|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
قبل تر ها رسم بر این بود که پروانه ها اغلب از پیله بیرون می آمدند . حالا مدتی است دیدن پروانه ای که از قفس پیله رها شده باشد مثل یک معجزه شده ! (ما اکثرالضاج و اقل الحاج !)
من همان پروانه ام .
رسم پیله شکستن یاد ندارم
فقط یکی در خواب خورشید را نشانم داد
از آن شب ،
شب بود یا روز ؟
تب کرده ام
یکی نیست بگوید قفس مرغ زندانی را آخر چرا روی بام می گذارید ؟
یکی نیست بگوید:
آخر این مرغ دق می کند ها !
سلام
ما آدم های شطرنجی
زندگی را سیاه و سفید یاد گرفته ایم
و هیچ کس به ما نگفت که :
در این بازی،
بیشتر مهره ها
خاکستری اند !
سلام
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان ، سراب را ...
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
محمد (صلی الله علیه و آله) که گفت : امشب تو باید در جای من بخوابی !
نه پرسیدی بعدش چه می شود ؟
نه دنبال راه دیگر گشتی
نه هیچ حرف دیگری
جز هشت کلمه : در این صورت جان شما در امان می ماند ؟
و من همان قدر که یقین دارم الان شب است ، یقین دارم که حتی در ذهن تو هم سوال دیگری ، کلمه ی دیگری جز این نبود !
راحت ترین خواب عمرت را آن شب کردی
من عمری است در حسرت این (اطمینان) تو می سوزم !
سلام مرد لیلة المبیت های سهمناک !
سلام
برای خورشید :
فقط شکستن دندان و خالی کردن خاکروبه از روی پشت بام نبود
با این دل دریایی تو چه کردند که گفتی :
ما اوذی نبی بمثل ما اوذیت
آری هیچ دختر پیامبری مانند فاطمه ی تو رنج نکشید(و من آذاها فقذ آذانی)
و نواده ی هیچ پیامبری را مانند حسین تو تشنه بر خاک های داغ...
بمیرم برای دردهای دلت پیامبرم که هنوز هم اطراف قبرت را کسانی گرفته اند که خون به دل مهدی ات می کنند !
........................................
برای ستاره :
و تو قسم دادی
برادر را قسم دادی
که به خاطر تو حتی قطره ای خون بر زمین نریزد
آری حسن جان ، خیالت جمع
جز قطره های خون تو که کفنت را سرخ کرده بود
هیچ قطره خونی
بر زمین نریخت !
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
تابستانی که گذشت با عده ای از بچه ها از جمله سوتک اردوی جهادی بودیم . روستایی اطراف کلات به نام سینی کهنه . یادش بخیر .
در این سفر یک نفر ما را همراهی می کرد که خودمان هم نفهمیدیم چه طور (حاج آقا) اسم خاص او شد ! مرد میانسالی که مسئولیتش رانندگی بود ولی خودش می گفت خیلی نماز خوانده و نذر کرده تا با ما باشد .
این حاج آقا را اگر بخواهم در یک کلمه تعریف کنم ، می شود : اخلاص .
از همان روز اول که راننده ی مینی بوس ما را ابتدای جاده پیاده کرد و گفت این راه رفتنی نیست و حاج آقا همان راه را چندبار برای جابه جا کردن ما رفت و آمد بگیر تا روزهای بعد که شاید روزی پنج بار یا بیشتر از وسط آب و رود و سنگ و ..می گذشت تا ما را بین مدرسه و امامزاده جابه جا کند .
ابتدا دوتا از اتاق های امامزاده دست ما بود ولی چند روز بعد به دلیل تنگی جا به مدرسه نقل مکان کردیم . اتاق های امامزاده را هم پس ندادند که دست برادران باشد .(در کل چهار تا آقا همراه ما بودند که تعدادشان گاهی به دو می رسید و باز سه تا می شدند و ..خلاصه در نوسان بوند !)
اما حاج آقا صلاح نمی دید ما در مدرسه تنها باشیم . این طور شد که هرشب با یکی از برادران در حیاط مدرسه تا صبح توی ماشین می ماندند . هرچقدر هم بچه ها خودشان را کشتند که آخه این همه اتاق ! حاج آقا قبول نکرد که الا و بلا توی ماشین می خوابیم !
آن یک هفته هرشب توی ماشین خوابیدن مثل اینکه خیلی سخت بوده ، این را ما وقتی که یکی از برادرها کمردرد شد و دو روز از کار افتاد فهمیدیم !
این (اخلاص) حاج آقا برای ما که همه اش خوب بود . ولی برای برادر ها فکر کنم گاهی وقت ها سخت می شد . مثلا بعضی شب ها حاج آقا می گفت ظرف ها با ما !
اصلا عادلانه نبود ما حدود 15 نفر بودیم آنها سه نفر ! حالا حساب کن قابلمه و صافی و ماهیتابه و ...
ولی حرف حرف حاج آقا بود . اگر هم ظرف ها را نمی دادیم ناراحت می شد چه جور !
ساعت 12نصف شب که برادرها هلاک از دستشویی(آشپزخانه که نداشتیم آنجا) می آمدند بیرون درحالی که از ابرظرفشویی جز تور دورش چیزی باقی نمانده بود و کارد می زدی خونشان در نمی آمد ، از چهره های گرفته شان می شد فهمید که این اخلاص حاج آقا بدجوری پیچیده به دست و پایشان ! (اهل حرف نبود ها خودش از همه بیشتر کار می کرد )
حاج آقا نماز جماعت را هم در مسجد به پا کرد . صبح ها هم توی مدرسه برای ما ! مایی که اگر خجالت او نبود به خاطر خستگی های روز و دیرخوابیدن های شب احتمالا خیلی روزها باید نماز صبحمان قضا می شد ؛ حالا به توفیق اجباری حاج آقا اول وقت می خواندیم و جماعت !
حاج آقا را ما کم کم می شناختیم . از زیارت عاشوراهای هرشب مسجد و و دعای کمیل و توسل تا آن دعای ندبه ی بالای کوه سر مزار شهدا ، لحنش معلوم بود که بار اولش نیست...
از استانداری و بسیج و ..(اردوی ما رکورد بازدید توسط مسئولان را شکست فکر کنم !) هم که می آمدند باز حاج آقا سخن را دست می گرفت . از مشکلات روستا تا تلاش بچه ها و ... فقط همان اولش که می گفت من یک راننده ام ما یادمان می آمد که حاج آقا با چه مسئولیتی آمده بود !
هرکار که ما در روستا می کردیم یک پایه اش حاج آقا بود شاید بتوانم بگویم از همه بیشتر کار کرد در این ده روز ... علاوه بر آن خیلی هم حواسش به ما بود . یک شب اگر صدای خنده ی بچه ها بالا می رفت مسئول خواهران را صدا می کرد ، تذکر می داد . تا جایی که ممکن بود نمی گذاشت تنها در روستا رفت و آمد کنیم در آن جاده ی ناهموار وسط روستا پیکانش را راه می انداخت و می آمد دنبالمان . یک بار هم که بچه ها را بردیم اردو(اردو که چه عرض کنم بردیمشان آبشار روستا !) با اینکه اردوی خواهران بود مثلا باز حاج آقا با فاصله ازپشت سرمان می آمد که مشکلی در راه پیش نیاید و نیامد .
بعد از برگشت ما به فاصله ی حدود یک ماه همان گروه قبلی (با اندک تغییراتی در افراد) دوباره راهی یک روستای دیگر شدند . حاج آقا در این اردو نبود . آنها که رفته بودند به من می گفتند با اینکه اینبار روحانی هم همراه گروه بوده ولی خوب شد نیامدی اصلا وضع خوبی نبود ! آنها که مقیدتر بودند از خیلی مشکلات این اردوی دوم گله داشتند که بار اول اصلا برای ما پیش نیامد ...
حاج آقا یک راننده بود . یا هرچه بود با سمت راننده وارد گروه ما شد . نقشی را بر عهده گرفت که در اکثر اردوها به یک سرباز معمولی می دهند ؛ ولی نفهمیدیم چه شد که تبدیل شد به بزرگتر گروه ما ، رهبر گروه ما ، همه کاره ی گروه ما ، فرمانده ی خواهران و برادران هم کارشان سکوت بود دربرابر حرف های حاج آقا . یک جورهایی انگار حاج آقا شده بود (پدر) گروه...
(پدر)ی که جایش در بیشتر فعالیت های دانشجویی مثل اردوهای جهادی خیلی خالیست !
خیلی لازمست...
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
یک کسی نیست . یک کسی آنجا که باید باشد نیست .
و حالا این همه هست ها جای خالیش را پر نمی کنند !
ماذا فقد من وجدک و ماالذی وجد من فقدک
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اگر چندسال پیش بود شاید خوشحال می شدم که به این زودی توت فرنگی آمده ، یا بوی بهار پیچیده همه جا...حالا دیگر نه ! چون می دانم بهار زودرس تابستان زودرس را هم در پیش دارد...
و ضاقت الارض و منعت السماء
از حالا نگاه های دردمند کشاورزان به زمین های بی حاصلشان در تابستان را به وضوح می بینم...
دعا کنیم
پ.ن1:امروز کتاب(زمانی برای بزرگ شدن) از آقای مومنی را خواندم . همیشه کتاب که دست میگیرم برنامه ریزی می کنم مثلا روزی بیست دقیقه بخوانم یک هفته ای تمام شود . معمولا همان روز اول تمام می شود !
پ.ن2:نیمه ی خال لیوان البته آن است که از همه ی کارهای آن روزم می مانم !
پ.ن3:یکی از ویژگی های مثبت کتاب ،پرداختن به نقش منافقین بود که در کتابهای دفاع مقدس اغلب خیلی کمرنگ است . در کل کتاب خیلی خوبی بود . توصیه می کنم بخوانیدش مخصوصا اگر امسال راهی راهیانید !
پ.ن4:یک چیز دیگری هم می خواستم بنویسم هرچه فکر می کنم یادم نمی آید !
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
مدت زیادی است که دلم می خواهد همه چیز را رها کنم و بروم یک جایی که هیچ کس نشناسدم .
اینجا آنقدر آدم زیاد است که خودم را گم کرده ام ! هرلحظه شبیه یکی ، بدون آنکه بخواهم...
گاهی طولانی سکوت می کنم شاید خود خودم حرف بزند ، خودش را معرفی کند ... اماخبری نیست !
دلم می خواهد یک سال نباشم . هیچ جا ! نه در این دنیای مجازی نه در دنیای واقعی . بروم یک جایی که خودم باشم و خودم . یک سال بروم و هویت دار که شدم برگردم دوباره وسط این شلوغی ها ! شلوغی آدم ها ِ شلوغی فکر ها ِ شلوغی عقیده ها ِ شلوغی شخصیت ها...
نفس تنگی گرفته ام اینجا ! یک دکتر می خواهم با یک برگه مرخصی یک ساله از تمامی نقش ها و یک تجویز اورژانسی اکسیژن تنهایی!
انگار کن یک بچه در بیمارستان به دنیا آمده باشد که پرستار یادش رفته باشد مچ بند نام خانوادگی اش را به دستش ببندد... هر لحظه یک مادر در آغوشش می گیرد ؛ چشم هایش شبیه یکی است ، انحنای ابرویش شبیه دیگری ، نازکی لب هایش...
من اما فرزند هیچ کدام نیستم !
دنبال نام خانوادگی ام می گردم ؛ خیلی وقت است...
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
بعضی وقت ها بد نیست بنشینی با خودت درست و حسابی فکر کنی
به داشته هایت
نه نداشته هایت !
آنقدر سختی های زندگی روی مرد فشار آورده بود که دیگر طاقتش تمام شد . آمد نشست خدمت امامش و با خود گفت اینبار دیگر حرف دلم را می زنم . اینبار دیگر شکایت می کنم . خسته بود مرد .
آمد و نشست و دهان باز نکرده ، امام شروع کرد که ای فلان ! کدام یک از نعمت های خدا بر خودت را می خواهی شکر کنی ؟ تورا جزو مومنین قرار داد ، وجودت را بر آتش حرام کرد ، به تو قناعت و عزت نفس داد ...
امام بحث را کشاند به داشته ها ، تا مرد از فکر نداشته های کم اهمیت بیرون بیاید !
بعضی وقت ها باید اسم خودمان را بگذاریم جای "فلان" و بنشینیم حساب کنیم وسعت این خوشبختی هایمان را کدام متر می تواند اندازه بگیرد ؟ مساحت داشته هایمان را ؟
فکر کن توی این دنیا به چند نفر این کلمه را بگویند : حسین
یکی مسیحی باشد ، یکی یهودی ، بودایی ، لائیک ، اهل تسنن...
یکیش هم تو باشی !
فکر کن این عمقی که واژه ی "حسین" برایت دارد با کدام خوشی روی زمین قابل معاوضه است ؟
می تونای زندگیت را بدون این نام برای تصویر کنی ؟
ابراهیم آمده بود به صحرا . با گله ی گوسفندانش . سرش در جیب تفکربود که ندایی شنید : سبوح قدوس رب الملائکة و الروح .
سراسیمه شد ، حیران شد ، تشنه شد ، شیفته شد ... نام زیباتر از لیلا را پیش عاشق تر از مجنون برده بودند دیگر !
در سکوت بیابان فریاد زد که ای ندا دهنده ! یک بار دیگر نام معشوق مرا ببر ، نیمی از گوسفندانم برای تو .
دوباره ندا آمد : سبوح قدوس رب الملائکة والروح
بند بند وجودش به لرزه در آمد . سلول سلولش عطش شد که یک بار دیگر ! تمام گوسفندانم برای تو !
گاهی دنیا اینقدر بی ارزش می شود دربرابر نام معشوق حتی ، چه رسد به نگاه محبتش !
حالا هم معشوق هست ، هم نگاه محبتش ، هم نامش که تا صبح می توانی زمزمه کنی : حسین ، حسین ، حسین ...
بیا یک کم به خوشبختی هایمان فکر کنیم ...
پ.ن۱:برای چهل روزی که ده روز است تمام شده :
حسین جان
پایان کلام
پایان من است
تو انتها نداری !*
*علی موسوی گرمارودی
پ.ن۲: شب عاشورا باران آمد . امشب باران می آید . من دوست دارم به این روابط فکر کنم . به اینکه هرچه داریم ازوست !
سلام
عالم بی خبری طرفه بهشتی بودست
حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم...
سلام
خیلی کم همدیگر را می بینیم . آن موقع ها زیاد شبیه هم بودیم ، الانش را نمی دانم .
هنوز هم هروقت می بینمش یا صدایش را می شنوم باز دلم می خواهد بپرسم چقدر کتاب می خواند...چقدر دنبال علم است ...چقدر...
یادم رفته که روح بزرگ او حالا وسیع تر از آن شده که با این بازیچه های دنیایی من سرگرم شود ! او در بهشت سیر می کند،من در زمین دست و پا می زنم...
همیشه مرا به فکر فرومی برد
سرنوشت او ، انتخاب دوم من بود ، که نکردم یا نشد .
ولی هنوز فکر می کنم گزینه ی درست را او انتخاب کرد !
برای همین است که یک حسرت پنهانی در وجودم می نشیند که گره بغضش گشوده نمی شود...
آخر تلفن تاکید می کنم به علی یک ساله سلام برساند ،
می خندد و قطع می کند .
و من باز فکر می کنم گزینه ی او درست تر بود !
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
بهمن که می شود دوباره نام مردی سر زبان ها می افتد که کشورمان امروز بیشتر از همیشه به "شجاعت"ش نیاز دارد !
یادش بخیر امامی که اول "مردخدا" شد ، بعد "مردمردم" !
و گفت : تا تزکیه نشدید ، مقام برای شما خطرناک است !

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
هر آدمی یک سایه دارد ، یک ردپا .
سایه زود محو می شود ، بنا به موقعیت های مختلف تغییر می کند ، موقتی است .
اما ردپا می ماند ؛ برای همیشه .
فرقی نمی کند بر یک ساحل ماسه ای قدم بگذاری ، یا آسفالت سخت و حتی دریاچه یخی !
ردپا می ماند ، حتی اگر نبینی آن را .
حتی اگر آهسته قدم گذاشته باشی ، آرام عبور کرده باشی...
حتی اگر لحظه ای باشد ، مثل کتابی که مشغول خواندن آنی و اسمش در ذهن یک نفر ثبت می شود ،
یا کوتاه باشد مثل یک نقل قول ،
عمیق باشد ، مثل ابراز عقیده !
تو بی خبر می گذری
اما
تا سالیان سال ،
ردپاهایت دنبال می شود
پس مراقب باش
که جای قدم هایت
آدم ها را به سوی قله راهنمایی کند ،
نه دره !
پ.ن : این چکه های فکر هم رد پای من است . یک رد پای کمی تا قسمتی عمیق !
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
مدتی است نمازهایم فقط مجموعه ای از افکار پراکنده است .
هرچه هم این مصراع (در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد) را تکرار می کنم بلکه یک تلقین مثبتی کند و فرجی بشود ، اثر ندارد !
کسی خم ابروی یار ما را این طرفها ندیده ؟
پ.ن۱:هیچی .
پ.ن۲:تبلیغ اختصاصی : فسیل که رد و پایش گاه و بیگاه در بخش نظرات اینجا دیده می شد ، حالا رد پایش یک جای دیگه دیده می شود(این هم از تبلیغ کردن ما خیرسرمون!) اینجا :روزهای پرتقالی
بسم الله الرحمن الرحیم
موسای من !
دلم برایت تنگ شده است .
دنیای کوچک ما حالا درگیر هزاران فرعون است که همه داد انااللهی سر داده اند .
ما را دریاب که سرگردان میان این هزاران چرخ می زنیم !
تمام وجودمان ، زیستنمان را ...
ساحران سحر کرده اند
چشمانمان را دریاب که اینگونه محو مارهای خیالی شان شده
از کوه طورت کی بازمی گردی موسای من ؟
این چهل روز غیبت تو آخر قرار است چندسال دیگر طول بکشد ؟
مگر صدای فریب انگیز گوساله ی سامری را نمی شنوی ؟
مگر برق طلایش که چشمانمان را می زند نمی بینی ؟
یک قوم ستم کشیده انتظارت را می کشند
تا بیایی و نیل را بشکافی و از بند مصر زمان رهایشان کنی
دل همه مان برای "وطن" تنگ شده است
موسای من !
دلم برایت تنگ شده است
شب ها خواب آن آدینه را می بینم که عصایت تمام سحرهای ساحران را می بلعد...
فالقی السحرة ساجدین !
پ.ن1:نوشته ی بعدی را ان شاءالله جمعه می گذارم . حرف زیاد است برای گفتن می ترسم شما حال شنیدنش را نداشته باشید .
پ.ن۲:دیری است که دل ، آن دل دلتنگ شدن ها / بی دغدغه تن داده به این سنگ شدن ها...
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
دلم برای روضه ی مجازی ام تنگ می شود !
امشب شب آخر است . این پرده های سیاه را کم کم
باید جمع کنم ، قندان ها و استکان ها را دوباره بگذارم
در کمد ، دیگ های بزرگ نذری برگردد توی انباری ،
پشتی ها ...کناره ها ...
کاش بوی خوب "حسینیه" اما بماند ، برای همیشه !
چقدر خوب است وقتی با "کریم" طرفی ، دیگر ترسی
از ناقص بودن ، از کوچک بودن تحفه ات نداری...
می توانی فراموش کنی که برای دریا ، قطره هدیه
آورده ای !
فقط هرکار هم که بکنی باز عرق خجالت یک چیز بر
پیشانیت می درخشد : پیشکشت را دست خورده
آورده ای...
بگذریم که حالا باز داغ دلت تازه می شود از حسرت
داشتن جواهری به اسم "اخلاص" !
حالا که قرار است این پرچم (بفرمایید روضه) را از در
خانه ی مجازی ام بردارم ، فقط دلم خوش است که
اربعینی هم هست و 28صفری و ... برای گفتن از آنها که
غمشان از هرچه شادی دلگشاتر است ...
بعد از چهل روز از او گفتن دیگر سخت می شود اجازه
داد دوباره "من" پا به این حریم مقدس بگذارد .
ما که رفتیم ، شما دعا کنید این پنجره عاقبت به روی
دخترک دست به دعای خانه مان باز شود !
یاحسین
(هزار مرتبه شستن دهان به مشک وگلاب/
هنوز نام تو بردن کمال بی ادبیست)
پ.ن1:وقتی این تصمیم را گرفتم تصورش سخت بود که چهل روز را به اتمام برسانم . ممنون از همه ی کسانی که دعا کردند نذرم ادا شود .
پ.ن2:و ممنون از همه ی آنها که هرشب یا گهگاه مهمان روضه ام بودند . اجرتان با صاحبش !
پ.ن3:شیرین است این بازی اعداد که اولین مطلب این چله پست (هفتاد و دو)م چکه های فکر باشد و آخرین مطلب یعنی این پست (صد)م !
پ.ن4:زود تمام شد ، حرف های نگفته ...
* ان للحسین علیه السلام فی قلوب المومنین حرارة لا یبرد .
سلام
همیشه امتحان هایت اپن بوک بوده است . این بار اما
خودت کتاب را بسته ای .
"انتخاب" کرده ای که کتاب را ببندی و خودت را بسنجی
که چقدر بارت است ؟
این تقریبا آخرین پست را دیگر می خواهی با مطالعه
ننویسی !
پای عقل ناتوان شده است اینجا ! نمی کشد دوری
مسافت را !
عشق باید جایش را بگیرد و دل باید جورش را بکشد !
ببینم آورده ای با خودت دل و عشقت را ؟
نکند جا گذاشته باشی وسط روزمرگی های دنیا ؟؟!!!
نکند اجاره داده باشی ؟ فروخته باشی ؟
گم کرده ای این هردو را ؟
کتاب را می بندی و برگه ی امتحان را می گذاری
پیش رویت .
انگشتانت روی کیبورد می لغزد اما هیچ نمی نویسی ...
پنجره ی پست مطلب جدیدت اینبار چقدر پر از خالی
است!!!
از سوال ها نپرس !
سخت آسان است ...
تمام برگه ی امتحان فقط یک سوال است :
با خودت چه آورده ای ؟
مراقب ها هم رفته اند . یکی قبل از رفتنش روی تخته
نوشت :
کتابهایتان را باز کنید اگر جوابش را آن تو می یابید !
هیچ کس کتابش را باز نکرد ...
عین درس نخوانده ها سر می چرخانی و سرک می
کشی روی برگه های بقیه ... همه چقدر تند تند دارند
ورق سیاه می کنند ...همه به جز تو !
سرت به کار خودت باشد ! این تنها امتحانی است که
تقلب هم در آن دردی را دوا نمی کند !
چهل روز سر این کلاس چه می کردی که حالا یک کلمه
هم به ذهنت نمی آید ؟
اصلا موضوع درس چه بود ؟
یادت مانده همیشه حواس پرت ؟
همه دارند ورقه ها را یکی یکی می دهند . کلاس خالی
شده و تو مانده ای و نیمکت ها ی خالی و یک برگه ی
سفید خیس !
دستانت روی کیبورد می لغزد . جوهر به آب می خورد
و پخش می شود ...
یک برگه ی خیس خالی پر از لکه های جوهر را می
گذاری روی همه ی برگه های خوش خط و پر قبلی
و آخرین نفر از کلاس می زنی بیرون ...
آنی که باید برگه ها را تصحیح کند خواندن کاغذهای
خیس پر از لکه های جوهر را خوب بلد است !
یا حسین
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
روزهای عاشورایی امسال هم کم کم دارد تمام
می شود . و دوباره تو مانده ای و حسرت جاماندن !
انگار کم کم داری به این حسرت خو می کنی ، هرسال
و هرسال قافله ی حسین(ع) از جلویت رد می شود ،
از کنار پایت ...
و تو می خواهی بروی ..
می خواهی برسی ...
دستانت را دراز می کنی ،
فریاد می زنی ،
گریه می کنی ...
اما امان از زنجیرهایی که پاهایت را بسته اند !
.
.
.
این صدای زنگ شترهاست که می آید ..
به عادت هرساله با چشم های خونبار مسیر قافله
را دنبال می کنی... خداحافظ قافله سالار من ...
حال خودت را نمی فهمی ، ابرشده ای ، می باری ...
آنقدر تقلا کرده ای که از زخم زنجیر ها خون روان شده
بر زمین جلوی پایت ...
از خود بی خود شده ای و فقط صدا می کنی
قافله سالار را ، قسم می دهی او را به علی اصغرش ،
به علی اکبرش...
و تو فریاد می کنی زینب را ،
ضجه می زنی اباالفضل را ...
یا فاطمه(س) می گویی !
...................................
..................................
خواب است یا واقعیت ؟
کاروان مسیرش را عوض کرده یا تو چشم هایت
سراب می بیند ؟
این صدای نزدیک که می آید زنگ شترهاست یا تو
گوشهایت زنگ می زند ؟
...
اما نه ! انگار واقعا کاروان است که به سوی تو می آید ...
همه ی قبیله ی آسمانی شان ...
آمده اند کمکت کنند . آمده اند تو را از دست خودت نجات
دهند ...
.....
زنجیرها را که باز می کنند ، روی زخم هایت که مرهم می
گذارند ...
دیگر تو نیستی !
دوباره کاروان راه می افتد ، اما اینبار تو هم با صدای زنگ
شترها دور می شوی ، از خودت ، از نفست ، از زنجیر ها
و از همه ی حسرت این سالها...
تو دیگر تو نیستی ، حالا جزئی از قافله ی حسین
شده ای !
یاحسین
پ.ن1: ای کاش !
پ.ن2:کوچکم آقا ! خیلی ....بیشتر از خیلی ... بزرگم کن !
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
(از نشانه های تقوا امانتداری است )
(مردم را به امانت داری بیازمایید)
(برترین ایمان امانت داری است )
(رستگار شد آنکه جامه ی وفاداری پوشید و زره امانتداری به تن کرد)
...
این حدیث ها مدام در ذهنش می رفتند و می آمدند .
امام که پرسید : به یاری من آمده ای ؟
گفت : آقا ! امانت هایم ...
حسین (ع)گفت : پس آنقدر دور شو تا صدای فریاد من به
تو نرسد ...
و او رفت . رفت تا امانت های مردم را به دستشان
برساند و خیالش جمع شود که متقی است و مومن
و رستگار شده ...
آنقدر دور شد که دیگر نه فریادهای حسین را شنید و
نه دود آتش زدن خیمه ها را دید ...
پشت به حسین رفت تا رستگار شود !
مردی که در امانت رسول خدا * خیانت کرده بود رفت
تا برای مردم امانت دار خوبی باشد و یک وقت
مالهایشان ضایع نشود . رفت که به حساب خودش حق
الناس بر گردنش نباشد ...
........................................................
با حسین بودن یک شرط دیگر هم می خواهد : روحت
را باید بزرگ کنی ، عمق اندیشه ات را ، وسعت فکرت را ...
او آدم های ژرف را با خودش می برد ! فکرمان را از این
سطحی نگری بیرون بیاوریم ...
یا حسین
*حدیث ثقلین : من دو چیز گرانبها را نزد شما به امانت می گذارم . کتاب خدا و عترتم !
پ.ن:شمارش معکوس شروع شده .. دلم گرفته از حالا !
سلام
برای ما تنها معلم اخلاق و عربی نبودند . الگویمان هستند .این نوشته را چندسال پیش برایمان نوشتند برای همان بورشورهای سوگ ارغوانیمان - یادش بخیر - بعدها شاید یکبار مفصل نوشتم برایتان از این معلم همیشه ام - هرکجا هست خدایا به سلامت دارش! - . فعلا این متن را از ایشان بخوانید :
دستی که بر قلب زینب گذاشتی و زینب صبر شد
همان دستی است که به همه ی شیعبیان تو صبر می دهد
اگر نه این است چگونه هر عاشورا می گذرد و شیعیان تو هنوز زنده اند؟
زینب دید و صبر کرد
ما می شنویم و گاه از خود متعجبیم که چگونه تحمل می کنیم
می دانیم اگر شیعه از غم چنین مصائبی جان دهد شگفت نیست همان
طور که رقیه ی کوچک جانش را بر سر این غم نهاد
نمی خواهیم خود را با رقیه ی کوچک تو مقایسه کنیم. ما بسیار
کوچکتر از اوییم ، آخر کوچکی و بزرگی انسانها به قدر معرفت
آنها نسبت به امامشان است.
با این همه اگر نبود دست ولائی مهربان تو چگونه صبر ممکن بود ؟
اما باید بدانیم که "صبر" از "مسئولیت" هیچ نمی کاهد
اصلا صبر برای این است که بتوانیم وظائفمان را انجام دهیم و
این همان صبر زینب است .
یا حسین
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
"عیوق" نام ستاره ای است در کنار راست کهکشان
منسوب به ثریا که هر وقت ثریا برآید آن نیز برآید .
ستاره ی عیوق در ادبیات فارسی نماد بلندی و مظهر
طراوت و تازگی و آبداری است ...
علم ژئوفیزیک به جایی رسیده که محققان با محاسبات
نجومی می توانند تاریخ و روز دقیق وقایع تاریخی را
تعیین کنند . محققان این علم می گویند : واقعه ی
عاشورا روز دوشنبه بوده ، وسط مرداد ماه...
عراق سرزمین گرمی است نیاز به علم و اثبات ندارد .
کربلا یک بیابان بوده وسط خشکی عراق ...
اول سوره ی مریم می خوانم : کهیعص . در روایت
آمده است که مراد از (کاف) کربلاست . (ها) هلاکت
اهل بیت است . (یا) یزید است . (عین) عطش اهل
بیت است . (صاد) صبر حسین ...
زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا ...
یاحسین