مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
بسم الله الرحمن الرحیم

 

به میم می گویم، چه خبر چه کار میکنی؟ جوابش ساده و سردستی است: هیچی. خونه داری. بچه داری

احوال الف را می پرسم، اون چه کار میکنه؟ اونم فقط بچه داری. 

ته دلم یک چیزی خالی می شود، یک حیف بزرگ دهانم را تلخ می کند که ربطی به کلیشه های تکراری زنان خانه دار ندارد. بیشتر زوم می کنم. دقیق می شوم: واقعا ربطی نداره؟ پس چرا حیفت اومد؟

ربط ندارد چون هیچ وقت اینطور نبودم که خانه داری را شغل ندانم یا بچه داری را بیهوده بدانم. آدمی نبودم که آنهایی را که صبح تا غروب مثل مردها جان می کنند ستایش کنم و برای آنها که آرامش خانه و زندگی شان هستند، سر تکان دهم. پس بحث از آن حرف ها جداست، ولی باز هم حیفم می آید که میم و الف و بیشتر آدم هایی که میبینمشان یا احوالشان را دورادور می پرسم جواب های سربالای این شکلی می دهند و عملا کار خاصی نمی کنند. 

بیشتر فکر می کنم. منظورم از کار خاص کردن، شغل نیست، حتی درس خواندن آکادمیک دانشگاهی یا حوزوی هم نیست. شغل داشتن یا درس خواندن فقط نشانه از مسیر داشتن و یک برنامه روبه رشد برای خود تعریف کردن است. برنامه که در هزارچیز دیگر هم می تواند اتفاق بیفتد: حفظ قرآن، سیرمطالعاتی، کار خیریه... حتی کمک به فامیل و دوست و آشنا. حتی مشاغل کوچک خانگی. یا کسب مهارت های مختلف. فقط یک مسیر باشد، یک راه رو به جلو، یک برنامه در جهت رشد ... وقتی حال آدم ها را از خودشان یا اطرافیانشان می پرسم، در جواب همیشه توقع دارم از آن مسیر بشنوم. کدام مسیر را شروع کرده و الان کجای کار است. آن مسیر حتی می تواند مادری باشد، اگر برنامه ریزی شده، منظم و پرزحمت تعریف شده باشد. نه فقط یکی دو بچه داشتن و خوابیدن با بچه و بیدار شدن با بچه و یک وعده غذا پختن و ... تمام. 

تکلیفم با خودم روشن شده. حالا می دانم افسوسی که توی دلم می آید، به این ربط ندارد که شاگرد اول کلاس فقط دارد بچه داری می کند یا آنکه غرق معنویات بود حالا غرق مهمانی و عزا و عروسی شده. دلم از این بی مسیر بودنشان می سوزد. اینکه از آن جواب های سرسری، فکر میکنم از راه آمده اند بیرون. راضی شده اند به روزمرگی، به تکرار. پلکان های پیش رویشان را برداشته اند و جز سیر طبیعی زندگی، پیرشدن، بزرگ شدن ... هیچ راه رو به جلو، هیچ مسیر دیگری روبه رویشان نیست. که پیچ و خم ها و سختی ها و لذت هایش، که رشد و دغدغه هایش، رخوت آن مسیر طبیعی بی چالش را از جانشان به در کند. 

+ دوشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۷ صاد |
به نام خدا

 

حسابش را ندارم ولی معمولا سالی، دوسالی یکبار اتفاق می افتد. باید روز و شب قبلش هم حسابی کم خوابی کشیده باشم که خودآزاری ام کامل شود. یکدفعه به خودم می آیم که گوشی به دست دارم پشت سر هم در وبلاگ های قدیمی میچرخم. پیوندهای اینجا، آنها که توی حافظه ام مانده، پیوندهای وبلاگ های دیگر ... بعد یکی دوساعت تازه شاید آرام شوم و به خودم بقبولانم تمام شده. آدم ها حرف ها و قصه هاشان را نیمه کاره رها کرده و رفته اند... واقعیتی که انگار هنوز در من درونی نشده. بس که آن سال ها، اینجا، همین وبلاگستان بی رونق حالا، همه دنیا و رویا و تفریحمان بود. چقدر دنبال ردپای آدم های قدیمی گشتم خدا می داند یا نبودند یا دیگر "خود"شان نبودند ...

ولی یک چیزی در درون من انگار هنوز باور نمی کند. آدمی که به نوشتن خو گرفته باشد نمی تواند با دوجمله کپشن اینستاگرامی راضی شود. توی فکرم ولوله می افتد: حرف هایتان را کجا قایم می کنید وقتی اینجا نمی نویسید؟

من همیشه نوشته ام. خودم را توی هزارپستو و وبلاگ های مختلف پخش کرده ام ولی نوشته ام. در هیچ کدامشان تخته نشده. آرشیو هیچ کدام را پاک نکرده ام.  سالی یکبار هم که شده گفته ام که هستم و خوبم و می نویسم. شاید برای همه آنها که مثل من سالها بی صدا و ردپا آمدند و رفتند و شاید هنوز شبی نصف شبی دلشان تنگ قالب وبلاگی شود. 

فاطمه ام که بزرگ شود، حتما یک روز برایش قصه خودمان را خواهم گفت. قصه دوستی های فراوان ناتمام. دوستی های بی نشانه، بی اشاره ... دوستی خواننده های خاموش با صاحبان وبلاگی که جز اسم مستعار و حرف هایی که خوانده اند، چیزی از نویسنده نمی دانند. قصه خواننده های خاموش وفادار ...

نمی دانم آن موقع دنیای مجازی چه چیز جدیدی برای رو کردن دارد. ولی حتما به فاطمه خواهم گفت هیچ دوستی ای را مجازی نگه ندار، هیچ وقت خواننده خاموش بی سروصدا نباش ... و الا زمانی می آید که احساس میکنی همه دوستانت را بی خبر از دست داده ای. 

 

این شب ها حس آدمی را دارم که هم محله ای های قدیمش را گم کرده بی آنکه آدرس جدیدی از هیچ کدام داشته باشد. هی توی محله قدیمی راه می رود، به درها و خانه ها و پلاک ها نگاه می کند، خاطره آدم ها را در کوچه پس کوچه هایش زنده می کند و سعی می کند با واقعیت گذر زمان کنار بیاید. 

 

+ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۷ صاد |
به نام خدا

 

اثر این شعر اگر نبود نمی نوشتمش. آدم ها این چیزها را نمی نویسند، حتی حرف هم درباره اش نمی زنند. نشانه ظاهری اش گاهی فقط یک برق عجیب در مردمک چشم هاست که برای آنها که زودتر رفته اند، برای بلدهای این راه، همان کافی است. 

همیشه فکر می کردم عاشق های واقعی از عشقشان حرف نمی زنند. آنقدر در عالم خودشان خوشند با او که به کلمه درنمی آید. حالا نظرم عوض شده. شاید هم حرف می زنند... یک وقتی دیگر این خوشی در سینه نمی گنجد، دلت جار زدنش را می خواهد. 

نصف شبی، خسته و کلافه و دلزده بودم. فقط کلمات اول شعر باسم کربلایی کافی بود تا دوباره، به لحظه ای... همه غم ها و غصه ها ناپدید شود و دوباره یادم بیاید دنیا زیباتر از این نمی شود وقتی نام او در آن جاری است. 

آدم ها از این چیزها حرف نمی زنند، شاید هم می زنند... من بلد نیستم. تا به حال عاشق نبوده ام که بلد باشم چکار باید بکنم. لحظه ای فکر می کنم نگه دار توی دلت و دقیقه بعد بی اختیار کلمه ها از سینه ام لبریز می شوند. 

امسال برای اولین بار، طعم عشق را چشیدم. عجیب عجیب عجیب شیرین بود. تمام روزهای بعد تا امروز را فقط دعاکرده ام بیشتر غرق شوم در دریایی که وجود مبارک اوست. 

که سلام بر او. 

 

 

 

 

+ شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ صاد |
به نام خدا

 

چند روز است فکر میکنم روضه های عاشورا، بیشتر از هرچیز دیگر، روضه جزئیات است. روضه های دقیق اتفاقات کوچک. روضه حالات انسانی. نمی دانم راوی ها از کجا به مخیله شان رسید که وسط آن هیاهو و معرکه، جزئیات را هم روایت کنند. شاید هم به ذهن آنها نرسید، به عادت روایت هرچه را که دیده بودند، یا حس کرده بودند فقط نوشتند ... و بعد، سال ها و قرن ها گذشت و گذشت ... و روضه خوان ها از بازخورد مستمعین قسمت های حساس روضه را پیدا کردند. یک وقتی رسید که دیدند، مردم برای «فوقف متحیرا» عباس بن علی، بیشتر گریه می کنند، تا شهادتش ... مکث اباعبدالله(ع) در صورت به صورت علی اکبرگذاشتن... مسجد و حسینیه را پر از فریادهای گریه می کند ... زن ها «مهلا مهلا»ی زینب، در آخرین وداع را که می شنوند، از حال می روند و به مقتل نمی رسند ... 

تجربه بود، اتفاق بود، نمی دانم... از اول بود یا سال های اخیر اینطور شده. هرچه هست این روزها بیشتر از قبل فکر می کنم قصه کربلا کنار بعد عظیم آسمانی و جهانی و تاریخی اش، قصه جزئیات هم هست. روضه کربلا از جنس ظرایف حالات انسانی، روابط انسانی است...  وسط هیاهوی جنگ حق و باطل، مظلوم و ظالم... این اندازه تاکید روی اتفاقاتی که گاه حتی به چشم نمی آید، در سر گذشته و شاید در مردمک چشم نمایان شده، عجیب است . و یادم می آورد که وسط همه کلان ها،  جزئیات چقدر مهم اند. برای خدا مهم اند. 

 

 

+ دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۷ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

 

اسم نشریه اش را یادم نیست. حتی نفهمیدم یادداشتم چاپ شد یا نه. فقط چند ماه پیش یکی از دوستان این سوال را پیامکی فرستاد و با محدودیت در تعداد کلمه خواست نظرم را درباره اش بنویسم. داشتند برای جوابش از آدم های مختلف در حوزه های مختلف یادداشت می گرفتند. یکی هم من بودم:

 

« آدم‌های مختلف از جهات مختلف می‌توانند این موضوع را بررسی کنند. افرادی متخصص‌تر و صاحب‌نظرتر. اما من، در مواجهه با این سوال خودم را نماینده توده مردم می‌دانم. زن و مرد و کوچک و بزرگ، دانشجو و کاسب و کارمندی که میان دایره خویشان و آشنایانشان با هر شعاعی که بگردی فرد معممی وجود ندارد، اما، با همه اینها و علی‌رغم همه حرف‌ و حدیث‌ها، باز هم خواه‌ناخواه پیش چشمشان  طبقه روحانیت را هاله‌ای از تقدس و معنویت فراگرفته است.  تقدسی که ریشه‌اش در پوشیدن لباس پیامبر است. درست یا نادرست، برای ما مردم معمولی کوچه و بازار، دانشگاه و خیابان، روحانی، لباس پیامبر را پوشیده. پس مدعی احیای سیره اوست و طبیعی است که انتظار منش و سبک و سیره رسول الله را از او داشته باشیم. در این جامعه، با این عرف پذیرفته شده، یکی از ابتدایی‌ترین خواسته‌های مردم این است که توقع داشته باشند نماینده پیامبرشان، شکل خودشان، از جنس و طبقه خودشان، و از همه بیشتر شبیه پیامبری باشد که وصف ساده‌زیستی‌اش، کتاب‌های سیره را پرکرده. 

از نظر من، یکی از مهم‌ترین معیارهایی که نشان می‌دهد وقت آن شده یک طلبه به لباس روحانیت دربیاید، آمادگی او برای ساده‌زیستی است. ساده‌زیستی‌ای که چشمان تیزبین مردم آن را در تمام وجوه زندگی یک روحانی، از مدل ماشین و اسباب و اثاث خانه تا جشن‌ها و مراسمات و سبک‌ زندگی‌اش جستجو می‌کند. مردمی که دوست دارند تصویر معاصر پیامبر رحمت‌شان مثل آنی که همیشه در ذهن داشتند، ساده و زلال و بی‌خش باشد.»

 

حرف دلم بود. 

 

+ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

 

تا همین چند سال پیش شهادت دور بود. خیلی دور. راهیان نور که میرفتیم، وسط نصفه شب های دوکوهه با نوحه کجایید ای شهیدان خدایی زار می زدیم، فاصله مناطق عملیاتی را روی صندلی های اتوبوس با قصه های راوی گریه می کردیم... شهادت دور بود... خیلی دور بود از ما و ما فقط اشک حسرت می ریختیم. 

بی توفیق بودیم. چندسال دیر رسیده بودیم. نه کسی جرئت می کرد آرزو کند جنگی شود، و نه دل از این آرزوی شیرین می کندیم. نوحه ها برای خودشان می گفتند، ما می دانستیم در باغ شهادت بسته شده، با چمران ها و باکری ها و همت ها، روی خاک طلائیه می نشستیم و از حسرت فراق آه می کشیدیم. شهادت دور بود و ما دیر رسیده بودیم. 

بعد نفهمیدیم چه شد که شهادت آمد. نزدیک نزدیک ایستاد. انگار دوباره در آن باغ رویایی را باز کرده بودند. تا چند ماه در بهت بودیم. اینها که اسمشان را می شنیدیم، زیادی شبیه خود ما بودند، همسرانشان هم سن ما بودند، مادرهایشان شکل مادرهای ما بودند. شهادت نزدیک شده بود و طول کشید تا از آن اسطوره قدیمی دل بکنیم. حالا شهادت همین جا بود. آرزوی دیرینه بی سر و صدا برآورده شده بود. توی همین شهر و کشور، از میان همین کوچه پس کوچه ها، آدم هایی بودند که صدای باز شدن آن دروازه را شنیده بودند و وقتی ما خواب بودیم روی دختران کوچکشان را بوسیده بودند و رفته بودند. 

حالا با هر شهیدی که به این کاروان اضافه می شود، بیشتر این شهدا را باور میکنیم. به عظمتشان ایمان می آوریم. حالا می فهمیم «مدافع حرم»ی که پسوند نام شهیدشان شده، ارج و قربشان را بیشتر هم کرده. آرزوی شهادت همه آنهایی که خاک های فکه و شلمچه را به تبرک برمی داشتند چطور می توانست قشنگ تر از این برآورده شود؟ این بار با یک شهادت اختیاری، انتخابی. شهادت آدم های گزیده، السابقون های زمانه ما. بلند کردن علم علمدار کربلا. دفاع از مظلوم که نشسته کنار حمایت از حرم عقیله بنی هاشم، کنار خون دادن برای آرمان های انقلاب...

 خواب از سرمان پریده، محال ها ممکن شده، شهادت آمده... و ما همچنان دور ایستاده ایم. خوشا به حال آنان که سابقون اند. 

+ دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۶ صاد |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  • رفته بودم توی آشپزخانه و با بغض گفته بودم: مامان من میدونم خاله چرا داره طلاق می گیره. از اولم فهمیده بودم شوهرش معتاده. وسط آشفتگی و اندوه آن روزها، مادرم به حرف کودکانه ام خندیده بود: معتاد نیست دخترم. تو چرا فکر کردی معتاده؟ روزهایی بود که غصه پاشیدن زندگی یک نفر، یک فامیل را از پا درمی آورد. روزهایی که همه انقدر سرشان توی کار خودشان نبود و طلاق اتفاق ترسناک بزرگی بود که در ذهن کودکانه ام حتما باید دلیل موجهی مثل اعتیاد برایش پیدا می کردم. 

 

  • وقتی خبر جدایی اش را از یکی از بچه ها شنیدم، یک دفعه چیزی در من فرو ریخت. مثل یک زلزله چند ریشتری که آمد و رفت. بعد توی اندوه خودم، هزارکیلومتر دورتر از او، نشستم پای ویرانه های زندگی ای که می شناختم و هی آجرهایش را بالا و پایین کردم. خانه اش دوست داشتنی بود و کتابخانه اش دوست داشتنی تر. وقتی از همسرش حرف می زد چشم هایش برق می زد و لبخند می نشست روی لب هاش. چقدر قبولش داشت. جمله هایش داشت یکی یکی یادم می آمد. حافظه عجیبی دارم که وقت هایی که نباید خیلی خوب کار می کند. مثل یک نوار ویدیویی که یکی بی هوا دکمه پلی بکش را زده باشد، تصویرهایی که از خوشبختی اش توی ذهنم ثبت شده بود پشت هم به خاطرم می آمد. من مبهوت نشسته بودم وسط خانه ای که آوار شده بود و باورم نمی شد تمام شده باشد. چند ماه بود که تمام شده بود. 

 

  • در آشپزخانه جوجه ها را سیخ می زدم و گوشم به مکالمه تلفنی خواهرم بود. یکدفعه گفت مامان جدی میگین؟ تو رو خدا؟ بعد بغض کرد و پای تلفن به گریه افتاد. تکه های مرغ از دستم افتاد و ذهنم شروع کرد به گزینه چیدن. چه کسی مرده بود؟ خواهرم هنوز پای تلفن گریه می کرد و من جرئت نداشتم چیزی بپرسم. فقط همان طور که بی حرکت با رنگ پریده ایستاده بودم، در ذهنم گزینه ها را بالا و پایین می کردم و آماده شروع مصیبت بودم. وقتی بالاخره به حرف آمد، خبر طلاق دخترخاله ام را داد. نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم. کسی نمرده بود و شنیدن خبر جدایی فامیل و دوست و آشنا دیگر برای من طبیعی شده بود. 

 

  • نشسته ایم پشت میز کافی شاپ و همان طور که آب میوه مان را مزه مزه میکنیم حرف های پراکنده می زنیم. از درس و زندگی و بچه و کتاب ها… گپ میزنیم و پاراگراف ها تمام نشده جایشان را به دیگری می دهند. حرف زندگی که می شود دلش را به دریا می زند و می گوید تصمیم گرفته طلاق بگیرد. بیشتر از من، انگار او تعجب می کند که چهره خونسردم را می بیند. خیلی وقت است که تعجب نمی کنم. حالا دیگر وقتی خبر طلاق دونفر را می شنوم دنبال هیچ اتفاق عجیب و نادری هم نمی گردم. با هم نمی ساختند. هشت سال است که ازدواج کرده ام و خیلی خوب می دانم با هم نساختن چقدر می تواند ساده باشد. تمام ساعت های بعد دوتایی داریم اشکال فعل نساختن را صرف می کنیم…

 

  • کسی به ما نگفته بود زندگی اینقدر پیچ و خم دارد. فکر کردیم تا ابد مسافر یک جاده صاف ساحلی شدیم و چند ماه بیشتر نگذشته دست اندازها شروع شد. همیشه زندگی اطرافیان را دیده بودیم ولی مطمئن بودیم ما مثل آنها نمی شویم. یک دفعه چشم باز کردیم و عین همان خاله و دایی و وخواهر و برادر و دوست و رفیقی شده بودیم که یک عمر سرزنششان میکردیم. کسی نگفته بود قصه زندگی همین است که همسر شدن دوتا انسان قرار است این اندازه سخت باشد. اینقدر کلافه کننده و پر از دست اندازهای تمام نشدنی. جا خوردیم و کنار کشیدیم. فکر کردیم آدم روبه روی ما آدمش نیست. مطمئن بودیم اشتباه از انتخاب است. باز هم کسی نگفت با پاک کردن صورت مسئله، خیلی وقت ها فقط شکل مشکلات عوض می شود.

 

  • سال های پیش همیشه این جمله امام برایم سوال بود. دوره ای بود که همه جا بولد شده بود، اسم کتاب و تبلیغات تلویزیونی و حرف مشاورها. «بروید با هم بسازید!» بچه بودم و فکر میکردم یعنی هیچ حرف مهم تری نداشتند، توصیه حیاتی تری نبود؟ بین همه توصیه هایی که می شود به یک زوج جوان کرد، «ساختن» به نظرم زیادی ساده و دم دستی می آمد. حالا مدت هاست از خبر جدایی دوستانم تعجب نمی کنم، دنبال علت های عجیب نمی گردم. می دانم یک جایی میانه راه این «ساختن» کم آوردند و راستش حق می دهم بهشان. همسرماندن دو جنس مخالف که احساسات و عادات و افکارشان اغلب فرق های اساسی با هم دارد، کار آسانی نیست. توی زندگی خیلی چیزها هست که حل شدنی نیست. و هرکسی از پس پذیرفتن این حقیقت برنمی آید. حالا خیلی خوب می فهمم که چرا مهم ترین توصیه امام به زوج های جوان این بود که با هم بسازند. 

 

  • این روزها فکر می کنم کاش برای نسل های بعد از ما همه چیز از اول تعریف می شد: زندگی، عشق، ازدواج و ساختن.
+ شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

 

توی زندگی هر آدمی، یک لحظه هایی هم هست که به در بسته میخورد. وقت های ناامیدی. لحظه های عجز. روزهایی که هرچه میگردی کورسوی امیدی هم پیدا نمی کنی.

من راستش این وقت ها را دوست دارم. همان معدود بارهایی که این حس غریب به بن بست خوردن را تجربه کرده ام، بلافاصله کنارش یک لبخند جاخوش کرده روی صورت مغمومم: می خواهم خدایی ات را ببینم... چطور حلش میکنی؟

کیف میکنم وقتی می بینم همان لحظه هایی که به حساب خودم همه راه ها را رفته ام و به همه گزینه ها فکر کرده ام و مطمینم هیچ امیدی نیست، خدا چطور در رحمت و حکمتش را باز می کند. چطور غافلگیرم می کند. 

چطور مهره های پنهانش را رو رو می کند، چطور خدایی کردنش را به رخم می کشد. 

این حس قشنگ عبد بودن، بنده بودن، ناتمام بودن را دوست دارم. 

 

+ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۵ صاد |