مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...


بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

            شب دوم بود یا سوم. تکیه داده بودم به یکی از ستون های مسجدالنبی و برای خودم قرآن میخواندم.  دختری هم سن و سال خودم کنارم نشسته بود. سر صحبت که باز شد گفت شب آخرشان است. راحت بود. غصه نداشت. چشم انتظار مکه بود. اما برای من درست از همان لحظه کابوس ها شروع شد. بعد یک روز که در صف روضه منتظر نشسته بودم و آن پیرزن که روز آخرشان بود و فرصت روضه آمدن نداشت،آمد و با اشک التماس دعا گفت ،کابوس ها بدتر شد.  و من مجبور شدم به بعد اینجا فکر کنم. بعد این شش روز . و من مجبور شدم به رفتن فکر کنم و خدا میداند چقدر سخت بود. هر روز این هیولای"رفتن" برایم بزرگ تر میشد.  لحظه به لحظه. چند روز دیگر؟ چند ساعت دیگر؟ و چقدر خوب بلد بود تلخ کند تمام شیرینی هایم را. این خواب ابدی نبود! این خوشی جاودان نبود! ما باید میرفتیم. خداحافظی را از همان روزها تمرین کردم.  اما باز هم بار آخر بار آخر بود. هیچ تمرینی هم فایده نداشت. و مدام میگفتم: کی برمیگردم؟ که فقط همین امید به برگشتن بود. . .



           نمی دانم صفای مسجد شجره بیشتر به خاطر ساختمان های سپیدو نخل های سبزش است یا به خاطر صدها انسانی که هر روز از آنجا محرم می شوند . هرچه هست دل من بدجوری گره خورد به این مکان . مخصوصا که بارها پیامبر(ص) و علی (ع) و سایر ائمه  هم از اینجا محرم شده اند . همه غرق در سپیدی لباس های احرام حالتی ملکوتی پیدا کرده بودیم . نمی دانم در این لباس چه اعجازی است که با پوشیدنش انگار فرشته می شو ی . رها از همه ی تعلقات و تعینات . فارغ از دنیا و ما فیها . دلت پاک می شود و زلال و روشن . با هر لبیک انگار آب سرد ریخته باشند روی بدنت بیدار و بیدار تر می شوی . به خودت می آیی . به گذشته ات نگاه می کنی . و دلت پر از شوق خدایی می شود که داری اجابتش می کنی و مسافر خانه اش هستی . ساعت های قشنگ و سپیدی بود ساعت های احرام . و "تو"یی که دیگر تو نبودی . نه خودت را میدیدی . نه اجازه داشتی بیارایی اش یا به آن آسیب بزنی . جسمت امانتی محفوظ بود که حق نگاه کردن به آن را هم نداشتی . شده بودی امانت داری که تمام حواسش پی صاحب امانت است و کسب رضایت او . شده بودی همان انسانی که خدا می خواهد . خلیفه او در زمین .


           نیمه های شب از جده عازم مکه بودیم که سر صحبتم با یکی از همسفرها باز شد . از سفر کربلایش می گفت . اینکه با بچه ی کوچک چقدر اذیت شدند و سختی کشیدند . از سختی راه و معطلی لب مرز ، اتوبوس خودمان را نگاه کردم . راحت و خنک بود . معطلی و سختی ای هم نداشتیم . پرسیدم  حالا به نظرتان مکه بهتر است یا کربلا ؟ در لباس سفید احرام گفت کربلا و اشک هایش جاری شد .


           حتی اگر قبلا چدین بار مکه آمده باشی  باز هم هربار دیدن کعبه حال و هوای خاص خودش را دارد . شوقی شدید که با ترسی عجیب عجین شده . ترسی ناخواسته که انسان معمولا هنگام رسیدن به آرزوهای بزرگ دارد . تمام راه سرت را پایین انداخته ای و با راهنمایی های روحانی کاروان به دنبال دیگران قدم برمی داری . می رسید به صحن مسجد الحرام . زیر آسمان روی سنگ های مرمر به سجده می افتی و وسط گریه ها خدا را شکر می کنی . نمی خواهی سر از سجده برداری . دوباره آن ترس به سراغت آمده . بعد شش سال قرار است دوباره چشمت به دیدن خانه ی خدا روشن شود و تو دلش را نداری . انگار آنجا دیگر نه کسی تو را می بیند و نه حرف هایت را می شنود . تو مانده ای و خدایی که چقدر دلتنگش هستی و چقدر غریب بوده است در دل تو . می خواهی حساب همه ی سال های گذشته را پاک کنی . از همه ی بدی هایت استغفار می کنی . از همه ی غفلت هایت توبه می کنی و  بالاخره سر برمی داری . حاجتت را مدنظر می گیری و چشم باز می کنی . کعبه مثل همیشه آرام و باوقار وسط صحن مسجد ایستاده است . نه خیلی عجیب است نه خیلی بزرگ . نه خیلی پر زرق و برق است و نه خیلی خاص . کعبه کعبه است . خانه ی خدا . خدایی که مردم خانواده ی اویند و کعبه چقدر شبیه خانواده ی خداست . ساده ، معمولی و با عظمت . و با همه ی اینها تو هم دل می بندی به این چهار ضلعی ساده ی مهربان همان طور که اجدادت از آدم ( دل بسته اش شده بودند .

                             


         استرس انجام اعمال چیزی است که هرکار هم که بکنی دست از سرت بر نمی دارد . هزار بار به وضو و نماز و قرائت و تمام چیزهایی که همیشه خیلی مطمئن انجامشان  می دادی شک می کنی . تا هفت دور طواف را به جا بیاوری و سعی صفا و مروه و تقصیر و طواف و نماز نسا را تمام کنی نیمه جان میشوی . گرما و فشار جمعیت و پشت سر هم انجام دادن همه ی اعمال یک طرف و استرس درست انجام دادن طرف دیگر . تقریبا مجبوری "حال خوب" را بگذاری برای دفعه های بعد و اینجا فقط به درست انجام دادن و تمام کردن فکر کنی . با این همه باز هم  نمی شود روی حس خوب دعای مجیر دسته جمعی در صفا و مروه یا یاد هاجر که در تمام قدم های سخت و سنگین سعی و در آن فاصله های طولانی همراهت بود چشم بست . 


           از همان تهران نگران سوغاتی خریدن بودم . هم نمی خواستم پول به وهابی ها بدهم ، هم دوست نداشتم در این سفر معنوی فکرم مشغول چیزهای دنیایی شود . از دفتر مرجعم پرسید گفتند خرید از آنها ایراد شرعی ندارد ، فرصت بازار رفتن هم پیدا نکردم قبل سفر . ناچار ماند برای اینجا . روزهای اول اصلا با خودمان پول برنمی داشتیم . خرید هم وسوسه مان نمی کرد . فکر خوبی بود . در این بازار مکاره که تا جلو در مسجد النبی پر از مغازه و دستفروش های رنگ و وارنگ است باید به هر وسیله ای متوسل شوی تا فکرت در امان بماند . روزهای آخر مدینه بود که تصمیم گرفتیم دو ساعتی به بازار برویم و همه ی خریدهایمان را یکجا انجام دهیم . تمام مدت انگار کسی دنبالم کرده باشد استرس داشتم  . مثل اینکه یک ساعتی شنی را برعکس گذاشته بودند و هرلحظه داشت از ساعات زیارتم کم می شد . با عجله در حد رفع حاجت سوغات برای نزدیکان چیزهایی خریدیم و برگشتیم . باز هم دو سه ساعتی وقت گرفت .   دو سه ساعتی که در آن می شد دو رکعت نماز اختصاصی یا یک صفحه قرآن برای هر کدامشان در مسجدالنبی خواند . مطمئنا همه این سوغات را بیشتر می پسندیدند . حیف که ما اهل ریسک نبودیم .در مکه دیگر استرس وقت را نداشتم . روزها به خاطر گرما در هتل بودیم و شب ها می رفتیم مسجد . همه ی این روزها را می شد بازار رفت . با ماشین های کولردار تا ورودی فروشگاه می رفتی و از آنجا به بعد هم که خنک بود . اما دلم نمی کشید . حوصله ی بازار نداشتم دیگر . نگران فکرم بودم و دغدغه هایی که بازار شروعشان می کند . حال عبادتی که از آدم می گیرد ، دنیایی که به رخت می کشد ... تمام روزهای مکه را در هتل ماندیم و بازار نرفتم. . 


برچسب‌ها:
سفرنامه مکه
+ شنبه ۶ آبان ۱۳۹۱ صاد |