مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
                  بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

همیشه امتحان هایت اپن بوک بوده است . این بار اما

 

خودت کتاب را بسته ای .

 

"انتخاب" کرده ای که کتاب را ببندی و خودت را بسنجی

 

که چقدر بارت است ؟

 

این تقریبا آخرین پست را دیگر می خواهی با مطالعه

 

ننویسی !

 

 پای عقل ناتوان شده است اینجا ! نمی کشد دوری

 

مسافت را !

 

 

عشق باید جایش را بگیرد و دل باید جورش را بکشد !

 

 

ببینم آورده ای با خودت دل و عشقت را ؟

 

نکند جا گذاشته باشی وسط روزمرگی های دنیا ؟؟!!!

 

نکند اجاره داده باشی ؟ فروخته باشی ؟

 

گم کرده ای این هردو را ؟

 

کتاب را می بندی و برگه ی امتحان را می گذاری

 

پیش رویت .

 

انگشتانت روی کیبورد می لغزد اما هیچ نمی نویسی ...

 

پنجره ی پست مطلب جدیدت اینبار چقدر پر از خالی

 

 است!!!

 

 

از سوال ها نپرس !

 

سخت آسان است ...

 

تمام برگه ی امتحان فقط یک سوال است :

 

             با خودت چه آورده ای ؟

 

مراقب ها هم رفته اند . یکی قبل از رفتنش روی تخته

 

نوشت :

 

کتابهایتان را باز کنید اگر جوابش را آن تو می یابید !

 

 

هیچ کس کتابش را باز نکرد ...

 

عین درس نخوانده ها سر می چرخانی و سرک می

 

 کشی روی برگه های بقیه ... همه چقدر تند تند دارند

 

ورق سیاه می کنند ...همه به جز تو !

 

سرت به کار خودت باشد ! این تنها امتحانی است که

 

تقلب هم در آن دردی را دوا نمی کند !

 

 

چهل روز سر این کلاس چه می کردی که حالا یک کلمه

 

 هم به ذهنت نمی آید ؟

 

اصلا موضوع درس چه بود ؟

 

یادت مانده همیشه حواس پرت ؟

 

همه دارند ورقه ها را یکی یکی می دهند . کلاس خالی

 

 شده و تو مانده ای و نیمکت ها ی خالی و یک برگه ی

 

سفید خیس !

 

دستانت روی کیبورد می لغزد . جوهر به آب می خورد 

و پخش می شود ...

 

یک برگه ی خیس خالی پر از لکه های جوهر را می

گذاری روی همه ی برگه های خوش خط و پر قبلی

و آخرین نفر از کلاس می زنی بیرون ...

 

 

آنی که باید برگه ها را تصحیح کند خواندن کاغذهای

 

خیس پر از لکه های جوهر را خوب بلد است !

 

                  

     یا حسین

+ سه شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۸ صاد |