|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
مدت زیادی است که دلم می خواهد همه چیز را رها کنم و بروم یک جایی که هیچ کس نشناسدم .
اینجا آنقدر آدم زیاد است که خودم را گم کرده ام ! هرلحظه شبیه یکی ، بدون آنکه بخواهم...
گاهی طولانی سکوت می کنم شاید خود خودم حرف بزند ، خودش را معرفی کند ... اماخبری نیست !
دلم می خواهد یک سال نباشم . هیچ جا ! نه در این دنیای مجازی نه در دنیای واقعی . بروم یک جایی که خودم باشم و خودم . یک سال بروم و هویت دار که شدم برگردم دوباره وسط این شلوغی ها ! شلوغی آدم ها ِ شلوغی فکر ها ِ شلوغی عقیده ها ِ شلوغی شخصیت ها...
نفس تنگی گرفته ام اینجا ! یک دکتر می خواهم با یک برگه مرخصی یک ساله از تمامی نقش ها و یک تجویز اورژانسی اکسیژن تنهایی!
انگار کن یک بچه در بیمارستان به دنیا آمده باشد که پرستار یادش رفته باشد مچ بند نام خانوادگی اش را به دستش ببندد... هر لحظه یک مادر در آغوشش می گیرد ؛ چشم هایش شبیه یکی است ، انحنای ابرویش شبیه دیگری ، نازکی لب هایش...
من اما فرزند هیچ کدام نیستم !
دنبال نام خانوادگی ام می گردم ؛ خیلی وقت است...