مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
به نام خدا

 

حسابش را ندارم ولی معمولا سالی، دوسالی یکبار اتفاق می افتد. باید روز و شب قبلش هم حسابی کم خوابی کشیده باشم که خودآزاری ام کامل شود. یکدفعه به خودم می آیم که گوشی به دست دارم پشت سر هم در وبلاگ های قدیمی میچرخم. پیوندهای اینجا، آنها که توی حافظه ام مانده، پیوندهای وبلاگ های دیگر ... بعد یکی دوساعت تازه شاید آرام شوم و به خودم بقبولانم تمام شده. آدم ها حرف ها و قصه هاشان را نیمه کاره رها کرده و رفته اند... واقعیتی که انگار هنوز در من درونی نشده. بس که آن سال ها، اینجا، همین وبلاگستان بی رونق حالا، همه دنیا و رویا و تفریحمان بود. چقدر دنبال ردپای آدم های قدیمی گشتم خدا می داند یا نبودند یا دیگر "خود"شان نبودند ...

ولی یک چیزی در درون من انگار هنوز باور نمی کند. آدمی که به نوشتن خو گرفته باشد نمی تواند با دوجمله کپشن اینستاگرامی راضی شود. توی فکرم ولوله می افتد: حرف هایتان را کجا قایم می کنید وقتی اینجا نمی نویسید؟

من همیشه نوشته ام. خودم را توی هزارپستو و وبلاگ های مختلف پخش کرده ام ولی نوشته ام. در هیچ کدامشان تخته نشده. آرشیو هیچ کدام را پاک نکرده ام.  سالی یکبار هم که شده گفته ام که هستم و خوبم و می نویسم. شاید برای همه آنها که مثل من سالها بی صدا و ردپا آمدند و رفتند و شاید هنوز شبی نصف شبی دلشان تنگ قالب وبلاگی شود. 

فاطمه ام که بزرگ شود، حتما یک روز برایش قصه خودمان را خواهم گفت. قصه دوستی های فراوان ناتمام. دوستی های بی نشانه، بی اشاره ... دوستی خواننده های خاموش با صاحبان وبلاگی که جز اسم مستعار و حرف هایی که خوانده اند، چیزی از نویسنده نمی دانند. قصه خواننده های خاموش وفادار ...

نمی دانم آن موقع دنیای مجازی چه چیز جدیدی برای رو کردن دارد. ولی حتما به فاطمه خواهم گفت هیچ دوستی ای را مجازی نگه ندار، هیچ وقت خواننده خاموش بی سروصدا نباش ... و الا زمانی می آید که احساس میکنی همه دوستانت را بی خبر از دست داده ای. 

 

این شب ها حس آدمی را دارم که هم محله ای های قدیمش را گم کرده بی آنکه آدرس جدیدی از هیچ کدام داشته باشد. هی توی محله قدیمی راه می رود، به درها و خانه ها و پلاک ها نگاه می کند، خاطره آدم ها را در کوچه پس کوچه هایش زنده می کند و سعی می کند با واقعیت گذر زمان کنار بیاید. 

 

+ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۷ صاد |