|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
فقیر و بی چیز بود. نه علوی بود نه کاری به کار شیعیان داشت. از اصفهان با گروهی برای دادخواهی آمده بودند نزد متوکل. وسط شلوغی های بیرون قصر متوکل ایستاده بود که دید شخصی سوار بر اسب به آنجا می آید. مردم صف کشیده و تماشایش میکردند. میگفتند نامش علی بن محمد بن رضاست. متوکل احضارش کرده بود. بعضی می گفتند بعید نیست بخواهد دستور قتلش را صادر کند! مهر جوان سوار بر اسب به دل مرد اصفهانی افتاد. شروع کرد به دعاکردن که خدا شر متوکل را از او دفع کند. اسب از میان مردم می گذشت و سوارش همان طور که با وقار نشسته بود، نگاهش را دوخته بود به یال اسب و کاری به چپ و راست نداشت. مرد اصفهانی همان طور داشت زیر لب دعا میخواند که اسب نزدیکش شد جوان سرش را چرخاند سمت او و با لبخند گفت: خدا دعای تو را پذیرفت. به تو طول عمر داد و مال و فرزندانت را زیاد کرد.
سالها بعد او را در اصفهان دیدم. مال و فرزندان زیادی داشت. شیعه بود. همیشه می گفت: من به امامت مردی معتقدم که از دلم خبر داشت!
مردی که نامش علی النقی(ع) بود.