|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
پسربچه زل زده بود به ویترین مغازه و از ماشین کنترلی
قرمز رنگ
چشم برنمی داشت . پدر که دیرش شده بود همان طور
که دست پسرک را می کشید دلداریش می داد که :
بیا بریم بابا ! خودت که بهترشو داری . همونی که
مامانی از سوریه آورده .
در مغازه ی عطرفروشی که پدر محو خانم فروشنده ی
خوش رنگ و لعاب شده بود و غرق صحبت با او بود .
پسرک که حوصله اش سر رفته بود دو دستی دست پدر
را گرفته بود و می کشید و می گفت : ول کن بابا !
خودت که تو خونه بهترشو داری ...
پ.ن۱:اینجا خونه مامان بزرگه ( به سلامتی مرخص شدن ) کامپوتر خونه که مرده باید عوضش کنیم که حالا حالاها زمان میبره . این روزا تو هر خونه ای که کامپیوتر می بینم چشمام برق می زنه !
پ.ن۲:بابت این پراکنده سر زدن و گاه پراکنده گویی که باورکنید همه اش تقصیر این بی کامپیوتری است ما را می بخشید که ؟!
پ.ن۳: (نقد لطفا )هم که پای ثابت داستانک های من است !