|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
(قبل نوشت : نزدیک وفات فاطمه بود . گفت : ناراحتم بابت وضعی که جنازه ی زن ها را حمل می کنند .
گفتم : در حبشه چیز جالبی دیدم . پس چند عدد چوب تر انحنا پذیر و یک تخته آوردم . چوب ها را خم کردم و دوطرف تخته بستم و روی آن پارچه ای کشیدم .
چون آن را دید خوشحال شد و تبسم کرد .
این اولین و آخرین لبخندی بود که بعد از وفات پیامبر(ص) بر لبان فاطمه دیدم ... )
با اجازه ی مادر :
آدم اصل را که گم کند ، هی دور می زند ، دور... دور... آدم اصل را که گم کند ، مضطرب می شود ، ترس...ترس... آدم اصل را که گم کند دیگر کم کم یادش می رود که چقدر راحت تر می شود زندگی کرد و او نکرد !
من اصل زندگیم را از این آیه گرفتم :
قل من ذاالذی یعصمکم من الله ان اراد بکم سوءا او اراد بکم
رحمة و لا یجدون لهم من دون الله ولیا و لا نصیرا (۱۷احزاب)
این شب ها که برکت این قرار ، نذر ، این شب ها که به لطف مادر نهج البلاغه می خوانم ، مثل آدم هایی که از دوران جاهلیت به اسلام آمده باشند ، هی به گذشته ام و سالهایی که بدون این کتاب گذشت فکر می کنم و حسرت می خورم ، هی به آینده ام فکر می کنم و می ترسم . خدایا کاش دیگر شبی نرسد که من از دریای این کتاب مروارید معرفتی صید نکنم !
نگاه کن ، ببین دلت پر از شوق نمی شود ، ببین به وجد نمی آیی وقتی این جملات را می خوانی ؟
عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم . (حکمت۲۵۰)
خدا را از
سست شدن اراده های قوی ،
گشوده شدن گره های دشوار
و درهم شکسته شدن تصمیم های استوار
شناختم !
پ.ن۱: این صفحه ی (کتاب با نون اضافه)مان مدتی است زیادی بیکار شده . اگر کتاب خوبی درباره ی حضرت فاطمه(س) می شناسید لطفا معرفی کنید تا با هم یک لیست کتاب فاطمی تهیه کنیم .
پ.ن۲:الان صابرة الزهرا تک زنگ زد !
پ.ن۳:همین طوری گفتم . به یادشم . به یاد او که چقدر شبیه نامش بود .