|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
هرکس به حسین (ع) گفت نرو ،
چه از روی علاقه بود
چه به خاطر تدبیر
چه مصلحت اندیشی...
معنای "امام" را هنوز نفهمیده بود !
حالا می خواهد ابن عباس باشد که سالها شاگردی علی (ع) را کرده و مفسر بزرگ قرآن است ،
می خواهد محمدبن حنفیه باشد که فرزند علی (ع) است و امین حسین (ع) !
"امام" یعنی کسی که دربرابرش فقط باید بگویی چشم !
پیامبر(ص) در حدیث ثقلین فرموده اند :
و لا تعلموهم فانهم اعلم منکم
(به عترت چیزی نیاموزید که آنها از شما داناترند !)
یاحسین
پ.ن1:بیا کمی با هم فکر کنیم به احادیثی که زیاد شنیده ایم و مدام عمل نکردنمان را توجیه می کنیم که حالا زمانه عوض شده ، این را برای زمان خودشان گفتند ، این معنای ظاهری حدیث است... بیا فکر کنیم از این "چشم"ها تا به حال چندبار به اماممان گفتیم آنجا که با عقل ما جور در نمی آمد !
پ.ن2:از فردا ان شاءالله هرشب خواهم نوشت...
پ.ن3:دعا کنید نذرم قبول شود ، عجیب محتاجم !
سلام
فقط ده روز دیگر مانده است . چقدر زود گذشت . نه ؟
از حالا دارم فکر می کنم روز آخر چه کار کنم ؟
بعد از این همه گشتن بالاخره یک مداحی که به نظرم لایق بیاید پیدا کردم . گرچه ده روز مانده ولی خوب در این ده روز هم می توان به جایی رسید . برای با او بودن و جزئی از قافله اش شدن ثانیه ها هم دیر نیست . چه رسد به ده روز !
برای این ده روز باقیمانده ام دعا کنید . من که همیشه دعا گو هستم ...
و باز به قول سیدحسن حسینی :
بر چشم های قبیله
پلک سردرگمی
سایه می زد
و هیچ مردمکی
تکلیف روشنی را
پیش بینی نمی کرد
تا اینکه در کتاب بصیرت
رو به آفاق اشراق
آن نگاه دوربرد
باب روشنی گشود ...
***
از آن روز
بر چشم های قبیله
گریه ، مکروه
خفتن ، حرام
و دیدن - عمیق دیدن -
واجب عینی شد !
یا حسین
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
و تو باغیرت ترین مرد روزگار خودت بودی !
امشب من می شوم قصه گو و داستانی می گویم از "اَرینَب" از یزید و از عبدالله بن سلام ...
داستانی که حسین نقش اول آن است ...
قصه ای از به جوش آمدن غیرت یک مرد در برابر همه ی نامردان روزگارش ... :
" یزید که می گوییم منتهای بدی بود فقط اکتفا نکن به ظاهر کریهش و میمون بازی و میگساری ...آنقدر در شهوترانی اسراف کرده بود که وقتی می خواستند دلش را به دست آورند صفات زنهای زیبا را ذکر می کردند و رامش می نمودند – می دانم دلت رفت کنار دختران حسین در دارالاماره ، صدای تند تند زدن قلب هایشان را می شنوی ؟- خلاصه یک روز هم قرعه به نام ارینب همسر عبدالله بن سلام افتاد که وصف جمالش را برای یزید بگویند که آنقدر زیباست که نمونه اش در تمام حجاز یافت نمی شود . و یزید شهوتران فاسد بی غیرت ندیده عاشق زن شوهردار بشود !
و پدر بدتر از پسر بیفتد دنبال اینکه وسیله ای جور کند برای راضی کردن پسر هوسبازش . و نقشه ای بچیند تا طلاق ارینب را از شوهرش بگیرد و بعد...
از یک طرف ابوهریره را فرستاد که به عبدالله وعده ی دامادی معاویه را بدهد و از مدینه راهی شامش کند . از طرف دیگر به دخترش سپرد که در جواب خواسگاری عبدالله باید اولین شرط تو طلاق دادن ارینب باشد . عبدالله نادان هم با خیال دامادی و جانشینی معاویه ارینب را طلاق داد و به همان هوا ماندگار شام شد .
دوباره ابوهریره شد قاصد معاویه این بار اما به سوی ارینب در مدینه تا به زن از همه جا بی خبر اول ماجرای طلاق دادن شوهرش را بگوید و بعد او را برای یزید خواسگاری کند .
کار خدا بود که در راه امام حسین(ع) را ببیند و سر حرفش باز شود و قضیه را بگوید . و امام ابوهریره را راضی کند تا نام ایشان را هم به عنوان خواسگار کنار نام یزید برای ارینب مطرح کند . حالا فکر کن چه شوکی به ارینب وارد می شود که یک دفعه بیایند بگویند شوهرت طلاقت داده و این هم خواسگارانت . انتخاب کن . و ارینب حسین را انتخاب کرد . که مرد بود و باغیرت !
خبر که به یزید و معاویه رسید داشتند از حرص آتش می گرفتند . تمام نقشه هایشان نقش بر آب شده بود و ارینب اینک در خانه ی حسین بود . عبدالله را که از همان اول هم فقط یک وسیله بود به بهانه ی اینکه دختر معاویه می گوید کسی که ارینب را به این سادگی طلاق دهد اعتمادی به او نیست دست خالی از شام بیرون کردند . حالا حساب کن کسی که به امید جانشینی و دامادی معاویه به شام آمده بود شش ماه بعد دست خالی و محروم درحالی که زن زیبایش را هم از دست داده به مدینه برمی گردد .
می داند دیگر کاری از دستش برنمی آید فقط اندوهگین به در خانه ی حسین می رود که : آقا من پیغامی برای همسر شما دارم . وقتی که از مدینه رفتم تمام اموالم را به دستش دادم حالا لطفا بگویید به من برگرداند . متوجه لبخند های حسین نمی شود که چرا مهربان دستش را می گیرد و داخل خانه می برد ؟ چرا به خدمتکار می گوید ارینب را صدا کند ؟ چرا وقتی ارینب با خودش پول ها را می آورد و خدمت امام می آورد که به او دهد امام قبول نمی کند و می گوید دست خودت باشد ؟ چرا به ارینب که می خواهد برود می گوید بنشیند ؟
این صدای امام است که می گوید (طلقتک)- تو را طلاق دادم- ؟
خطاب به ارینب می گوید ؟
این امام است که می گوید : تا امروز دست من هم به زنت نخورده ؟
همسرت را مثل یک امانت برایت حفظ کردم ؟
نمی فهمد چه می شود که می بیند خودش و زنش به پای مولا افتاده اند و زار می زنند ...
حسین حتی قبول نکرد مهریه ی ارینب را هم که موقع خواسگاری نقدا پرداخت کرده بود پس بگیرد . گفت هدیه ی من به شما . گفت : ما اهل بیت هرچه بدهیم پس نمی گیریم ! "
آقا می شود کمی از غیرت محمدی خودتان را به ما هم بدهید و هیچ وقت پس نگیرید ؟
یاحسین
پ.ن1 : قبل ترها آرزویم بود یک روز آنقدر نویسنده ی خوبی بشوم که رمان این ماجرا را بنویسم . الان از آرزویم ناامید شده ام و ولی فکر می کنم همین اخیرا بود که شنیدم با خواندم کسی این کار را کرده . اگر شما بیشتر می دانید ما را هم بی اطلاع نگذارید لطفا !
پ.ن2: من داستان را از کتاب (سیدالشهدا – آیة الله دستغیب ) نقل کردم . ایشان هم از ابن قتیبه . امشب که برای نوشتن این داستان دوباره کتاب را ورق می زدم دیدم عجب جواهری است . حیف است نخوانیدش ها !
پ.ن3: یک سوال هایی وسط داستان برای من هم ایجاد شد که مثلا چرا ابوهریره ماجرا را به امام گفت و از آن مهم تر چرا قبول کرد از طرف ایشان هم خواسگاری کند . متاسفانه الان منبع دیگری در اختیارم نیست و در این کتاب هم جواب داده نشده . اگر فهمیدم خبرتان می کنم .
پ.ن4: به قول سیدحسن حسینی : باغ کرامت است
گلوی تو
یاحسین !
سلام
بعد از ماجرای کربلا با فاصله ی زمانی کوتاهی قیام های زیادی اتفاق افتاد . از شورش پراکنده و سرکوب شده ی توابین بگیر تا قیام مختار و بعد شورش عظیم مدینه و سپس مکه و ...
دلیل اصلی این شورش ها و کشته شدن ها هم تحولی بود که شهادت امام حسین (ع) در وجود مردم ایجاد کرد ...
و نگاهی گذرا به کتابهای تاریخ نشان می دهد آدم های زیادی کشته شدند ، خیلی زیاد ...
حالا فکر کن این آدم ها اگر توبه هم کرده باشند و به خاطر تنها گذاشتن امامشان جهنمی هم نباشند درجه شان در بهشت زمین تا آسمان با امثال حبیب و زهیر و بریر تفاوت می کند ...
با اینکه چیزی بیشتر از آنها هم زنده نبودند از چندماه بگیر تا یک سال ...
آنها هم کشته شدند ، اینها هم ، شاید نوع کشته شدنشان هم با آنها هم خیلی فرق نکند ـگاهی سخت تر حتی ـاما یک مکث یک تردید سرنوشت انسان را عوض می کند...
متاسفانه حتی اگر بلافاصله هم جبرانش کنی!
به سرنوشت آنها که نگاه می کنم پشتم می لرزد
حواسم را خیلی باید جمع کنم،
مهدی(عج) یاران پا در رکاب می خواهد !
یا حسین
پ.ن۱:این چند روز که به دلایل مختلف نمی شد بنویسم دلم یک دنیا تنگ شده بود . برای از او گفتن ...
پ.ن۲:اگر وقت کردید از کتابهای تاریخ اسلام شرح این قیام ها و شورش ها را بخوانید . خیلی درس و حرف و نکته ی ناگفته دارد . نمی دانم چرا اینقدر کم به آنها اشاره می شود ؟
سلام
اولین سالگرد تخریب حرم امام حسن عسکری(ع) بود که مطلبی درباره اش نوشتم . آن موقع ها برای آنکه سر صف بخوانند . امروز می خواستم همان را بگذارم اینجا که بعد گفتم بگذرم از این لفظ پردازی های ادیبانه . بگذار احساس خودم را بگویم در همان سال : احساس کردم امام زمان (عج) چقدر تنها هستند هنوز و تا کی ش را نمی دانم .
از ته دل گفتم خاک بر سرم که من نشسته ام در خانه ام و خانه ی امامم را خراب می کنند و من ...
با خودم گفتم پس چه فرقی دارد الان که شیعه اینقدر گسترش یافته و قدرتمند شده با آن زمان که در غربت و مظلومیت بود ؟
آن موقع هم سکوت حالا هم سکوت ...
و ای کاش که این سکوت ها از روی مصلحتی نه از نوع عافیت طلبی باشد !
من مانده ام که چرا آن موقع به زمین و زمان نزدم که بروم آنجا ؟ چرا روز و شب گریه نکردم ؟ چرا به خیابان ها نریختم ؟ چرا ...؟
چرا فقط نشستم در خانه و ناراحت شدم و آه کشیدم و نهایت دو قطره اشکی اگر ریختم و نریختم ...
برای اینکه امام را نشناختم و عظمت شان و مقامش را و اولی باالمومنین من انفسهم را نفهمیده ام که این طور راحت نشستم و از غصه ی این اتفاق نمردم ... حتی به هم نریختم هم ...
و حالا ترس مرگ جاهلی مرا گرفته است که من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة ! و می دانم که شناخت به اسم و کنیه و حتی فضایل نیست ...
بی احساس شده ایم ، نمی دانم ! بی خیال شده ایم ؟ نمی دانم ...
این چه کسالتی است که جامعه ی اسلامی و تک تکمان را - جز محدودی - فراگرفته است ؟
این روح مرگ را چه کسی در غیرت ها و تعصبات دینیمان دمیده است ؟
چقدر شبیه اهل کوفه شده ایم ! حواسمان هست ؟
و حالا به جای حسین فرزند اوست که هل من ناصرینصرنی سر می دهد و ما صدایش را وسط ناله ها فریادهای عجل لولیک الفرج هایمان نمی شنویم ...!
و مهدی حق دارد نیاید که از بین ما خواب مانده ها هنوز به اندازه ی سیصد و سیزده نفر هم بیدار نشدند ...و کی می خواهیم باور کنیم غیبت او از عدم آمادگی ماست ؟نمی دانم !
فقط می دانم خاک بر سرم که حرم امامم را خراب کنند
و من زنده باشم ...
سلام
چرا اینقدر مستاصلیم ؟ چرا هی کم می آوریم ؟ اگر وظیفه مان را - در هر موضوعی - انجام داده باشیم
که باید توکل کنیم و بسپاریم به خدا و مطمئن باشیم ؟
این تردیدهای ما ، این سرگردانی های ، بیشتر این غصه های ما حتی ... دو علت بیشتر ندارد : یا وظیفه مان را انجام ندادیم یا به خدا آنقدر که در مواقع حساس لازم است اطمینان نداریم !
همین دو را اگر داشته باشیم می شویم همان که : الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون !
و حسین این دو را داشت وقتی دستانش را از خون گلوی علی اصغرش پر می کرد و به آسمان می پاشید و می گفت : این مصیبت ها بر من آسان است زیرا زیر چشم خداست و خدای من می بیند !
و حسین مطمئن بود . آنقدر که معشوق با همین صفت خطابش کرد و به سوی خود خواندش که :
یا ایتها النفس المطمئنة ! ارجعی الی ربک راضیة مرضیة ...
یا حسین
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
تازگی ها هرچه شعر عاشقانه می خوانم انگار دارد یک جای
صحنه ی کربلا را برای من روایت می کند ،
زین العابدین است که در بستر بیماری رجزهای پدر را که از میدان می شنود دلش گرم می شود که :
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را
زینب است که خطاب به برادر می گوید :
همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
علمدار است که در لحظات آخر چشم به چهره ی شکسته ی برادر دوخته که :
ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین
آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم
سکینه است که در راه کوفه و شام با سر پدر می گوید :
با هر ستاره ای سر و کار است هرشبم
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
و رقیه ی کوچک است که در خرابه ی شام غریبانه می سراید که:
گو شمع نیارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
رباب است که پس از کربلا در پاسخ خواسگارانش خطاب به حسین می گوید :
تا تو به خاطر منی کس نگذشت در دلم
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
و زبان حال همه ی بازماندگان کربلا با عزیزشان :
یادت نمی کنم به همه عصر زانکه یاد
آنکس کند که دلبرش از یاد می رود
و این روزها پای ثابت همه ی نجواهای عاشقانه
حسین است ....
یاحسین
این روزها کم می خوانم و خوب نمی نویسم خودم می دانم . ببخشید . هنوز درگیر درسم . به قول ماهی:اسیر جاذبه ی سیب وگندمم یک عمر
دعا کنید که دستم به آسمان برسد !
این اولین رنگ آبی که وارد این صفحه ی مجازی شد هم باشد به برکت بارانی که بااجازه ی فرزند حسین آمد !
...
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
و معنای شروع محرم برای من این بود که دو ماه باید ناراحت باشی !
با اینکه آن سالها هم وقتی محرم شروع می شد می دیدم آنقدرها هم که فکر می کردم سخت نیست ولی راستش باز هم دلم می خواست زود تمام شود . و بعد چشم انتظار رجب و شعبان پر از جشن و شادی می ماندم ...
اما امسال برخلاف همیشه هنوز مانده بود به دهه ی اول که دیدم چقدر دلم تنگ شده ، چرا محرم شروع نمی شود ؟!!
از حالا هم دلم گرفته که اگر محرم تمام شود من چه کار کنم ؟!!
آخر این روضه ها ، اشک ها ، از حسین نوشتن ها ، این زیارت عاشورا خواندن ها-هر چند بی معرفت- ، این بوی حسین را که در هوا پیچیده به دنیا دنیا شادی نمی دهم ...
دلم باز می شود وقتی برای او اشک می ریزم مرا با خنده های سرخوشانه چه کار؟
در این آشفته بازار دنیا تازه دارم (نفس کشیدن) را تجربه می کنم ، فکر دوباره تنفس های مصنوعی دلم را فشار می دهد ...
من دارم زندگی می کنم این مدت ، چگونه از آن دل بکنم !
راستش چقدر امسال عوض شده ام من !
کاش اینها علامت بزرگ شدن باشد ...
یا حسین
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
دیشب قرص ماه کامل بود
السلام علیک یا قمر بنی هاشم ...
++++++++++++
به گونه ی ماه ، نامت
زبانزد آسمان ها بود
و پیمان برادری ات
با جبل نور
چون آیه های جهاد ،
محکم
******
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
وساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده
افشا شدی
و باد
تو را با مشام خیمه گاه
در میان نهاد
و انتظار در بهت کودکانه ی حرم
طولانی شد
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست ...*
یا حسین
با راهنمایی های شما و از این طرف و آن طرف فهرست کتابهای عاشورایی را کامل کردم . اینجا را کلیک کنید : کتاب های عاشورایی2
*شعر بالا از مرحوم سیدحسن حسینی است که اسم کتابش را در فهرست آورده ام .
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
1- از همان اول هم ناامید آمده بود . مطمئن بود آن شب گریه اش نمی گیرد . مداح که شروع کرد او هم شروع کرد به آه کشیدن . الکی مطمئن نبود . از گناهان آن روزش خبر داشت . سخت شدن چشمانش را قشنگ احساس می کرد . انگاه هیچ راه خروجی برای دوقطره اشک نمانده بود . وای که چقدر دلش برای یک گریه ی سیر تنگ شده بود . امشب که نه شاید فردا...
نفهمید چه شد ، باور کن نفهمید ، هنوز هم نفهمیده چه طور شد که بیشترین گریه های از اول محرمش را آن شب کرد !
2- بار پنجم بود یا ششم ؟ یادش نبود . دوباره مثل هرشب وارد مجلس که شد با خودش نیت کرد . مدتی بود که یک کارش بدجوری گره خورده بود . از آن گره ها که فقط دستان علمدار می تواند بازش کند . با خودش می گفت : میگیرم ، حاجتم را از امام حسین می گیرم . هر شب که وارد روضه می شد با خودش قرار می گذاشت اوج روضه، وسط اشک های جاری بگیرد حاجتش را . می دانست اگر بخواهد می گیرد . به دلش افتاده بود که باید وسط روضه بخواهد ،با صورتی خیس از اشک ، میان ناله ها ...
بار پنجم بود یا ششم ؟ روضه شروع شد ، به اوج رسید ..مهلا مهلا یابن الزهرا ... زینب بالای تل زینبیه ایستاده بود ... او می برید و من می بریدم ...
هرکار کرد دهانش باز نشد ، کلافه شده بود مثل بار قبل که اصلا حاجتش یادش نیامد ، مثل همه ی بارهای قبل ...
بار پنجم بود یا ششم ؟
3- قصه را که شروع کرد سبحان شش ساله از گوشه ی کلاس گفت : خانم ! ما داستان امام حسینو تعریف کنیم ؟
معلم ایستاد گوشه ای و چشم دوخت به لبهای کوچک سبحان که تندتند باز و بسته می شد : ... بعدش همه ی خوبا اومدن کمک امام حسین . همشون دور امام حسینو گرفتن . بعد با تفنگاشون همه ی بدا روکشتن . همشون فرار کردن . بعد امام حسین و دوستاشون خوشحال شدن ...
یکی دونفر که بزرگتر بودند صداشان درآمد که چرا از خودت میگی ؟ امام حسین ...
هرکار کرد دهانش باز نشد ، هرقدر با خودش کلنجار رفت یک کلمه هم نتوانست بگوید. مگر نه اینکه امام حسین برای همیشه همه ی بدهای تاریخ را کشته بود ؟ مگر نه اینکه تا دنیا دنیاست خوبها می آیند و نوای سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم سر می دهند ؟ مگر نه اینکه ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا ؟
یا حسین
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
امام ! شما را به علی اصغرتان ، به علی اکبرتان شما را به غصه های زینب ...
مارا ببخشید !
به خدا مضطر شده ایم ...
سلام
چهل سال صبر کردی
چهل سال آب خوردی و اشک ریختی
چهل سال شبها به عبادت برخاستی و روزها
روزه گرفتی و هیچ افطارت را قبل از آنکه با
اشک بر پدر متبرک نکنی قبول نکردی
چهل سال صبح و شب کردی و آخرین (لا حول و
لا قوة الا بالله ) های پدر در گوشت طنین می
افکند...
چهل سال به سرهای بالای نیزه فکر کردی
چهل سال یعقوب در عجب صبر تو که هفده
یوسف از دست داده بودی ماند
چهل سال هیچ نسیم سحری بوی پیراهن
یوسف را برایت نیاورد
چهل سال ...
و ما خوب می دانیم آقا جان که سخت ترین
قسمت ماجرا تازه بعد از پدر زنده بودن بود...
بعد از عباس نفس کشیدن ... گیسوان سپید
عمه را دیدن ... کودکان سه ساله را به یاد
رقیه در آغوش کشیدن ...
اما امسال دیگر سال آخر بود
مصیبت غیر قابل تحمل شده بود
صبر دشوار
دلتنگی پدر عنان از کفت ربوده بود
چله ات تمام شد
و تو
تمام این چهل سال را در آغوش پدر گریستی...
سلام
(مقدمه : این مطلب که امیدوارم اولین و آخرین سیاسی نوشت این وبلاگ
باشد درتایید و طرفداری هیچ گروه سیاسی نیست ، بحث اصلا چیز
دیگری است !)
وسط این دعواهای سیاسیمان اگر لحظه ای به تو فکر
می کردیم حالمان این نبود . این لباس های سیاه همه
اش فریب است ، نه فقط فریب دیگران که اول از همه
خودمان را گول زده ایم . دلمان شده میدان مسابقه و
سبز و سرخ و آبی و سفید پوشیده ...
باور کن هیچ خبری از پرچم های عزای تو آن تو نیست!
ما داریم کف می زنیم و سوت می کشیم و حریف را
لعن و نفرین می کنیم ... دستانمان را نگاه نکن که به
سینه می زنیم !
یک عمر آه حسرت کشیدیم که : حسین !نبودیم و جا
ماندیم و تکلیف ما چیست که اینقدر دیر به دنیا آمدیم؟
امسال کربلایت را به خانه هایمان آوردی ، به
کشورمان ، به خیابان هایمان ، به بحث های
سیاسیمان ، به بیانیه هایمان ، به تلویزیونمان ، به
دانشگاه هایمان ، به راهپیمایی هایمان ...به وبلاگ
نوشتنمان حتی !
و ما اصلا نفهمیدیم و دوباره راهمان را کج کردیم طرف
جایی که بحث داغی در جریان باشد و خودمان را
کردیم معیار شناخت حق و باطل و نشستیم به
قضاوت و تهمت و آخرش هم رای صادر کردیم !
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا درست است ولی
امسال اینجا را جور دیگری کربلا کردی ، جوری که
دیگر نشود فقط حرف زد و گریه کرد ، پای (انتخاب)ی
به میان آمد که تا دیروز حرفی از آن نبود و هیچ کس
یقه مان را نمی گرفت که چندمرده حلاجیم ما اهالی
دیار ادعا !
امسال کاری کردی که با پوست و خون درک کنیم
چقدر سخت است با حسین بودن و چه دشوارتر
حسین زمان را شناختن وقتی پرده های خودخواهی
شخصیت گرایی و تعصب همه نقاب شده باشند بر
چهره مان : و تنقبت لقتالک !
تو همه ی این کارها را کردی که شاید ما لحظه ای
بیدار شویم و هی آب پاشیدی به صورتمان که بعدا
نگوییم نشنیدیم ( هل من ناصر ینصرنی ؟)ات را ولی
ما هی زنجیر زدیم و صدای مداحی ضبط ماشینمان
را بلند کردیم و خودمان هم نفهمیدیم چرا اینقدر فرار
می کنیم از تو که نامت که می آید بغض گلویمان را
می گیرد ؟ و ما از صلابت نهیب هایت ترسیدیم چون
اصلا شبیه العطش های حسین مظلومی که ازبچگی
در روضه ها شناخته بودیم نبود !
و ما که هیئتمان مان داشت دیر می شد سریع لباس
های سیاهمان را پوشیدیم و و در ماشین روزنامه ی
موافقمان را ورق زدیم و بیانیه های حریف را با غیظ
پاره کردیم و سرراه از یکی دو خیمه هم چای گرفتیم
و اجرتان با حسین گفتیم و همان وسط اگر ماشینی
که راهش را بند آورده بودیم بوق زد هرچه حرف قشنگ
بلد بودیم نثار کاش او که رقیب سیاسیمان کردیم و
آخر مجلس عزاداری هم مسلک های سیاسیمان هم
با چشم هایی سرخ دوباره بحث سیاسی راه انداختیم
و هی تیر پرتاب کردیم و هی تیر پرتاب کردیم و سینه
تو دیگر جای خالی تیر نداشت از غم جهالت ما ... از
داغ غفلت ما !
تو امسال کربلا را نه به حرف که با عمل وارد متن
زندگی ما که لاف حسینی بودن می زنیم کردی ولی
باز هم تنها ماندی با هفتاد و دو نفرت که ما آن طرفتر
برای خودمان میدان جنگ راه انداخته بودیم و فرصت
اجابت تو را نداشتیم !
حتی این نوشته را هم که می خوانیم در دل
می گوییم کاش آن طرفی ها بیایند بخوانند . خودمان
که مطمئنیم برحقیم !!
و تو حجت را بر ما هم تمام کردی ...
یاحسین
سلام
راستش دلم نیامد از این نذری های بقیه به شما تعارف نکنم . آقای امیرخانی مجموعه یادداشت های قبلیش درباره ی محرم را گذاشته در سایت که الحق تمامش محشر است و خواندنی و برای نمونه با اجازه یکیش را در ادامه ی مطلب می گذارم . بقیه را خودتان از این آدرس بخوانید : عاشوراییان
سایت لوح هم در قالب های مختلف اشعار عاشورایی از شاعران خوبی آورده که خواندنی است : نینوایی
شما هم اگر آدرس جایی که نذری می دهند را سراغ داشتید ما را بی نصیب نگذارید !
یاحسین
سلام
قربانت بروم آقا که حال وهوای محرمت تغییر
فصل را از یاد همه برده است !
-+-
مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم !
یاحسین
سلام
اگر حر نبود عاشورا هر چه هم داشت باز هم چیزی
کم بود . چقدر به او مدیونیم ما! همان جامانده هایی
که سرنوشت امثال او امیدوارمان می کند با اینکه
گوشه ای ایستاده و اشک هایمان را از شرم
کارنامه ی سیاهمان زود پنهان می کنیم ، باز هم
دل ببندیم به وسعت سینه ی حسین و گرچه با
صدایی لرزان ولی زمزمه کنیم : اللهم اجعل محیای
محیا محمد و آل محمد
حر آمد که بگوید آب از سر هیچ کس نگذشته و
هرقدر هم که فرورفته باشی دستان علمدار
قدرتش فزونتر از نیرویی است که هر روز بیشتر
در منجلاب دنیازدگی فرو می بردت !
و کارگردان این تعزیه همه ی اینها را می دانست
و ما جاماندگان همیشه ی تاریخ را خوب شناخته
بود که نقشی هم برای حر نوشت و لباس سبز
به دستش داد که بگوید در عاشورا هیچ کس
عذری برای نیامدن ندارد ، حتی اگر دل زینب را
سوزانده باشد و آب را بر عترت پیامبر بسته .
باز هم اگر برگردد آغوش حسین باز است .
از حر مجال شرم گرفتست خنده ات
یعنی که از تو شکوه ندارم بیا فقط!
حر شد مصداق آیه ی : ان الحسنات یذهبن السیئات
و آمد تا بگوید: خدای حسین خیلی بزرگتر از گناهان ماست ...
یا حسین
دلم برای هق هق گریه تنگ شده است !
کسی را می شناسید که مسافران جامانده را به کاروان برساند؟
یا حسین
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
مصیبت امام حسین (ع) را به همه ی
شیعیان دنیا تسلیت می گویم .
دعامیکنم غمش هیچ وقت از دل هیچ
کدامشان بیرون نرود!
هرچه عمق بینش آنها بود بقای اندیشه ی
شما باشد!
--++--
محرم امسال عجیب فکرم قفل کرده است . فکرم و چشمم! فکر که قفل بکند و دل که راهی نشود و چشم که نبارد معلوم است که چند روز هم می گذرد و هرکار می کنی یک کلام هم نمی آید تا نذرت را ادا کنی!
دعا کنید.
یا حسین