رفته بودم توی آشپزخانه و با بغض گفته بودم: مامان من میدونم خاله چرا داره طلاق می گیره. از اولم فهمیده بودم شوهرش معتاده. وسط آشفتگی و اندوه آن روزها، مادرم به حرف کودکانه ام خندیده بود: معتاد نیست دخترم. تو چرا فکر کردی معتاده؟ روزهایی بود که غصه پاشیدن زندگی یک نفر، یک فامیل را از پا درمی آورد. روزهایی که همه انقدر سرشان توی کار خودشان نبود و طلاق اتفاق ترسناک بزرگی بود که در ذهن کودکانه ام حتما باید دلیل موجهی مثل اعتیاد برایش پیدا می کردم.
وقتی خبر جدایی اش را از یکی از بچه ها شنیدم، یک دفعه چیزی در من فرو ریخت. مثل یک زلزله چند ریشتری که آمد و رفت. بعد توی اندوه خودم، هزارکیلومتر دورتر از او، نشستم پای ویرانه های زندگی ای که می شناختم و هی آجرهایش را بالا و پایین کردم. خانه اش دوست داشتنی بود و کتابخانه اش دوست داشتنی تر. وقتی از همسرش حرف می زد چشم هایش برق می زد و لبخند می نشست روی لب هاش. چقدر قبولش داشت. جمله هایش داشت یکی یکی یادم می آمد. حافظه عجیبی دارم که وقت هایی که نباید خیلی خوب کار می کند. مثل یک نوار ویدیویی که یکی بی هوا دکمه پلی بکش را زده باشد، تصویرهایی که از خوشبختی اش توی ذهنم ثبت شده بود پشت هم به خاطرم می آمد. من مبهوت نشسته بودم وسط خانه ای که آوار شده بود و باورم نمی شد تمام شده باشد. چند ماه بود که تمام شده بود.
در آشپزخانه جوجه ها را سیخ می زدم و گوشم به مکالمه تلفنی خواهرم بود. یکدفعه گفت مامان جدی میگین؟ تو رو خدا؟ بعد بغض کرد و پای تلفن به گریه افتاد. تکه های مرغ از دستم افتاد و ذهنم شروع کرد به گزینه چیدن. چه کسی مرده بود؟ خواهرم هنوز پای تلفن گریه می کرد و من جرئت نداشتم چیزی بپرسم. فقط همان طور که بی حرکت با رنگ پریده ایستاده بودم، در ذهنم گزینه ها را بالا و پایین می کردم و آماده شروع مصیبت بودم. وقتی بالاخره به حرف آمد، خبر طلاق دخترخاله ام را داد. نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم. کسی نمرده بود و شنیدن خبر جدایی فامیل و دوست و آشنا دیگر برای من طبیعی شده بود.
نشسته ایم پشت میز کافی شاپ و همان طور که آب میوه مان را مزه مزه میکنیم حرف های پراکنده می زنیم. از درس و زندگی و بچه و کتاب ها… گپ میزنیم و پاراگراف ها تمام نشده جایشان را به دیگری می دهند. حرف زندگی که می شود دلش را به دریا می زند و می گوید تصمیم گرفته طلاق بگیرد. بیشتر از من، انگار او تعجب می کند که چهره خونسردم را می بیند. خیلی وقت است که تعجب نمی کنم. حالا دیگر وقتی خبر طلاق دونفر را می شنوم دنبال هیچ اتفاق عجیب و نادری هم نمی گردم. با هم نمی ساختند. هشت سال است که ازدواج کرده ام و خیلی خوب می دانم با هم نساختن چقدر می تواند ساده باشد. تمام ساعت های بعد دوتایی داریم اشکال فعل نساختن را صرف می کنیم…
کسی به ما نگفته بود زندگی اینقدر پیچ و خم دارد. فکر کردیم تا ابد مسافر یک جاده صاف ساحلی شدیم و چند ماه بیشتر نگذشته دست اندازها شروع شد. همیشه زندگی اطرافیان را دیده بودیم ولی مطمئن بودیم ما مثل آنها نمی شویم. یک دفعه چشم باز کردیم و عین همان خاله و دایی و وخواهر و برادر و دوست و رفیقی شده بودیم که یک عمر سرزنششان میکردیم. کسی نگفته بود قصه زندگی همین است که همسر شدن دوتا انسان قرار است این اندازه سخت باشد. اینقدر کلافه کننده و پر از دست اندازهای تمام نشدنی. جا خوردیم و کنار کشیدیم. فکر کردیم آدم روبه روی ما آدمش نیست. مطمئن بودیم اشتباه از انتخاب است. باز هم کسی نگفت با پاک کردن صورت مسئله، خیلی وقت ها فقط شکل مشکلات عوض می شود.
سال های پیش همیشه این جمله امام برایم سوال بود. دوره ای بود که همه جا بولد شده بود، اسم کتاب و تبلیغات تلویزیونی و حرف مشاورها. «بروید با هم بسازید!» بچه بودم و فکر میکردم یعنی هیچ حرف مهم تری نداشتند، توصیه حیاتی تری نبود؟ بین همه توصیه هایی که می شود به یک زوج جوان کرد، «ساختن» به نظرم زیادی ساده و دم دستی می آمد. حالا مدت هاست از خبر جدایی دوستانم تعجب نمی کنم، دنبال علت های عجیب نمی گردم. می دانم یک جایی میانه راه این «ساختن» کم آوردند و راستش حق می دهم بهشان. همسرماندن دو جنس مخالف که احساسات و عادات و افکارشان اغلب فرق های اساسی با هم دارد، کار آسانی نیست. توی زندگی خیلی چیزها هست که حل شدنی نیست. و هرکسی از پس پذیرفتن این حقیقت برنمی آید. حالا خیلی خوب می فهمم که چرا مهم ترین توصیه امام به زوج های جوان این بود که با هم بسازند.
این روزها فکر می کنم کاش برای نسل های بعد از ما همه چیز از اول تعریف می شد: زندگی، عشق، ازدواج و ساختن.