|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
نصفه شب آمده بود که کسی خبردار نشود. بی خبر آمده بود که به حساب خودش مچ بگیرد. جاسوس متوکل بود و وظیفه داشت خبر ببرد علی بن محمد چه مال و تجهیزاتی برای قیام فراهم کرده. آرام و ساکت داشت با نردبان از پشت بام پایین می آمد که صدای امام هادی(ع) را شنید: سعید! صبر کن برایت چراغ بیاورند. زمین می خوری! سر سجاده نشسته بود. آرام و مشغول عبادت. گفت: خانه در اختیار توست.
نتیجه تفتیش چند ساعته اش تنها دوکیسه پول بود: یکی با مهر مادر متوکل، و دیگری با مهر خود متوکل.
شرمگین بند و بساطش را جمع کرده بود برود که دوباره صدای امام هادی(ع) را شنید: یک شمشیر هم زیر حصیر است. آن را هم بردار!