مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

هرصبح کیف سیاه اسرار آمیزش را به دست می گرفت و از خانه خارج می شد . بچه ها فکر می کردند کیف پدر پر از خوراکی و پول است که هرشب اینطور در کمد را رویش قفل می کند . زن اما مطمئن بود پرونده های سرّی شرکتی است که شوهرش معاون آن است .

دختر پنج هزارتومانی را روی آهن سرد رنگ پریده گذاشت و گفت : همه اش را لطفا...

مرد با تشویش تمام پستوهای کیف را جستجو کرد ، تما دسته هایی که مانده بود را روی آهنی که معلوم بود قبلا رنگ سفید خورده بوده گذاشت .

-         آخر وقته . چهارتومان بیشتر ندارم خانم !

دردلش غرغر کرد : شبی این همه بلیط می خواهد برای چه ؟

باید در کمد را روی کیف خالی قفل می کرد...

 --------------------------------------------------------------------

پ.ن1:امشب "طلاومس" را دیدم . ان شاءالله پست بعدیم درباره آن است .

بعدنوشت: امروز ظهر دوباره بلیط فروش محله مان را دیدم . با همان کیف سیاه اسرار امیز بر دوشش !

 

+ جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

من اگر جای منبری های این روزها بودم . در مجالس زنانه حرف هرروزم یکی بود . حتی اگر پامنبری ها یکسان بودند . و هر روزم در دهه ی فاطمیه تکرار این ماجرا بود :

آمده بودند برای عیادت . عیادت که نه ، لاپوشانی جنایت های گذشته شان . آمده بودند عیادت که فرداها در بوق و کرنا کنند که دختر پیامبر بخشیدمان ... و شاید بعدترش ادعا کنند : اصلا مسئله ای نبود برای بخشش !!!

آمده بودند . چندبار . و هربار با در بسته روبه رو شده بودند . فاطمه اینها را نشناسد ؟ شناخته بود . و اگر نفرین نکرده بود تا به حال ...و اگر زمین و آسمان هنوز برجا بود تنها دلیلش صبری بود که با تمام بودنش آمیخته شده بود .

آمده بودند بارها و در بسته پذیرایشان بود .

ناچار شدند علی را برای شفاعت واسطه کنند که دنیا دریای بخششی از او وسیع تر سراغ ندارد .

اما فقط خدا از دل پردرد علی سراغ داشت و "و الکاظمین الغیظ"ی که این لحظات چه قشنگ بر پیشانیش حک شده بود ...

علی آمد به شفاعت آن دو ملعون . شفاعت که نه ! بازگو کردن خواسته شان . من منبری نیستم که بگویم چه شد و چه گفت و بعد که آمدند فاطمه چه کرد و این طبل رسوایی شان چگونه از بام افتاد که صدای مهیبش از آمدن پشیمانشان کرد . محقق و سیره نویس هم نیستم که بیایم تحلیل کنم علی چرا واسطه شد و ...

اینها باشد برای اهلش و می دانید ان شاءالله .

من یک زنم . و از دید یک زن که به این ماجرا نگاه می کنم یک نقطه ی عجیب نورانی می بینم . انگار وسط این ماجرا فاطمه یک دفعه کلاس درس به پا کرد . با آن حال نزارش بلند شد ایستاد و پای تخته سیاه نوشت :

            یا علی ! البَیتُ بَیتُک وَ الحُرَّة اَمَتُک ...

 

من یک زنم و دلم می خواهد تا نهایت تاریخ زانو بزنم پای این تخته سیاه و اشک بریزم پای این جمله .

ای علی ! خانه خانه ی توست و زهرای آزاد کنیز تو ...

کنیز تو ...

کنیز تو ...

 

من کنیز توام و اینجا خانه ی تو و هرکه را تو بخواهی در این خانه اجازه ی ورود دارد می خواهد ابوبکر باشد که ... یا عمر باشد که ... (لعنهم الله اجمعین)

من اگر منبری بودم وسط تمام روضه های حضرت زهرایم گریز می زدم به این صحنه و از زن ها می خواستم این بار به جای اشک ریختن کمی فکر کنند !

آن تواضع در برابر همسری که زهرای اطهر یادمان داد ، آن اطاعتی که در این چند کلمه مواج است ... کجای زندگی زن های جامعه ی ماست ؟

بیایید کمی فکر کنیم که فاطمه(س) چگونه زن بودنی را یادمان داد !


پ.ن1:می خواستم گریزی هم بزنم به اخرین وصایای فاطمه(س) که باز اوج این خضوع است . دیدم همین قدر کافیست . خودتان اگر فرصت کردید با تامل بخوانید .

پ.ن2:کتاب(شرحی بر دعاهای روزانه ی حضرت زهرا)از عین.صاد . انتشارات لیله القدر را هم از دست ندهید .

پ.ن3:التماس دعا .


بعدنوشت:ادامه ی مطلب یک پست رمزدار است در ادامه ی پست ستیغ .
ادامه مطلب
+ دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

- رفته بودم کمک اسباب کشی مامان بزرگ . انگار همین دیروز بود که وسایلشان را از اینجا جمع کردیم و بردیم آن خانه ی اجاره ای تا بازسازی خانه ی خودشان تمام شود ...

 

- می گفت : " آدم همیشه وقت رفتن به خانه ی جدید حس غربت دارد . اما اینبار فرق می کند ، خانه ی خودمان است " ...

 

- دیدی مستاجرها اغلب وسایل سنگین نمی خرند ؟

با این استدلال که : دو روز دیگر باز باید سوار ماشین و کامیونش کنیم .

و با این امید که : ان شاء الله خانه ی خودمان که رفتیم ...

 

-         مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

           جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها ...

 

-         ارضیتم بالحیوة الدنیا من الآخرة ؟ (38 توبه)

 


پ.ن1: تکراری بود . ولی از آن تکراری ها که مدام باید تکرار شود ...

پ.ن2:کتاب با نون اضافه مان بالاخره به روز شد . گفتم شاید لااقل به درد یکی بخورد .

پ.ن3: این که این دهه ی فاطمیه لیست کتاب فاطمی نداشتم یعنی خیلی بی معرفت گذشت ...

پ.ن4: کاش از آن معرفت هایی که به مطالعه نیاز ندارد بنوشانندمان ...

+ شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

کاش آدم ها یک کم سربه هوا تر راه می رفتند ...

                

واقعا حیف این منظره نیست که بالای سرهایمان جا می ماند ؟

 


پ.ن : این پست یعنی من هم بلدم کوتاه بنویسم ها !
+ چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

ط را دوست دارم . به خاطر آرامشی که در تمام وجودش ، حرکات و سکناتش ، حرف زدنش موج می زند . یک آرامش ارثی ! دو ساعت که با او باشی متوجهش می شوی . در دلت می گویی : خدایا این بشر چقدر آرام است !!!

طوفان انگار هیچ وقت سراغ قلب او نمی آید . اگر هم قرار باریدن باشد فقط نسیم بهاری و بس . طراوت وجودش اطرافیان را سرشار می کند .

هم مدسه ای بودیم سه سال . هم فکر هستیم سالهاست . ط اصراری بر قبولاندن حرف هایش به کسی ندارد . مخالف هم اگر باشد به نظرت گوش می کند ، خوب . کامل . یکی از بهترین کسانی است که مشورت های جدیم را با او می کنم . وقتی قرار است در موضوعی کمکت کند خودش را کنار می گذارد ، باورهایش ، عقیده هایش ،  "تو" می شود و آنگاه از نگاه تو مسئله را می بیند ، تحلیل می کند ، راهنمایی می کند . حتی اگر چیزی باشد که خودش از اصل قبولش نداشته باشد .

اگر جوابت را نداند سکوت می کند . یک مکث طولانی . و بعدش چشم های منتظرت را بی پاسخ می گذارد . تا مطمئن نباشد به چیزی نمی گوید . و همین سکوت چند دقیقه ای او ، همین بحث عوض کردن هایش آرامت می کند . لا اقل یک نفر هست که حرفت را می فهمد حتی اگر انعکاسش سکوت باشد .

عادت کرده یا بهتر بگویم  خودش را عادت داده سختی بکشد . همسفر بودن با او اصولا خیلی می چسبد . از همان اول راه مسئولیت ها را بر عهده می گیرد . بقیه حتی نمی فهمند که چقدر کارشان را سبک کرده . من می فهمم . من کیف می کنم . من غبطه می خورم . اما گاهی واقعا از ط  جا می مانم .

یک وسواس های عجیب طلبگی دارد . جوهر خودکار را هم کاملا پاک می کند ، لبش اگر خونی شود کلی مراقب است . اتفاقا مدام هم لبش خونی می شود .

از همه مهم تر اینکه مثل خود آدم است . بت نیست . اسطوره ی پاکی و تقوا نیست که بنشیند آن بالا و تو تنها حسرت بخوری . تردیدهایش را با تو درمیان می گذارد ، سوال هایش را ، تصمیم هایش را ... با هم فکر می کنیم ، با هم جستجو می کنیم ، با هم درمی مانیم ... با هم گریه می کنیم . حرف زدن با ط آدم را بارانی می کند .

مثل یک دوست عزیز ، یک دوست غریب ، از یک ولایت دور افتاده که تنها مهاجرانش شما هستید . وسط میلیون ها آدم تنها اوست که وقتی می گویی هوای ولایت کرده ام می فهمد یعنی چه ، یعنی کجا .

ط حرف آدم را می فهمد این خیلی مهم است .

روزهای مدرسه من ط را با یک حدیث به یاد دارم ، یک حدیث که خیلی به دردم خورد ، یک حدیث که خیلی تکرارش کرد ، هنوز لحنش را به یاد دارم وقتی به بچه ها می گفت : امام علی (ع) می گویند از هرچی می ترسی خودت را بینداز توش !

سال اول دانشگاه که مدام می ترسیدم از تغییر . از عوض شدن . اصرارش می کردم که بیا دانشگاه ببین عوض نشده باشم ! آمد . آنقدر با معرفت بود که آمد . سر کلاس هایم نشست . و من عین آدم هایی که خودشان را گم کرده باشند هی اصرار می کردم که بگو کجاها عوض شدم ؟ بگو ! من خودم متوجه نمی شوم .

ط ! بیا دانشگاهمان دیگر خیلی دارم عوض می شوم ها ! می ترسم یکبار بیایی و دیگر نشناسی ام . ط !

ط که بگوید برایت دعا می کنم ، دعا کردم . کلی ذوق می زنم . می دانم که دعا کردن هایش الکی نیست . می دانم به یادت بودم هایش از سر حضور است .

ط ! هر وقت به ولایت سر زدی سلام مرا هم برسان . دلم تنگ شده برای عطر بهارنارنجش .

ط استاد ادب است . این خصوصیتش هم شاید ارثی باشد . اس ام اس تشکر به خاطر امری را هم که برایش بزنی پاسخ خواهش می کنم فرستادنش ردخور ندارد .  اگر نرسد زنگ می زند . زنگ می زند که در جواب تشکر تو بگوید خواهش می کنم ! تک را مودبانه نمی داند .

ط که حرف می زند من می فهمم . درددل معنوی که می کند من می فهمم . دردهایش را لمس می کنم . سوختنش را می بینم . جنوب که رفته بودم قوت قلبم پیامک های او بود . که می نوشت از آهن خسته شده ، خاک می خواهد ... خاک ...

من می فهمیدم یعنی چه ، به شهدا می گفتم هنوز دو روز نشده هوای برگشت کرده ... شهدا می فهمیدند دل تنگیش را ...

ط خوب است . خیلی خوب . خوبیش اکتسابی است . روی خودش کار کرده ، کار می کند . ط آدم عجیبی است . آدم بزرگی است .

دلم می خواهد درباره ی تمام چیزهای خوب با ط حرف بزنم . گاهی خسته اش می کنم . پنج تا کتاب و مجله از کیفم بیرون می آورم و درباره ی همه شان توضیح می دهم . کلی ! انتظار دارم تمامش را هم ببرد و یک شبه بخواند . عجله دارد . صبر می کند . گوش می دهد . می گذارد این عطش گفتنم فروکش کند . من با همه خیلی حرف نمی زنم . تازگی ها کم حرف شده ام . اما ط فرق دارد ، حرف آدم را می فهمد !

ط شاید اندازه ی من کتاب نخواند ، یا از جنس کتاب هایی که من می خوانم نخواند . ولی من دوست دارم درباره ی کتاب هایی که می خوانم با او حرف بزنم . ط از آن آدم هایی است که معادلات پیش ساخته ی ذهن من را همیشه به هم می زند .

از آن ها که وقتی دلت می گیرد . سریع می آید . جای همیشگی در حرم قرار می گذارید . هزارتا کار دارد . دیرش شده . به ساعت نگاه نمی کند . می گذارد راحت حرف بزنی . تو جوش زمان او را می زنی ، او جوش حرف های نگفته ی تو را ...

ط دست و دلباز است . خیلی . برای خودش اسراف نمی کند . ولی به بقیه که می رسد ، برای بقیه که می رسد راحت خرج می کند . انگار آب از دستش بریزد . ندیده ام جوش پول بزند . دارم سعی می کنم این دست و دلبازی به جا را از او یاد بگیرم .

مرا به یاد معصومیت کودکیم می اندازد . کودک درونم چقدر شبیه اوست . کاش من هم به همان معصومیت بودم . اگر حد و مرز تقوا را مثل او رعایت می کردم شاید ... 

موبایلم ط را با پیامک های شب های جمعه ، روزهای جمعه اش می شناسد . با شعرهای انتظار...

ط آدم آرامی است . به قایق هراسان روحت اجازه می دهد ساعتی کنار دریای آرامشش توقف کند . آرامشی که از قرآن وام گرفته . حافظ قرآن است .

ط آدم خوبی است . دوست خوبی است . حرفت را می فهمد ، این خیلی مهم است . از آن هم ولایتی ها که اگر در زندگیت شانس بیاوری شاید یکیشان را وسط میلیون ها آدم پیدا کنی ...

ط ! دلم برای عطر بهار نارنج تنگ شده ، کی حرم قرار بگذاریم ؟

 


پ.ن۱:این ط خانم ما اسمشون طاهره است . ولی گهگاهی که اینجا نظر می ذارن می نویسن ط ! ما هم نوشتیم ط !

پ.ن۲:پست حجاب فعلا در فکرم رژه می رود . گذاشتمش حسابی در تنور ذهنم پخته شود...

پ.ن۳:مدتیست کارم شده توصیف شخصیت . از حاج اقای اردو جهادی شروع شد تا صابره الزهرا و هوشنگ مرادی کرمانی و نادر ابراهیمی و... شاید آرشیوشان کردم . مدتیست عمیق روی ادم ها فکر می کنم .

+ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

             

 یکبار جایی نوشته بودم : " یکی از تاسف برانگیزترین موقعیت ها این است که به خاطرعدم آشنایی با کتابهای خوب ، همین طور الکی و بدون شناخت قبلی کتابی را از کتابفروشی بخرید . "

این عقیده مدت ها با من بود . یک دفترچه ی مخصوص دارم که از هرجایی که گیربیاورم اسامی کتاب های مفید را می نویسم و اغلب کتابفروشی رفتن های من خلاصه می شود به اینکه یک لیست ده تا بیست تایی کتاب را بگیرم دستم و یکی یکی از فروشنده سوال کنم .

اما یک چیز دیگر هم هست که البته باید اول به یک ثبات در خواندن برسی و بعد  شروعش کنی . یکی از لذت های عمیق زندگی این است  که  یکبار بدون هیچ اسم کتاب قبلی بروی نمایشگاه کتاب یا نصف روزت را بگذاری برای سرزدن به چندکتاب فروشی معروف و بزرگ شهرتان . بعد سر فرصت و حوصله بین قفسه ها راه بروی و یکی یکی کتاب ها را نگاه کنی . روی جلد ، پشت جلد . مقدمه را بخوانی ، صفحات میانی را نگاه کنی  ، روی طراحی جلد دقیق شوی ، در پستوهای ذهنت دنبال اسم نویسنده بگردی ، مترجم ، ناشر ... آخرش هم کلی با خودت کلنجار بروی که این کتاب را بخرم یا نه ؟

و همین طور کتاب های بعدی ... وقتی به پیشخوان کتابفروشی می رسی دستت پر باشد از ده پانزده کتابی که تا به حال نه اسمشان را جایی شنیده بودی نه سابقه ی آشنایی داشتی .

دیگر همین مانده که برسی خانه و یکی یکی کتاب ها را شروع کنی . احتمالا از خواندن بیشترشان چهره ات جور خاصی درهم می رود که مثلا ارزش خریدن نداشت ، بی محتوا بود... حتی اگر این قضیه چندبار تکرار شود حسابی هم از دست خودت و کسی که این برنامه را پیشنهاد داده عصبانی شوی که این بدون شناخت کتاب خریدن دیگر چه صیغه ای بود و همه ی پول هایم را ریختم سطل زباله و ...

اما صبر کن ! کافیست آن وسط برسی به یک کتاب خوب . یک کتاب که دوستش داشته باشی ، از خواندنش لذت ببری ، با صفحاتش ، با افکار نویسنده اش احساس آشنایی کنی ... یک کتاب از آن ها که بعدش بگویی چه خوب شد خواندمش !

آن وقت تمام ناراحتی کتاب های به درد نخور قبلی از ذهنت پاک می شود . احساس یک کشف شیرین به تو دست می دهد . این کتاب را هیچ کس به تو معرفی نکرده بود ، تعریفش را در هیچ وبلاگ و نشریه ای یا از زبان هیچ دوستی نشنیده بودی ...

اما حالا تو می توانی شروع کننده ی این راه باشی و کتاب را به خیلی ها و خیلی جاها معرفی کنی و ته دلت غنج برود که من کشفش کردم !

حتی مهم نیست اگر بعدا معرفی اش را خیلی جاها ببینی و از زبان خیلی ها بشنوی(که درباره ی کتابهای خوب اغلب این اتفاق می افتد) مهم این است که تو از از روی دست آنها ننوشته ای ، خودت به جواب مسئله رسیده ای ، خودت کشفش کرده ای . و اینکه بقیه ی جاها هم از کتاب تو (!) تعریف کنند عیبی که ندارد هیچ خوشحال ترت هم می کند ...

کشف یک کتاب هرچند زمان ببرد و به این آسانی ها نباشد اما لذتی دارد که می ارزد هرچند وقت یکبار بدون هیچ لیست و اسم مشخصی سری به کتابفروشی ها بزنی و در ذهنت بگویی : آمده ام برای کشف یک کتاب خوب !

 


پ.ن1:این پست ناقابل هدیه ای بود به تمام دوستانی گلی که در نمایشگاه توفیق دیدارشان نصیبمان شد . مخصوصا طهورای عزیز .

پ.ن2:یک تشکر ویژه هم از خانم(ع.ع) و آقای(م.م) که در این دو روز پدرو مادر خیلی خوبی برای ما بودند !!

پ.ن۳:تو فکرم یک پست درباره ی حجاب بنویسم . این روزها بحثش خیلی داغ شده . البته من هم اگر بنویسم داغ می نویسم ها ! داغ !

عصبانی نوشت : الان یک ساعته معطل گذاشتن این پستم . تمام ذوق کشف کتاب دارد تبدیل می شود به یک عصبانیت آتشفشانی.......

 

+ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

(قبل نوشت:این پنج روز هم زود تمام شدها !  تمام احساسم از این روضه مجازی در این مصراع خلاصه می شود : میزبان خجلت کشد ، هرچند مهمان آشناست ...

برای هم دعا کنیم . که لبخند مادر را ببينيم ! )

با اجازه مادر :

مهم نیست که باشی ، کجا باشی  .  مهم بلند شدن است . این "یاعلی" گفتن که از بچگی یاد بچه ها می دهند برای همین وقت هاست . که بلند یک "یا علی" بگویی و بلند شوی . باور کن در این دنیا آنقدر کار روی زمین مانده هست که حالا هم کلی دیر شده :

           قل انما اعظکم بواحدة ان تقوموا لله مثنی و فرادی ثم تتفکروا ... (۳۹سبا)

 

من نهج البلاغه را قبل ها هم خوانده بودم . بارها . اما نگرفته بودم . می دانید دیگر اصل این گرفتن است ! اما حالا احساس می کنم برای دوست شدن با این کلام عقل و منطق کافی نیست ، توصیه و درس هم . باید "عاشق" شوی ، عاشق !

و تو وقتی عاشق می شوی که دیگر از این در و آن در زدن خسته شده باشی ، به اینجایت رسیده باشد ، وقتی عاشق می شوی که دیگر همه ي کتاب ها حالت را به هم بزنند ،ديگر از خواندن زندگينامه ي نويسنده ي كتاب ها فراري شده باشي ، وقتی عاشق می شوی که از "غش" به تنگ امده باشی ، دنبال "خالص" بگردی ...

وقتی عاشق می شوی که جواب سوال های همه روزه ات را لحظه ای در جمله ای ، در حرفی ببینی و بعد احساس کنی چقدر این کلام را دوست داری . و آن بالغ درونت واضح بگوید : چقدر این کتاب خوب است !

 گاهي همين شش كلمه هم تو را سيراب مي كند ، تو را عاشق مي كند :

                 فمن اقرب الي الجنـة من عاملها ؟ (نامه۲۷)

+ چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

(قبل نوشت : شب ها به نماز می ایستاد . نمازهای طولانی و ممتد . آنقدر که زانوانش ورم می کرد ... هم چون عاشقی که به تماشای معشوقش برود . نه خسته می شد و نه بی حوصله . مادر ! خدای تو مگر که بود که شب ها اینگونه در هوایش بی قرار بودی ؟

من خداشناسی ام هنوز لنگ می زند... )

با اجازه مادر :

خدای فاطمه اوج تمام خوبی های قابل تصور بود . خدای فاطمه مهربانی بی نهایت بود . خدای فاطمه باران رحمت لاینقطع بود . خدای فاطمه رازدار عیب پوش بود . خدای فاطمه صبور بود... صبور ... صبری بارها بیشتر از تمام گناهان بندگانش .

خدای فاطمه خودش را در قرآن وصف کرده است :

 هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمات الی النور و کان بالمومنین رحیما(۴۳احزاب)

خدای فاطمه خدای من هم هست ... خدایی که زمان می برد شناختنش و چشمی هم چون آینه زلال می خواهد دیدنش...

گفته بودم از دنیا در نهج البلاغه می نوسم . آنقدر بحثش وسیع است که به قدر جرعه آبی از این دریا هم نتوانستم بیاورم . این "گیر" هایی که مدام در زندگیمان پیش می آید و این "گره" هایی که از هر طرف بروی یک سرش به "دنیا" می رسد را علی(ع) خوب شناخته بود . خیلی خوب ! گره باز کردن یادداده در نهج البلاغه اش ...

             فما خیر دار تنقض نقض البناء و عمر یفنی فناء الزاد (خطبه۱۱۳)

        ساختمانی  که ویران شدنی است خانه ی خوبی نیست  و عمری که مثل

                توشه ی راه تمام شدنی است ، زندگانی به شمار نیاید !

 زندگانی به شمار نیاید...

زندگانی به شمار نیاید...

زندگانی به شمار نیاید...

      دور چه داریم دور می زنیم؟ این تسلسل باطل آخر ما را از پا در می اورد . کاش بینا شویم !

 

                 ما بالکم تفرحون بالیسیر من الدنیا تدرکونه و لا یحزنکم

             الکثیر من الاخرة تحرمونه . و یقللکم الیسیر من الدنیا یفوتکم

                     حتی یتبین ذلک فی وجوهکم ... (خطبه۱۱۳)

 شما را چه شده که به اندک دنیا که به دست می اورید شاد می شوید و از بسیار آخرت که از دستتان می رود غمی ندارید ؟    اندک دنیا را که از دست می دهید ناآرامتان می کند آنقدر که این اضطراب در چهره هایتان آشکار است  ... !

فکر کن موبایلت را در اتوبوس می دزدند . چهره ات را تصور کن ! علی دارد آن را تصویر می کند ...

این قطار دنیا هر روز دارد ذره ذره تمام"خوب بودن"مان ، تمام "انسان بودن"مان را از ما می دزدد ، چرا اینقدر آرامیم ؟

چرا اینقدر آرامیم...

چرا اینقدر آرامیم...

چرا اینقدر آرامیم...

                                یکی بیاید مرا از خواب بیدار کند لطفا !  

 


پ.ن۱:خطبه ی ۱۱۳ نهج البلاغه(ترجمه دکتر شهیدی) تمامش درباره ی دنیاست . از دست ندهید .

پ.ن۲:ببخشید که این پست دیر شد .

+ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

(قبل نوشت : نزدیک وفات فاطمه بود . گفت : ناراحتم بابت وضعی که جنازه ی زن ها را حمل می کنند .

گفتم : در حبشه چیز جالبی دیدم . پس چند عدد چوب تر انحنا پذیر و یک تخته آوردم . چوب ها را خم کردم و دوطرف تخته بستم و روی آن پارچه ای کشیدم  .

چون آن را دید خوشحال شد و تبسم کرد .

این اولین و آخرین لبخندی بود که بعد از وفات پیامبر(ص) بر لبان فاطمه دیدم ... )

با اجازه ی مادر :

آدم اصل را که گم کند ، هی دور می زند ، دور... دور... آدم اصل را که گم کند  ، مضطرب می شود ، ترس...ترس... آدم اصل را که گم کند دیگر کم کم یادش می رود که چقدر راحت تر می شود زندگی کرد و او نکرد !

من اصل زندگیم را از این آیه گرفتم :

                       قل من ذاالذی یعصمکم من الله ان اراد بکم سوءا او اراد بکم 

                        رحمة  و لا یجدون لهم من دون الله ولیا و لا نصیرا (۱۷احزاب)

 

این شب ها که برکت این قرار ، نذر ، این شب ها که به لطف مادر نهج البلاغه می خوانم ، مثل آدم هایی که از دوران جاهلیت به اسلام آمده باشند ، هی به گذشته ام و سالهایی که بدون این کتاب گذشت فکر می کنم و حسرت می خورم ، هی به آینده ام فکر می کنم و می ترسم . خدایا کاش دیگر شبی نرسد که من از دریای این کتاب مروارید معرفتی صید نکنم !

نگاه کن ، ببین دلت پر از شوق نمی شود ، ببین به وجد نمی آیی وقتی این جملات را می خوانی ؟

         عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم . (حکمت۲۵۰)

           خدا را از

                   سست شدن اراده های قوی ،

                                             گشوده شدن گره های دشوار

                                                   و درهم شکسته شدن تصمیم های استوار

                                                                                                             شناختم !


پ.ن۱: این صفحه ی (کتاب با نون اضافه)مان مدتی است زیادی بیکار شده . اگر کتاب خوبی درباره ی حضرت فاطمه(س) می شناسید لطفا معرفی کنید تا با هم یک لیست کتاب فاطمی تهیه کنیم .

پ.ن۲:الان صابرة الزهرا تک زنگ زد !

پ.ن۳:همین طوری گفتم . به یادشم . به یاد او که چقدر شبیه نامش بود .

+ یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

(قبل نوشت : این حدیث از امام زمان-عج-  تا به حال مدت ها مرا به فکر فرو برده است : و فی ابنة رسول الله لی اسوة حسنة ... دوباره فکر هجده سال می آید به ذهنم و ثانیه هایی که چه عمیق گذشتند و باز عرض زندگی که طول را شرمنده ی خود کرد ...

معلم ثانیه هایم می شوی مادر ؟

برای خوب شاگردی کردنم دعا کن !)

با اجازه ی مادر :

خوب وقتی خوب سوره ای را می خوانم . فردا روز معلم است و من پای نصیحت های معلم بزرگی چون لقمان نشسته ام . در هر نصیحتش نکته ایست و تلنگری . اما این آیه جور دیگریست . تکانش انگار شدید تر است ، لااقل برای من که تازگی ها خیلی زندگی را ساده گرفته ام  :

                 یا بنی انها ان تک مثقال حبة من خردل فتکن فی صخرة او 

          فی السموات او فی الارض یات بها الله ان الله لطیف خبیر . (۱۶لقمان)

 

ادا کردن نذر امشب مرا برد به سالهای دور . دختر بچه ی کوچکی که میان گلهای یک باغ سرگردان مانده بود . برخلاف همیشه اینبار اجازه ی چیدن داشت . از دسته ی بزرگ رزی که پیش فرستاده بودم بگیر تا لحظات آخر و مسیر بازگشت که مدام حواسم پیش گلهای زرد باغچه ها بود . تک تک و دسته دسته می کندم و دل نمی کندم ... از باغ هم که بیرون آمدیم و مسیر خانه را پیش گرفتیم باز دلم پیش گلهایی که نچیده بودم بود !

از فهرست موضوعی اخر نهج البلاغه آدرس حکمتی درباره ی معلم را پیدا می کنم . حکمت را می خوانم و در فکر حرف هایش هستم که چشمم می افتد به حکمت پایینی ، مجذوب ان شده ام . نهج البلاغه ی فیض الاسلام را باز می کنم تا تطابق معنایی بدهم ، در گیر و دار پیدا کردن حکمت قبلی یکی دیگر به دلم می نشیند .... کتاب را می بندم که این گل چیدن من تا صبح هم اگر ادامه داشته باشد تشنه تر می شوم و سیراب نه !

دسته گل زردی که اخر راضیم می کند این عبارات است :

              من اصلح سریرته اصلح الله علانیته ، من عمل لدینه کفاه الله امر دنیاه ، 

         و من احسن فیما بینه و بین الله احسن الله ما بینه و بین الناس . (حکمت۴۲۳)

 

دیگر نگران چه هستیم ؟


پ.ن۱:امشب اولین هدیه ی روز معلم عمرم را گرفتم . احساس خوبی است اگر عذاب وجدان کم کاری ها همراهش نباشد .

پ.ن۲:روز معلم حرم رفتن خیلی می چسبد . با شاخه گلی مثل یک قول جدید ، یک تصمیم تازه ...

+ یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

(قبل نوشت : یک چیزهایی هست - چیزهای خوبی - که خودمان هم نمی دانیم چرا مدام با آنها قهر می کنیم . قهر که نه ، بی اعتنا می شویم . یک باران بهاری قشنگ دارد می بارد ولی ما آنقدر پشت میزمان غرق خواندن و نوشتنیم که حتی پنجره را هم باز نمی کنیم تا در هوایش تنفسی کنیم . و مدام به این دلمان که بهانه اش را می گیرد وعده می دهیم برای بعد  . "بعد"ی که اغلب نمی رسد یا اگر هم برسد دیگر باران بند آمده ...

گاهی اوقات یک "مادر" باید واسطه شودکه سر از پنجره بیرون آوریم و اجازه دهیم این قطرات شفاف خیسمان کنند ... )

با اجازه ی مادر :

هنگام قرآن خواندن کاغذهای کنار دستم مدام سیاه و سیاه تر می شوند . قرار بود یک آیه را گلچین کنم ولی حالا در عظمت این کلمات مبهوت مانده ام ...

از میان تمام آیاتی که هرکدام را بادلیل انتخابش روی کاغذها نوشتم یکی هست که یک جور دیگر به دل می نشیند ، قابش می گیرم و می زنم روی دیوار اصلی اتاق زندگیم تا از این به بعد خیالم جمع جمع باشد :

                  ... و کان حقا علینا نصر المومنین   (۴۷روم)

 

حالا ابتدای خطبه ی ۱۹۸ ایستاده ام  : یعلم عجیج الوحوش فی الفلوات و معاصی العباد فی الخلوات و اختلاف النینان فی البحار الغامرات ...

از نعره ی حیوانات وحشی در کوه ها و بیابان ها ، از گناهان بندگان در خلوت ها و تنهایی ها ، از رفت و آمد ماهیان در دریاهای ژرف ... آگاه است !

این بار هم کل یادداشت هایی که از این خطبه برداشته بودم ماند . برویم روی همین چند جمله فکر کنیم . بدنیست آدم گاهی طرف حسابش را بشناسد ...


پ.ن:ایها الناس نویسنده همین اول کاری کم آورده ! این گنجینه هایی که من سراغشان رفته ام  را نمی شود در چند جمله دستچین کرد . نویسنده همین روز اول تسلیم شد: من عاجزم ز گفتن !

کار سختی را انتخاب کرده ام...

+ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

                 

                              

 

قدیمی ها روضه هایشان نظم جالبی داشت . دهه ی اول ، دهه ی آخر ..سه شنبه ی اول ماه ، پنج شنبه ی آخر ماه ...

حالا من نمی دانم کجای این ماه های قمری ایستاده ام . آخر ماه است یا بین دو دهه یا ...

فقط دلم گفت پرچم (بفرمایید روضه) را اینجا نصب کنم .

تصمیم گرفتم پنج شب نهج البلاغه و قرآن بخوانم ، برای مادر ...

حاصلش را هرروز اینجا خواهم نوشت . ان شاءالله

فقط در روضه مان از چای اول و آخر روضه خبری نیست  ، اینجا معرفت تعارف می کنیم ...

باشد که لبخند رضایتش را ببینیم ... 


پ.ن : می دانم امشب وقت خوبی نیست ، می دانم

         آبستن است ، آبستن صدماجرا امشب

         اما دلم  - این کودک بی تاب - می خواند :

          فردا چرا ؟ موعود من ! فردا چرا ؟

                                                    امشب ! *

* امیدمهدی نژاد - رجزمویه

+ پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

این سیاه پوشیدن ها انگار تمامی ندارند . هنوز لباس سیاه محرم را درنیاورده بودیم که داغدار سید مرسلین شدیم و حالا مگر چند روز گذشته که باز دل پر آسمان خبر از دهه ی فاطمیه می دهد ؟

دلم گرفته مادر . مثل یک  آسمان ابری  . فقط فرقش این است که آسمان گریه می کند و راحت می شود . اما من بغض کرده ام . یک بغض طولانی . از همان پنج شنبه ی شومی که هنوز پیامبر نرفته شعار (حسبنا کتاب الله) سردادند ، تا نحسی سقیفه و  گودال قتلگاه و  ... هنوز هم غم مرد تنهای بیابان های حجاز چنگ می اندازد به گلوی گرفته ام .

گاهی می نشینم برای خودم حساب می کنم . هی ثانیه های این هجده سال را می شمرم . سرعت اوج گرفتنت با هیچ معادله ای به دست نمی آید . مقصد پروازت مگر کجا بود که اینقدر برای رسیدن بی تاب بودی ...؟

 

  نیمه شبی با یک جمله درس یک عمر زندگی را به فرزندتان دادید  : پسرم ، اول همسایه ، بعد خانه ی خود !

این جمله را که می شنوم ، دلم پر از شوق می شود . هوای پریدن دارم . من همسایه ی شمایم . مگر نه اینکه برایم دعا کردید ، مگر نه اینکه برای هدایتم سخن گفتید ، مگر نه اینکه مهریه تان نجات من از آتش بود ؟ من همسایه ی شمایم مادر .

همه جا پر از بوی بهشت می شود . همسایه ی شمایم و عطر مهربانی خانواده ای که افطار سه روزشان را به یتیم و اسیر و فقیر دادند تمام وجودم را پر کرده . من یتیمم مادر ! آقایم در غیبت است . اسیرم مادر ! دنیا دست و پایم را بسته است . فقیرم مادر ! گرسنه ی معرفت .

جرعه آبی اگر به دست ساقی کوثراز افطارتان نصیبم کنید . راهم را میگیرم و می روم. نه ! کجا بروم . می مانم . برای همیشه می مانم و با بوی بهشت برای همیشه خادمتان می شوم . از فضه بپرسید کمک نمی خواهد؟

یک کبوتر پرشکسته اینجا ، پشت در خانه منتظر جواب است...

 


پ.ن1:نمی دانم آنروز که مهدی(عج) نشانی قبر مادرش را بدهد ، بغض های درگلو شکسته ی چند شیعه ، از آن زمان تا کنون ، خواهد شکفت ؟ باور کن دنیا را صدای گریه برمی دارد !

پ.ن2:دو خطبه ی نهج البلاغه هست که خیلی مرا می سوزاند ، همیشه ، انگار عمق دردهای علی(ع) در آین دو جمع شده . یکی آخرین فرازهای خطبه ی 182است . همان که ندای (این عمار)ش آشنای بسیاریست . و دیگر خطبه ی 202که درددلی است با پیامبر هنگام دفن فاطمه(س) . آنجایی که می گوید : اما حزنی فسرمد و اما لیلی فمسهد... ازین پس اندوه من جاودانه و شب هایم شب زنده داری است...

پ.ن3: یک تصمیم خوب برای دهه ی فاطمیه گرفته ام ... که مثل هرسال نباشد . مثل محرمی که گذشت و به برکت اینجا مثل هرسال نبود ...

+ سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

مدت هاست به نادر ابراهیمی فکر می کنم . از همان اولین روزهایی که این وبلاگ را زدم تصمیم داشتم درباره اش بنویسم . آن روزها غرق ابوالمشاغلش بودم . هی نمی شد . بزرگ بود و بزرگان را سخت می توان در قالب کلمات گنجاند . امشب فهمیدم سالروزتولدش نزدیک است . این تصمیم چندماهه فکر کنم بالاخره قرار است عملی شود .

                                                            

 

برای خواندن بعضی کتابها باید بزرگ شوی . این اصل مسلم است . و اکثر کتابهای نادر ابراهیمی از این دستند . اول از همه باید سلیقه ی کتاب خواندنت را بالا ببری . تمرکز کنی . جملات را تک تک با حوصله بخوانی . این مرد حرف ها دارد لابه لای نوشته هایش ! باید حرف های نویسنده را از لابه لای متونش بفهمی ، باید عادت های سخیف دنبال ماجرا بودن و داستان های پاورقی مجله ها را فراموش کنی ، تو با کتابی طرفی که می خواهد تو را بزرگ کند . گاهی به اندازه ی چند سال !

واین بستگی به روح تو دارد که چقدر از معنای زندگی را که نویسنده در لابه لای سطورش پنهان کرده بفهمد و جذب کند .

آدم های بزرگ کتاب های بزرگ می نویسند . من این اواخر دیگر شخصیت خود نادر ابراهیمی را از لابه لای داستان هایش بیرون می کشم . و او – خودش را – بیشتر از گیله مرد ، بیشتر از مردی در تبعید ابدی می پسندم .

نادر ابراهیمی از آن آدم هایی بود که یکی دو سال بعد از رفتنش من تازه با او آشنا شدم . گناه من نیست . تقصیر زمان است و سال هایی که بزرگ شدنم طول کشید . از معدود آدم هایی است که کلی حسرت خوردم بابت این تاخیر . و اینکه چرا ندیدمش . از آن آدم هایی است که به قول کالفیلد آدم وقتی کتابش را می خواند و تمام می کند دوست دارد نویسنده اش جزو دوستان صمیمی اش باشد و هر چند وقت یک بار به او زنگ بزند !

دوسال پیش که خیلی در خط رمان نبودم یکی از دوستانم خواست یک کتاب رمان برایش بگیرم . اسمی نمی شناختم پس همین جوری در قسمت جست و جوی کتابخانه نوشتم "رمان" از همان کتابهای اولی که در فهرست آمده بود "مردی در تبعید ابدی" بود و این تقریبا شروع آشنایی من با نویسنده بود .

دوستم خواند ، تعریف کرد و به من داد . قبلا چیزهایی درباره نادر ابراهیمی خوانده بودم . ولی از او نه . عاشق ملاصدرا بودم از قبل ترهایش . و کتاب یک شبه تمام شد . چقدر بعدش از نویسنده ای که ملاصدرا را اینقدر خوب توصیف کرده بود خوشم آمد و چقدرتر بعدش همه جا را پر کردم که حسن فتحی (روشن تر از خاموشی) اش را از روی این کتاب نوشته . شاید همه اش را نه ، البته ، ولی قسمت های زیبا و به یادماندنی ای که در سریال دیده بودم همه با مطالعه ی کتاب تجدید شد . روشن تر از خاموشی خیلی مدیون مردی در تبعید ابدی است . اگر مثل من سریالش را موبه مو بارها دیده باشید و کتابش را خوب خوانده باشید این را به راحتی می فهمید .

این آغاز آشنایی رسید به اینترنت و پیدا کردن وب سایت آقای نویسنده که البته خیلی وقت بود – نمی دانم هست یانه ؟ - که فعال نبود .

دوباره همان دوست دونامه از " چهل نامه ی کوتاه به همسرم "اش را که آنجا با صدای خود نادر ابراهیمی هست گوش کند و به من بگوید و من در یک عصر بهاری شیفته ی آن دونامه بشوم و دربه در بیفتم دنبال کتابش که آن روزها کم گیر می آمد .

اگر می خواهید مطالعه ی آثار نادر ابراهیمی را شروع کنید یکی از توصیه های من برای اولین کتاب همین " چهل نامه ی کوتاه به همسرم " است . کتابی که بی اغراق غوغاست . غوغاست . کم پیش آمده کسی از دوستان صمیمی ام ازدواج کند و این کتاب هدیه ی من به او نباشد . تعداد بارهایی که خریده امش را دیگر نمی دانم . اصولا کتابفروشی که می روم اگر پولم زیاد بیاید یک چهل نامه زاپاس می خرم !

از همان قفسه ای که بار اول چهل نامه را برداشتم این بار رفتم به سراغ "ابن مشغله" که اسمش را زیاد شنیده بودم . می شود گفت زندگی نامه ی مردی که واقعا لقب ابن مشغله شایسته ی اوست . مردی که در کارش یک اصل دارد : " حرف زور قبول نمی کند " و تا پای اخراج سر این اصلش می ایستد . همین می شود که گاهی سالی چند شغل عوض می کند . ماجرای تمام شغل هایش را و تقریبا تمام زندگی اش را در این دو کتاب نوشته . این دو کتاب یعنی همین ابن مشغله و جلد دومش که " ابوالمشاغل" نام دارد و ادامه ی سرسختی های همان مرد است . این دو جلد کتاب هم مثل همه ی کتاب های نادر ابراهیمی از آنهاست که باید مدام قلم و کاغذ دستت باشد و یادداشت کنی عصاره های حیاتی را که آقای نویسنده لابه لای خاطره هایش نصیبت می کند .

این دو کتاب را که خواندم باز بیشتر از نادر ابراهیمی خوشم آمد . خیلی بیشتر .

و رفتم سراغ "سه دیدار"ش! همان اول باید می نوشتم که البته اولین آشنایی من با این نویسنده همان چند صفحه ای بود که نمی دانم در کتاب ادبیات سوم یا پیش دانشگاهی از سه دیدار داشتیم . چند صفحه ای که کافی بود تا مرا بی صبرانه طالب خواندن کتابش کند . نویسنده ای که خوب بلد بود خواننده را درگیر نوشته هایش کند . (گلوله به مغر آقا خورده بود یا به قلبش ؟ اگر به مغزش خورده بود چرا مادرمی گفت قران جیبی اش به اندازه ی یک سکه سوراخ شده ؟) این خط ها را از حفظ نوشتم . نمی دانم چقدر تحریف کرده ام! مهم این است که مثل سایر جملات کتاب ازهمان سال سوم یا پیش دانشگاهی به یاد دارم .

"سه دیداربا مردی که از فراسوی باور ما می آمد" را بالاخره در کتابخانه ی آستان قدس گیر آوردم . خواندم و سیراب شدم . حیف کوتاه بود . بعد از اولین دیدار مرگ نویسنده فرا رسیده بود !

این برای من مهم است که نویسنده ای که کتابش را می خوانم اینقدر امام را قبول داشته باشد . واضح تر بگویم ، اینقدر شیفته اش باشد . این برای من خیلی مهم است . قضیه ی همان ردپا هاست !

بعد از سه دیدار نوبت یکی از معروفترین آثار آقای نویسنده بود : " یک عاشقانه ی آرام"

آن را هم با سه دیدار از کتابخانه گرفتم ولی حدود صد صفحه که خواندم دیدم نمی شود . تما جملات این کتاب را باید جایی نوشت ! چند وقت بعد رفتم خریدم و با خیال راحت سطرها خط کشیدم .

(هیچ چیز مانند اراده به پرواز پریدن را آسان نمی کند!) این جمله اش که انگار نبض کتاب است را هنوز روی دیوار اتاقم دارم و مخصوصا این روزها چقدر به کارم می آید !

شاید خنده دار باشد ولی آخرش دیدم نمی شود ، نشستم برنامه ی هفتگی عسل بانو و گیله مرد را مثل برنامه های درسی بچه ها به تفکیک روز نوشتم حتی !

و چقدر یک عاشقانه ی آرام حرف دارد . کم می شود توصیه کنم به خریدن کتابی ، اغلب برای یک بار خواندن خوبند اما یک عاشقانه ی آرام را بخرید !

البته این توصیه را هم قبلش بکنم که این کتاب جزو سوم یا چهارمین به بعد کتابهایی که از این نویسنده می خوانید باشد بهتر است . باید کم کم به سبکش عادت کرد . سبکی که شبیه هیچ کدام از نویسنده ها نیست . سبکی که حتی به عقیده ی من کلی از اصول داستان نویسی را هم که این روزها اینقدر درباره شان حرف می زنند ، زیر پا می گذارد . صادقانه و شاید کمی با مزاح باید گفت داستان های نادر ابراهیمی در واقعا منبر رفتن های اقای نویسنده است . منبرهایی که لابه لایش یک خط داستانی کمرنگ و اغلب بی هیجان هم دنبال می شود . ولی من عاشق همین منبرها هستم . و شما هم عاشقش خواهید شد . عاشق این عصاره های حیات که مثل یک دسته گل می دهد دسته تان . یکی از همان دسته گل های کوتاهی که گیله مرد در ساوالان برای عسل برد!

و آخرین کتابی که از نادر ابراهیمی خواندم " بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم " یکی از پرفروش ترین داستان های معاصر است . خط داستانی ای که حتی گاهی گیجت می کند ، بی جوابت می گذارد . اما حرف هایی که تو را غرق شادی می کند . شادی کشف ، شادی دانستن . پنج نامه اش به هلیا را که فکر می کنم باید بیشترش را بنویسم . این کتاب را هم از یکی از دوستان (بیدبیدل) گرفتم . دور نمی بینم که همین روزها بروم کتابفروشی امام و از فروشنده ی مهربانش بپرسم : ببخشید بار دیگر شهری که دوست می داشتم را دارید ؟

و در ذهنم ادامه دهم : باید زیر بیشتر جملاتش خط بکشم !

 

 یاد مردی به خیر که شعر(سفر برای وطن) را گفت که ترانه اش محبوب خیلی هایمان است ، یاد مردی بخیر که کتاب هایش پر بود از جمله های ناب مثل شقایق های سرخ در دشت های بهاری اردیبهشت ماه ...

 


پ.ن1:این زندگی نامه ی نادر ابراهیمی نبود . یعنی نمی شد باشد . از بس پرماجراست . زندگی نامه اش را در همان ابن مشغله و ابوالمشاغل بخوانید تا بدانید این مرد چقدر مفید بوده در طول سالیان زندگش .

پ.ن2:نادر ابراهیمی خیلی کتاب دارد . از علمی و پژوهشی بگیر تا رمان بلند چندین جلدی و داستان کوتاه . این ها که من خواندم معروف هایش بوده وگرنه آثار نادر ابراهیمی بیشتر از آن است که بشود در آن چند خط بگنجد .

پ.ن3: متاسفانه کم کم دارم به این طولانی نوشتن عادت می کنم . شرمنده ی همه ی دوستانی که با حوصله خط خطی هایم را می خوانند . 

 

+ چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |