مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

(قبل نوشت : شب ها به نماز می ایستاد . نمازهای طولانی و ممتد . آنقدر که زانوانش ورم می کرد ... هم چون عاشقی که به تماشای معشوقش برود . نه خسته می شد و نه بی حوصله . مادر ! خدای تو مگر که بود که شب ها اینگونه در هوایش بی قرار بودی ؟

من خداشناسی ام هنوز لنگ می زند... )

با اجازه مادر :

خدای فاطمه اوج تمام خوبی های قابل تصور بود . خدای فاطمه مهربانی بی نهایت بود . خدای فاطمه باران رحمت لاینقطع بود . خدای فاطمه رازدار عیب پوش بود . خدای فاطمه صبور بود... صبور ... صبری بارها بیشتر از تمام گناهان بندگانش .

خدای فاطمه خودش را در قرآن وصف کرده است :

 هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمات الی النور و کان بالمومنین رحیما(۴۳احزاب)

خدای فاطمه خدای من هم هست ... خدایی که زمان می برد شناختنش و چشمی هم چون آینه زلال می خواهد دیدنش...

گفته بودم از دنیا در نهج البلاغه می نوسم . آنقدر بحثش وسیع است که به قدر جرعه آبی از این دریا هم نتوانستم بیاورم . این "گیر" هایی که مدام در زندگیمان پیش می آید و این "گره" هایی که از هر طرف بروی یک سرش به "دنیا" می رسد را علی(ع) خوب شناخته بود . خیلی خوب ! گره باز کردن یادداده در نهج البلاغه اش ...

             فما خیر دار تنقض نقض البناء و عمر یفنی فناء الزاد (خطبه۱۱۳)

        ساختمانی  که ویران شدنی است خانه ی خوبی نیست  و عمری که مثل

                توشه ی راه تمام شدنی است ، زندگانی به شمار نیاید !

 زندگانی به شمار نیاید...

زندگانی به شمار نیاید...

زندگانی به شمار نیاید...

      دور چه داریم دور می زنیم؟ این تسلسل باطل آخر ما را از پا در می اورد . کاش بینا شویم !

 

                 ما بالکم تفرحون بالیسیر من الدنیا تدرکونه و لا یحزنکم

             الکثیر من الاخرة تحرمونه . و یقللکم الیسیر من الدنیا یفوتکم

                     حتی یتبین ذلک فی وجوهکم ... (خطبه۱۱۳)

 شما را چه شده که به اندک دنیا که به دست می اورید شاد می شوید و از بسیار آخرت که از دستتان می رود غمی ندارید ؟    اندک دنیا را که از دست می دهید ناآرامتان می کند آنقدر که این اضطراب در چهره هایتان آشکار است  ... !

فکر کن موبایلت را در اتوبوس می دزدند . چهره ات را تصور کن ! علی دارد آن را تصویر می کند ...

این قطار دنیا هر روز دارد ذره ذره تمام"خوب بودن"مان ، تمام "انسان بودن"مان را از ما می دزدد ، چرا اینقدر آرامیم ؟

چرا اینقدر آرامیم...

چرا اینقدر آرامیم...

چرا اینقدر آرامیم...

                                یکی بیاید مرا از خواب بیدار کند لطفا !  

 


پ.ن۱:خطبه ی ۱۱۳ نهج البلاغه(ترجمه دکتر شهیدی) تمامش درباره ی دنیاست . از دست ندهید .

پ.ن۲:ببخشید که این پست دیر شد .

+ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |