|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
(قبل نوشت : این حدیث از امام زمان-عج- تا به حال مدت ها مرا به فکر فرو برده است : و فی ابنة رسول الله لی اسوة حسنة ... دوباره فکر هجده سال می آید به ذهنم و ثانیه هایی که چه عمیق گذشتند و باز عرض زندگی که طول را شرمنده ی خود کرد ...
معلم ثانیه هایم می شوی مادر ؟
برای خوب شاگردی کردنم دعا کن !)
با اجازه ی مادر :
خوب وقتی خوب سوره ای را می خوانم . فردا روز معلم است و من پای نصیحت های معلم بزرگی چون لقمان نشسته ام . در هر نصیحتش نکته ایست و تلنگری . اما این آیه جور دیگریست . تکانش انگار شدید تر است ، لااقل برای من که تازگی ها خیلی زندگی را ساده گرفته ام :
یا بنی انها ان تک مثقال حبة من خردل فتکن فی صخرة او
فی السموات او فی الارض یات بها الله ان الله لطیف خبیر . (۱۶لقمان)
ادا کردن نذر امشب مرا برد به سالهای دور . دختر بچه ی کوچکی که میان گلهای یک باغ سرگردان مانده بود . برخلاف همیشه اینبار اجازه ی چیدن داشت . از دسته ی بزرگ رزی که پیش فرستاده بودم بگیر تا لحظات آخر و مسیر بازگشت که مدام حواسم پیش گلهای زرد باغچه ها بود . تک تک و دسته دسته می کندم و دل نمی کندم ... از باغ هم که بیرون آمدیم و مسیر خانه را پیش گرفتیم باز دلم پیش گلهایی که نچیده بودم بود !
از فهرست موضوعی اخر نهج البلاغه آدرس حکمتی درباره ی معلم را پیدا می کنم . حکمت را می خوانم و در فکر حرف هایش هستم که چشمم می افتد به حکمت پایینی ، مجذوب ان شده ام . نهج البلاغه ی فیض الاسلام را باز می کنم تا تطابق معنایی بدهم ، در گیر و دار پیدا کردن حکمت قبلی یکی دیگر به دلم می نشیند .... کتاب را می بندم که این گل چیدن من تا صبح هم اگر ادامه داشته باشد تشنه تر می شوم و سیراب نه !
دسته گل زردی که اخر راضیم می کند این عبارات است :
من اصلح سریرته اصلح الله علانیته ، من عمل لدینه کفاه الله امر دنیاه ،
و من احسن فیما بینه و بین الله احسن الله ما بینه و بین الناس . (حکمت۴۲۳)
دیگر نگران چه هستیم ؟
پ.ن۱:امشب اولین هدیه ی روز معلم عمرم را گرفتم . احساس خوبی است اگر عذاب وجدان کم کاری ها همراهش نباشد .
پ.ن۲:روز معلم حرم رفتن خیلی می چسبد . با شاخه گلی مثل یک قول جدید ، یک تصمیم تازه ...