|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
داشتم کتاب (دنیای رامونا) رو می خوندم . همون صفحات اول بود .
روز اول کلاس چهارم که رامونا کوئیمبی نه ساله تروتمیز و مرتب کیف نهارشو گرفت دستش و لی لی کنان و ورجه وورجه کنان خرچ خرچ از وسط برگ های خشک روی پیاده رو راه افتاد . جلوی ایستگاه اتوبوس با همسایه شان خانم پیت که داشت برگ های پاییزی را از جلوی خانه اش جارو می کرد احوالپرسی کرد و منتظر ماند تا اتوبوس مدرسه برسد که خیلی حرف با همکلاسی هایش داشت . . .
همین طور می خوندم و حسرت می خوردم . به رامونا که تازگی ها یک خواهر کوچولوی دوست داشتنی داشت ، به بادی که توی صورتش می خورد ، به آن صبح دل انگیز پاییزی ، به خش خش برگها ، به یک همسایه ی غرغرو ، حتی به ایستگاه اتوبوس مدرسه !
غروبی که بیرون رفته بودم و رقص برگ های پاییزی رو از پنجره ی ماشین نگاه می کردم ، با خودم فکر کردم من واقعا به چی رامونا حسرت می خورم ؟ پاییز و تا ایستگاه پیاده رفتن و ..؟ من که همه ی اینها را دارم الان . بعد که خوب فکر کردم دیدم اشتباه می کردم . من تمام مدت داشتم به یک چیز دیگه حسرت می خوردم ، به ته ته دل رامونا !
ته ته دلی که هیچ غم بزرگی توش نیست !
خوش به حال بچه ها .