|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
هرصبح کیف سیاه اسرار آمیزش را به دست می گرفت و از خانه خارج می شد . بچه ها فکر می کردند کیف پدر پر از خوراکی و پول است که هرشب اینطور در کمد را رویش قفل می کند . زن اما مطمئن بود پرونده های سرّی شرکتی است که شوهرش معاون آن است .
دختر پنج هزارتومانی را روی آهن سرد رنگ پریده گذاشت و گفت : همه اش را لطفا...
مرد با تشویش تمام پستوهای کیف را جستجو کرد ، تما دسته هایی که مانده بود را روی آهنی که معلوم بود قبلا رنگ سفید خورده بوده گذاشت .
- آخر وقته . چهارتومان بیشتر ندارم خانم !
دردلش غرغر کرد : شبی این همه بلیط می خواهد برای چه ؟
باید در کمد را روی کیف خالی قفل می کرد...
--------------------------------------------------------------------
پ.ن1:امشب "طلاومس" را دیدم . ان شاءالله پست بعدیم درباره آن است .
بعدنوشت: امروز ظهر دوباره بلیط فروش محله مان را دیدم . با همان کیف سیاه اسرار امیز بر دوشش !