|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
زهیر همان کسی است که گفته: اباعبدالله! به خدا قسم اگر زندگی دنیا دائمی بود و انسان ها در آن جاودانه می ماندند و جدایی از آن فقط به خاطر یاری شما بود، ما قیام همراه با شما را بر ماندن در دنیا ترجیح می دادیم...
اما زهیر چطور زهیر شد؟
بی اختیار منتظرش بود . بی آنکه به روی خودش بیاورد . اتفاقی قرار بود بیفتد که زهیر در تنهایی هم از فکرکردن به آن طفره می رفت . خودش را فریب می داد و همه ی حواسش به این بود که با حسین روبه رو نشود! برنامه ی حرکت کاروان را جوری تنظیم کرده بود که با او در یک منزل اقامت نکند . سایه به سایه دنبالش می رفت و مراقب بود که نزدیک نشود ، که چشم در چشم نیفتند... میرفت و به خودش دلداری می داد: حسین یادش از من نمی آید ، می داند عثمانی هستم...حسین سرش شلوغ است این روزها !
از وقتی از مکه راه افتادند حواسش به همه چیز بود . مرد را می دید که مدتی است بیشتر به فکر فرو می رود ، با نگاه هایی عمیق و دور دست ، غروب ها که پرده ی خیمه را کنار می زد باز می دیدش که در صحرا قدم می زند . با دستانی گره شده در هم . دلهَم هم یک گوشه می ایستاد و درسکوت نگاهش می کرد . خبرها کم و بیش به گوش او هم رسیده بود . عزیمت پسر رسول خدا از مدینه به مکه . حج ناتمام و حالا سفرش به عراق . حالا دیگر همه ی اهل کاروان درباره سفر حسین حرف می زدند . درباره ی قافله ای که چند منزل جلوتر بود . زن در سکوت زمزمه ها را می شنید و در تنهایی اش به چیزهای قشنگی فکر می کرد.
خیمه شلوغ بود . دور هم نشسته بودند و غذا می خوردند . ظرف ها دست به دست می گشت ، کاسه های شیر پر و خالی می شد . پر از حرف ، پر از همهمه . یک دفعه کسی چیزی گفت که همه ساکت شدند . یک خاموشی عجیب و طولانی . اتفاق ، افتاده بود . وسط شلوغی ظهرخیمه . اتفاق افتاده بود ولی انگار هیچ کس نمی خواست باورش کند . پیک حسین برای دعوت از مرد آمده بود . زن ، لبخند شیرینی زد .
با اینکه عثمانی بود و دل چرکین از علی ، اما حرمت رسول خدا و خانواده اش را هم فراموش نکرده بود. همه ی روزهای گذشته را در این فکر بود که مبادا حسین بخواندم! حالا پیک حسین برای دعوت از او آمده بود و او چقدر دلش می خواست این سکوت خیمه برای همیشه ادامه داشته باشد . دلش می خواست زمان همین جا بایستد . جلو تر نرود . حوصله ی ثانیه های بعد را نداشت . از لحظه ی سخت "انتخاب" می ترسید . جوری سکوت کرده بود انگار نفس کشیدن هم یادش رفته ....
زن چشم دوخته بود به مرد و منتظر انتخابش بود . هردقیقه برایش به اندازه ی یک سال طول می کشید . کسی جرئت شکستن سکوت را نداشت . فشاری را که روی مرد بود حس کرد . تردید را از چشمانش خواند ، شریک زندگی اش بین دوراهی مانده بود . دیگر جای سکوت نبود ، رو کرد به مردش. آرام ولی مطمئن گفت : پسر رسول خدا تو را می خواند و تو فکر می کنی ؟! دستور نداد ، نصیحت نکرد. سمت التماس و خواهش هم نرفت. فقط یک سوال کرد . یک سوال کرد و ساکت شد . سوالی که کار خودش را کرد...و همه فهمیدند کار از کار گذشت! تیر به هدف خورده بود . دیوار تردید زهیر فروریخت...
هیچ کس نمی داند، آن روز توی خیمه، سیدالشهدا(ع) به زهیر چه گفت. زهیر چه شنید که بعدش با چهره ای شکفته برگشت و دستور داد خیمه گاه و کلیه لوازمش را حرکت دهند و کنار خیمه های حسین برپا کنند. قبل از آن دقیقه ها او عثمانی بود، منکر ولایت، دل چرکین از علی(ع). بعد از آن جانش به جان حسین(ع) بسته بود و تا آخرین قطره خون پای حسین(ع) ماند. امام، امام است. خوب می داند دست روی چه کسانی بگذارد.