|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
توی زندگی هر آدمی، یک لحظه هایی هم هست که به در بسته میخورد. وقت های ناامیدی. لحظه های عجز. روزهایی که هرچه میگردی کورسوی امیدی هم پیدا نمی کنی.
من راستش این وقت ها را دوست دارم. همان معدود بارهایی که این حس غریب به بن بست خوردن را تجربه کرده ام، بلافاصله کنارش یک لبخند جاخوش کرده روی صورت مغمومم: می خواهم خدایی ات را ببینم... چطور حلش میکنی؟
کیف میکنم وقتی می بینم همان لحظه هایی که به حساب خودم همه راه ها را رفته ام و به همه گزینه ها فکر کرده ام و مطمینم هیچ امیدی نیست، خدا چطور در رحمت و حکمتش را باز می کند. چطور غافلگیرم می کند.
چطور مهره های پنهانش را رو رو می کند، چطور خدایی کردنش را به رخم می کشد.
این حس قشنگ عبد بودن، بنده بودن، ناتمام بودن را دوست دارم.