مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
                               بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

پسربچه زل زده بود به ویترین مغازه و از ماشین کنترلی

 قرمز رنگ

چشم برنمی داشت . پدر که دیرش شده بود همان طور

که دست پسرک را می کشید دلداریش می داد که :

بیا بریم بابا ! خودت که بهترشو داری . همونی که

مامانی از سوریه آورده .

 

در مغازه ی عطرفروشی که پدر محو خانم فروشنده ی

 خوش رنگ و لعاب شده بود و غرق صحبت با او بود .

پسرک که حوصله اش سر رفته بود دو دستی دست پدر

 را گرفته بود و می کشید و می گفت : ول کن بابا !

 خودت که تو خونه بهترشو داری ...

 


پ.ن۱:اینجا خونه مامان بزرگه ( به سلامتی مرخص شدن ) کامپوتر خونه که مرده باید عوضش کنیم که حالا حالاها زمان میبره .  این روزا تو هر خونه ای که کامپیوتر می بینم چشمام برق می زنه !

پ.ن۲:بابت این پراکنده سر زدن و گاه پراکنده گویی که باورکنید همه اش تقصیر این بی کامپیوتری است ما را می بخشید که ؟!

پ.ن۳: (نقد لطفا )هم که پای ثابت داستانک های من است !

+ پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸ صاد |