مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

مدت هاست به نادر ابراهیمی فکر می کنم . از همان اولین روزهایی که این وبلاگ را زدم تصمیم داشتم درباره اش بنویسم . آن روزها غرق ابوالمشاغلش بودم . هی نمی شد . بزرگ بود و بزرگان را سخت می توان در قالب کلمات گنجاند . امشب فهمیدم سالروزتولدش نزدیک است . این تصمیم چندماهه فکر کنم بالاخره قرار است عملی شود .

                                                            

 

برای خواندن بعضی کتابها باید بزرگ شوی . این اصل مسلم است . و اکثر کتابهای نادر ابراهیمی از این دستند . اول از همه باید سلیقه ی کتاب خواندنت را بالا ببری . تمرکز کنی . جملات را تک تک با حوصله بخوانی . این مرد حرف ها دارد لابه لای نوشته هایش ! باید حرف های نویسنده را از لابه لای متونش بفهمی ، باید عادت های سخیف دنبال ماجرا بودن و داستان های پاورقی مجله ها را فراموش کنی ، تو با کتابی طرفی که می خواهد تو را بزرگ کند . گاهی به اندازه ی چند سال !

واین بستگی به روح تو دارد که چقدر از معنای زندگی را که نویسنده در لابه لای سطورش پنهان کرده بفهمد و جذب کند .

آدم های بزرگ کتاب های بزرگ می نویسند . من این اواخر دیگر شخصیت خود نادر ابراهیمی را از لابه لای داستان هایش بیرون می کشم . و او – خودش را – بیشتر از گیله مرد ، بیشتر از مردی در تبعید ابدی می پسندم .

نادر ابراهیمی از آن آدم هایی بود که یکی دو سال بعد از رفتنش من تازه با او آشنا شدم . گناه من نیست . تقصیر زمان است و سال هایی که بزرگ شدنم طول کشید . از معدود آدم هایی است که کلی حسرت خوردم بابت این تاخیر . و اینکه چرا ندیدمش . از آن آدم هایی است که به قول کالفیلد آدم وقتی کتابش را می خواند و تمام می کند دوست دارد نویسنده اش جزو دوستان صمیمی اش باشد و هر چند وقت یک بار به او زنگ بزند !

دوسال پیش که خیلی در خط رمان نبودم یکی از دوستانم خواست یک کتاب رمان برایش بگیرم . اسمی نمی شناختم پس همین جوری در قسمت جست و جوی کتابخانه نوشتم "رمان" از همان کتابهای اولی که در فهرست آمده بود "مردی در تبعید ابدی" بود و این تقریبا شروع آشنایی من با نویسنده بود .

دوستم خواند ، تعریف کرد و به من داد . قبلا چیزهایی درباره نادر ابراهیمی خوانده بودم . ولی از او نه . عاشق ملاصدرا بودم از قبل ترهایش . و کتاب یک شبه تمام شد . چقدر بعدش از نویسنده ای که ملاصدرا را اینقدر خوب توصیف کرده بود خوشم آمد و چقدرتر بعدش همه جا را پر کردم که حسن فتحی (روشن تر از خاموشی) اش را از روی این کتاب نوشته . شاید همه اش را نه ، البته ، ولی قسمت های زیبا و به یادماندنی ای که در سریال دیده بودم همه با مطالعه ی کتاب تجدید شد . روشن تر از خاموشی خیلی مدیون مردی در تبعید ابدی است . اگر مثل من سریالش را موبه مو بارها دیده باشید و کتابش را خوب خوانده باشید این را به راحتی می فهمید .

این آغاز آشنایی رسید به اینترنت و پیدا کردن وب سایت آقای نویسنده که البته خیلی وقت بود – نمی دانم هست یانه ؟ - که فعال نبود .

دوباره همان دوست دونامه از " چهل نامه ی کوتاه به همسرم "اش را که آنجا با صدای خود نادر ابراهیمی هست گوش کند و به من بگوید و من در یک عصر بهاری شیفته ی آن دونامه بشوم و دربه در بیفتم دنبال کتابش که آن روزها کم گیر می آمد .

اگر می خواهید مطالعه ی آثار نادر ابراهیمی را شروع کنید یکی از توصیه های من برای اولین کتاب همین " چهل نامه ی کوتاه به همسرم " است . کتابی که بی اغراق غوغاست . غوغاست . کم پیش آمده کسی از دوستان صمیمی ام ازدواج کند و این کتاب هدیه ی من به او نباشد . تعداد بارهایی که خریده امش را دیگر نمی دانم . اصولا کتابفروشی که می روم اگر پولم زیاد بیاید یک چهل نامه زاپاس می خرم !

از همان قفسه ای که بار اول چهل نامه را برداشتم این بار رفتم به سراغ "ابن مشغله" که اسمش را زیاد شنیده بودم . می شود گفت زندگی نامه ی مردی که واقعا لقب ابن مشغله شایسته ی اوست . مردی که در کارش یک اصل دارد : " حرف زور قبول نمی کند " و تا پای اخراج سر این اصلش می ایستد . همین می شود که گاهی سالی چند شغل عوض می کند . ماجرای تمام شغل هایش را و تقریبا تمام زندگی اش را در این دو کتاب نوشته . این دو کتاب یعنی همین ابن مشغله و جلد دومش که " ابوالمشاغل" نام دارد و ادامه ی سرسختی های همان مرد است . این دو جلد کتاب هم مثل همه ی کتاب های نادر ابراهیمی از آنهاست که باید مدام قلم و کاغذ دستت باشد و یادداشت کنی عصاره های حیاتی را که آقای نویسنده لابه لای خاطره هایش نصیبت می کند .

این دو کتاب را که خواندم باز بیشتر از نادر ابراهیمی خوشم آمد . خیلی بیشتر .

و رفتم سراغ "سه دیدار"ش! همان اول باید می نوشتم که البته اولین آشنایی من با این نویسنده همان چند صفحه ای بود که نمی دانم در کتاب ادبیات سوم یا پیش دانشگاهی از سه دیدار داشتیم . چند صفحه ای که کافی بود تا مرا بی صبرانه طالب خواندن کتابش کند . نویسنده ای که خوب بلد بود خواننده را درگیر نوشته هایش کند . (گلوله به مغر آقا خورده بود یا به قلبش ؟ اگر به مغزش خورده بود چرا مادرمی گفت قران جیبی اش به اندازه ی یک سکه سوراخ شده ؟) این خط ها را از حفظ نوشتم . نمی دانم چقدر تحریف کرده ام! مهم این است که مثل سایر جملات کتاب ازهمان سال سوم یا پیش دانشگاهی به یاد دارم .

"سه دیداربا مردی که از فراسوی باور ما می آمد" را بالاخره در کتابخانه ی آستان قدس گیر آوردم . خواندم و سیراب شدم . حیف کوتاه بود . بعد از اولین دیدار مرگ نویسنده فرا رسیده بود !

این برای من مهم است که نویسنده ای که کتابش را می خوانم اینقدر امام را قبول داشته باشد . واضح تر بگویم ، اینقدر شیفته اش باشد . این برای من خیلی مهم است . قضیه ی همان ردپا هاست !

بعد از سه دیدار نوبت یکی از معروفترین آثار آقای نویسنده بود : " یک عاشقانه ی آرام"

آن را هم با سه دیدار از کتابخانه گرفتم ولی حدود صد صفحه که خواندم دیدم نمی شود . تما جملات این کتاب را باید جایی نوشت ! چند وقت بعد رفتم خریدم و با خیال راحت سطرها خط کشیدم .

(هیچ چیز مانند اراده به پرواز پریدن را آسان نمی کند!) این جمله اش که انگار نبض کتاب است را هنوز روی دیوار اتاقم دارم و مخصوصا این روزها چقدر به کارم می آید !

شاید خنده دار باشد ولی آخرش دیدم نمی شود ، نشستم برنامه ی هفتگی عسل بانو و گیله مرد را مثل برنامه های درسی بچه ها به تفکیک روز نوشتم حتی !

و چقدر یک عاشقانه ی آرام حرف دارد . کم می شود توصیه کنم به خریدن کتابی ، اغلب برای یک بار خواندن خوبند اما یک عاشقانه ی آرام را بخرید !

البته این توصیه را هم قبلش بکنم که این کتاب جزو سوم یا چهارمین به بعد کتابهایی که از این نویسنده می خوانید باشد بهتر است . باید کم کم به سبکش عادت کرد . سبکی که شبیه هیچ کدام از نویسنده ها نیست . سبکی که حتی به عقیده ی من کلی از اصول داستان نویسی را هم که این روزها اینقدر درباره شان حرف می زنند ، زیر پا می گذارد . صادقانه و شاید کمی با مزاح باید گفت داستان های نادر ابراهیمی در واقعا منبر رفتن های اقای نویسنده است . منبرهایی که لابه لایش یک خط داستانی کمرنگ و اغلب بی هیجان هم دنبال می شود . ولی من عاشق همین منبرها هستم . و شما هم عاشقش خواهید شد . عاشق این عصاره های حیات که مثل یک دسته گل می دهد دسته تان . یکی از همان دسته گل های کوتاهی که گیله مرد در ساوالان برای عسل برد!

و آخرین کتابی که از نادر ابراهیمی خواندم " بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم " یکی از پرفروش ترین داستان های معاصر است . خط داستانی ای که حتی گاهی گیجت می کند ، بی جوابت می گذارد . اما حرف هایی که تو را غرق شادی می کند . شادی کشف ، شادی دانستن . پنج نامه اش به هلیا را که فکر می کنم باید بیشترش را بنویسم . این کتاب را هم از یکی از دوستان (بیدبیدل) گرفتم . دور نمی بینم که همین روزها بروم کتابفروشی امام و از فروشنده ی مهربانش بپرسم : ببخشید بار دیگر شهری که دوست می داشتم را دارید ؟

و در ذهنم ادامه دهم : باید زیر بیشتر جملاتش خط بکشم !

 

 یاد مردی به خیر که شعر(سفر برای وطن) را گفت که ترانه اش محبوب خیلی هایمان است ، یاد مردی بخیر که کتاب هایش پر بود از جمله های ناب مثل شقایق های سرخ در دشت های بهاری اردیبهشت ماه ...

 


پ.ن1:این زندگی نامه ی نادر ابراهیمی نبود . یعنی نمی شد باشد . از بس پرماجراست . زندگی نامه اش را در همان ابن مشغله و ابوالمشاغل بخوانید تا بدانید این مرد چقدر مفید بوده در طول سالیان زندگش .

پ.ن2:نادر ابراهیمی خیلی کتاب دارد . از علمی و پژوهشی بگیر تا رمان بلند چندین جلدی و داستان کوتاه . این ها که من خواندم معروف هایش بوده وگرنه آثار نادر ابراهیمی بیشتر از آن است که بشود در آن چند خط بگنجد .

پ.ن3: متاسفانه کم کم دارم به این طولانی نوشتن عادت می کنم . شرمنده ی همه ی دوستانی که با حوصله خط خطی هایم را می خوانند . 

 

+ چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ صاد |