|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
اولین سالگرد تخریب حرم امام حسن عسکری(ع) بود که مطلبی درباره اش نوشتم . آن موقع ها برای آنکه سر صف بخوانند . امروز می خواستم همان را بگذارم اینجا که بعد گفتم بگذرم از این لفظ پردازی های ادیبانه . بگذار احساس خودم را بگویم در همان سال : احساس کردم امام زمان (عج) چقدر تنها هستند هنوز و تا کی ش را نمی دانم .
از ته دل گفتم خاک بر سرم که من نشسته ام در خانه ام و خانه ی امامم را خراب می کنند و من ...
با خودم گفتم پس چه فرقی دارد الان که شیعه اینقدر گسترش یافته و قدرتمند شده با آن زمان که در غربت و مظلومیت بود ؟
آن موقع هم سکوت حالا هم سکوت ...
و ای کاش که این سکوت ها از روی مصلحتی نه از نوع عافیت طلبی باشد !
من مانده ام که چرا آن موقع به زمین و زمان نزدم که بروم آنجا ؟ چرا روز و شب گریه نکردم ؟ چرا به خیابان ها نریختم ؟ چرا ...؟
چرا فقط نشستم در خانه و ناراحت شدم و آه کشیدم و نهایت دو قطره اشکی اگر ریختم و نریختم ...
برای اینکه امام را نشناختم و عظمت شان و مقامش را و اولی باالمومنین من انفسهم را نفهمیده ام که این طور راحت نشستم و از غصه ی این اتفاق نمردم ... حتی به هم نریختم هم ...
و حالا ترس مرگ جاهلی مرا گرفته است که من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة ! و می دانم که شناخت به اسم و کنیه و حتی فضایل نیست ...
بی احساس شده ایم ، نمی دانم ! بی خیال شده ایم ؟ نمی دانم ...
این چه کسالتی است که جامعه ی اسلامی و تک تکمان را - جز محدودی - فراگرفته است ؟
این روح مرگ را چه کسی در غیرت ها و تعصبات دینیمان دمیده است ؟
چقدر شبیه اهل کوفه شده ایم ! حواسمان هست ؟
و حالا به جای حسین فرزند اوست که هل من ناصرینصرنی سر می دهد و ما صدایش را وسط ناله ها فریادهای عجل لولیک الفرج هایمان نمی شنویم ...!
و مهدی حق دارد نیاید که از بین ما خواب مانده ها هنوز به اندازه ی سیصد و سیزده نفر هم بیدار نشدند ...و کی می خواهیم باور کنیم غیبت او از عدم آمادگی ماست ؟نمی دانم !
فقط می دانم خاک بر سرم که حرم امامم را خراب کنند
و من زنده باشم ...