|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
همه سپاهیان داشتند از تعجب شاخ درمی آوردند.
سردار بزرگ سپاه واثق از اسب پیاده شده بود و داشت پای مرکوب امام هادی(ع) را می بوسید.
پرسید: این مرد پیامبر است؟
گفتند: نه!
گفت: مرا به اسمی خواند که در کوچکی در بلاد ترک به آن نامیده می شدم
و هیچ کس از آن اطلاع نداشت!