|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
چهل سال صبر کردی
چهل سال آب خوردی و اشک ریختی
چهل سال شبها به عبادت برخاستی و روزها
روزه گرفتی و هیچ افطارت را قبل از آنکه با
اشک بر پدر متبرک نکنی قبول نکردی
چهل سال صبح و شب کردی و آخرین (لا حول و
لا قوة الا بالله ) های پدر در گوشت طنین می
افکند...
چهل سال به سرهای بالای نیزه فکر کردی
چهل سال یعقوب در عجب صبر تو که هفده
یوسف از دست داده بودی ماند
چهل سال هیچ نسیم سحری بوی پیراهن
یوسف را برایت نیاورد
چهل سال ...
و ما خوب می دانیم آقا جان که سخت ترین
قسمت ماجرا تازه بعد از پدر زنده بودن بود...
بعد از عباس نفس کشیدن ... گیسوان سپید
عمه را دیدن ... کودکان سه ساله را به یاد
رقیه در آغوش کشیدن ...
اما امسال دیگر سال آخر بود
مصیبت غیر قابل تحمل شده بود
صبر دشوار
دلتنگی پدر عنان از کفت ربوده بود
چله ات تمام شد
و تو
تمام این چهل سال را در آغوش پدر گریستی...