|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
رفته بودیم فروشگاه برای خرید . از کنار غرفه ی لوازم التحریر رد شدم . چندتا خرت و پرت می خواستم . همان طور که فروشنده داشت وسایل را آماده می کرد زل زده بودم به دفترها و خودکارهای اکلیلی و پاک کن ها و دفترچه ها و ...
تا همین چندسال پیش مدینه ی فاضله ی ما مغازه ی لوازم التحریری بود و آرزوی بزرگمان اینکه یک روز بتوانیم هرچقدر دلمان می خواهد کاغذرنگی و کاغذکادو و مقوای فابریانو . دفترچه های عروسکی و دفترهای سیمی و روان نویس های رنگی تراش های مدل دار و ماژیک شبرنگی و جامدادی های جور و واجور بخریم . یاد نگاه های ذوق زده ی آن روزهایم به ویترین مغازه ها که می افتم دلم آب می شود . اما این روزها دیگر ما بزرگ شده ایم متاسفانه . از دفترهای رنگ و وارنگ و مدل دار خبری نیست . خدا پدر دفتر کلاسوری و سررسید را بیامرزد ؛ بعد سالی هم که گذارمان به لوازم التحریری بیفتد به جای اینکه لابه لای طرح جلدهای مختلف دنبال دفتر باشیم ، فقط می گوییم دو بسته ورق دفتر کلاسوری بدهید .
امروز دیگر خودکار قرمز و سبز هم خیلی لازممان نمی شود چه برسد به خودکار رنگی و اکلیلی و ...
جامدادی ها که هر سال سر انتخابشان چقدر وسواس به خرج می دادیم حالا افتاده گوشه ی کمد و چندتا خودکارمان را می ریزیم توی کیف .
دیگر زمانه ی پاک کن های خوشبو و خوشرنگ و مدل دار گذشته ، امروز باید ببینی کدام پاک کن جنسش بهتر است و بهتر پاک می کند و ...
توی همین فکرهایم که فروشنده می پرسد : گیره ی کاغذ ساده یا رنگی ؟
فکری می کنم ، درست است که ساده ها محکم ترند ، جنسشان بهتر است ، اما دیگر بس است هرقدر بزرگ بودم ،
می گویم : یک بسته رنگی بدهید لطفا !
پ.ن1: پی نوشت 3 دیشبم یک تبصره دارد : به جز سه شنبه ها ! البته فقط .
پ.ن2:هیچی دیگه ، سلامتی !
پ.ن3: راه حلی می شناسید که این علاقه شدید به پی نوشت نوشتن من کمی تعدیل شود ؟