا نگاه کرده بودی که این زن و شوهر چقدر با هم از این حرف ها نداشتند که علی(ع) چادر همسرش را گرو می گذارد تا برای خودشان غذا تهیه کند!
سلام
یک زمانی فکر می کردم چشمان خاصی دارم . آخر هر قدر هم که گریه می کردم قرمز نمی شدند .
تا اینکه چند وقت پیش با چند قطره اشک آنقدر سرخ و متورم شدند که مجبور بودم تا ساعتی سرم را
پایین بگیرم .
همان روز بود که فهمیدم (درد) است که چشم را قرمز می کند نه (اشک) !
و هر چه دل بیشتر آتش گرفته باشد چشم ها قرمز تر می شوند .
سلام
در زندگی برای شاد بودن، انرژی گرفتن ، ذوق زده شدن ... اصلا نیازی به چیزهای بزرگ یا خبرهای مهم نیست . بعضی وقت ها دیدن سبزه های جوان کنار یک جوی آب ، پروانه ها سفیدی که روی گلها پرواز می کنند ، اشعه های نور موازی که از لا به لای درختان یک پارک بیرون زده ، یک سیب سرخ حتی ! کافی است که برای یک هفته انرژی بگیری .
بعضی وقت ها راه رفتن پشت سر یک مادر و فرزند که دست های هم را گرفته اند ، قیافه ی خواب آلود یک بچه مدرسه ای که سر صبح منتظر سرویس بیرون خانه ایستاده است ، لمس کردن انگشتان کوچک و ظریف یک نوزاد ، یک لبخند حتی ! کافی است که کلی به زندگی امیدوار شوی .
بعضی وقت ها لازم نیست آلبوم ورق بزنی یا فیلم های خانوادگیت را نگاه کنی ، گاهی یک نسیم پاییزی ، شنیدن موسیقی یک کارتون قدیمی ، برق روپوش دخترهای دبستانی ، عطر اسپند ، رنگ شله زرد ، بوی یک پاک کن حتی ! می تواند حسابی تو را یاد خاطرات شیرین کودکیت بیندازد .
یک نسخه ی بی نظیر برای درمان افسردگی فصلی این روزها : یک بلال شیری تازه بخرید . در یک محیط پر از آرامش بنشینید . فکرتان را آزاد کنید . با تانی یکی یکی پوست هایش را بردارید . نرمی پرزهای سرش را لمس کنید . و آنگاه چند دقیقه ای به این صحنه ی شگفت انگیز یعنی قطار دانه های زرد شادی بخش خیره شوید ! (ردخور ندارد!)

همین الان بلند شوید ، یک مشت آب بپاشید توی صورتتان و و با چشم های شسته ببینید که روی هر برگ پاییزی نوشته شده : تا شقایق هست زندگی باید کرد !
آدم هایی که با این دید به زندگی نگاه می کنند ، چقدر خوشبختند . خوشبختی را از خودمان دریغ نکنیم !
*در یادداشت(خدای من!) یکی از دلایل خوبی روزم را خودن یک پرتقال بمی نوشته بودم . کل این یادداشت توضیح آن جمله است در واقع !
پ.ن: می خواستم امشب ننویسم اما الان می بینم خوب شد نوشتم!
سلام ، لطفا فقط 3 دقیقه وقت بگذارید و با دقت این سطور را بخوانید :
به نام خداوند گسترده مهر مهربان
الف . لام . میم . را . این پدیده های جهان هستی همه نشانه هایی بر یکتایی خداوندند و کتابی که از جانب پروردگارت بر تو نازل شده سراسر حق است ولی بیشتر مردم به آن نشانه ها و به این کتاب آسمانی ایمان نمی آورند . خداست آنکه آسمانها را بدون ستون هایی که آنها را ببینید برافراشت سپس بر عرش فرمانروایی وتسلط یافت و خورشید و ماه را رام ساخت . هر کدام تا سرآمدی معین در حرکتند .او کار جهان را تدبیر می کند و موجودات را که نشانه های یکتایی اویند از هم جدا می سازد تا بدانید که مجرمان و نیکوکارا ن را از هم جدا خواهد کرد ، باشد که به دیدار خداوند و برپایی قیامت یقین کنید . و اوست آنکه زمین را گسترانید تا در خور رویش گیاهان و پدید آمدن جانداران باشد و در آن کوه هایی استوار برای ذخیره شدن آبها و جویبارهایی برای روان ساختن آب به کشتزارها قرارداد ، و از هر میوه ای که رویش آن در زمین امکان داشت انواع گوناگونی در آن آفرید . پیوسته تاریکی شب را به روز می پوشاند تا زمینه ی آرامش مردم فراهم شود. به راستی در اینها برای مردمی که می اندیشند نشانه هایی بر یکتایی خداست . و در زمین قطعاتی است با خاکی همسان که مجاور یکدیگرند و در آن باغ هایی از انگور و کشتزارها و درختان خرماست که برخی بر یک ریشه روییده اند و برخی جدا جدا بر ریشه های مختلف قرار دارند و همه با یک آب سیراب می شوند ولی مختلفند و ما بعضی از آنها را از جهت میوه بر بعضی دیگر برتری می دهیم . به یقین در اینها برای مردمی که خرد ورزند نشانه هایی بر یکتایی خداست . و اگر تعجب می کنی ، از سخن منکران رستاخیز تعجب کن که می گویند : آیا وقتی خاک شدیم ، واقعا در آفرینشی حدید قرار می گیریم ؟ اینان کسانی اند که به پروردگارشان کافر شده اند و اینانند که بر گردن هایشان زنجیر هاست ، و اینان همدم آتشند و در آن جاودانه خواهند بود.
*ممنون که وقت گذاشتید . ( از طرف روحتان!)
* آیه 1 تا 5 سوره رعد بر اساس ترجمه المیزان بود.