مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
                                       بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

همیشه بیمارستان برای من جای مرموزی بوده است . هنوز هم

 خاطره ی آن سالهای دور که بابابزرگ بستری بود و من آنقدر

کوچک بودم که داخل راهم نمی دادند در ذهنم مانده . فکر کنم

 همان خاطره هم در ناخودآگاه ذهنم بیمارستان را اینقدر مرموز

 کرده باشد .

 

در تمام این سالها خیلی کم گذارم به بیمارستان افتاده بود . تا

امروز که برای اولین بار در عمرم تنهایی به آنجا رفتم . یک حس

 غریبی داشتم . هیچ جا را بلد نبودم و نمی دانستم باید کجا

بروم . در راهروها که دنبال اسم مامان بزرگ پشت در اتاق ها

می گشتم ، توی دلم به سریال پرستاران فکر می کردم ، به

 میکروب هایی که از بچگی یادم داده بودند همه جای بیمارستان

پراکنده شده اند ، به آدم هایی که پشت در اتاق ها منتظر بودند ،

 به آبمیوه گیری دستی ای که از صبح توی دانشگاه با خودم این

ور و اون ور برده بودم تا بیارم اینجا و آب لیموشیرین هایی رو که

 دایی آورده برای مامان بزرگ بگیرم

 به اینکه چقدر بد است آدم فرق آی سی یو را با سی سی یو

نداند ...

 

وقتی همان طور گیج و گنگ وارد اتاق شدم و وسط آن همه

چهره ی ناآشنا به زحمت مامان بزرگ را در لباس بیمارستان

 شناختم ، داشت گریه ام می گرفت ...

 

چقدر بد است که گاهی اوقات آنقدر (من) چشم های آدم را پر

می کند که جایی برای (دیگری) نمی ماند ... و وقتی به یاد

 دیگری های زندگیش می افتد که دیگر در لباس بیمارستان 

 شناختنشان دشوار شده !

 

از بیمارستان که بیرون می آمدم دیدم چه دعای خوبی می کردند

قدیمی ها که : الهی هیچ وقت گذارت به این جور جاها نیفتد!

 

 

 


پ.ن1:بیایید همین الان با یک صلوات برای شفای همه ی بیماران دعا کنیم .

پ.ن2:فردا روز خاص زیارتی امام رضا(ع) است ، حرم یادمان نرود . مشهدی هم اگر نیستید یک امین الله پنج دقیقه ای را از دست ندهید !

پ.ن3: در دو پی نوشت قبلی چقدر لحنم مثل سخنران ها شده بود !

پ.ن4:قسمت سوم ماجراهای من و فردوسی را هم بالاخره در پیوندهای روزانه گذاشتم . خوشحال می شوم اگر بخوانید و نظرتان را بگویید .

+ سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۸ صاد |