مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

این بار طوفانی به سوی دشت عازم بود

سهم حسن از کربلا غوغای قاسم بود...

 

شب عاشورا بود. آن اجتماع بی نظیر در خیمه امام. وقتی بیعت را برداشت. وقتی همه ماندند. وقتی همه حرف زدند. اعلام وفاداری کردند... همه شادمان بودند. اما نوجوانی که انتهای خیمه ایستاده بود، چهره اش غمگین بود. ذهنش مشغول بود. این را از صورتش می توانستی بخوانی. فکرش هزارجا بود و نبود. به پدر فکر می کرد... به روزهای آخر پدر... به جنگ های پدر...  همه توصیفاتی که از عمو و عمه درباره پدر شنیده بود... آن تصاویر واضحی که توی ذهنش حک شده بود... او فرزند حسن بن علی(ع) بود. نواده علی مرتضی(ع). مرد جنگ بود و حالا خداخدا می کرد پذیرفته شود. کاش عمو به سن وسالش نگاه نکند. جثه کوچک نوجوانش را نبیند. آخر تصمیمش را گرفت. کلامش همهمه خیمه را شکست. نوجوان زیبارویی از انتهای خیمه اجازه صحبت گرفته بود: عموجان من هم فردا کشته می شوم؟

همه سکوت کرده بودند. توی بهت بودند یا غصه؟ چهره عمو حال خاصی داشت. به چشم های منتظر قاسم نگاه کرد و پرسید: مرگ در نظر تو چگونه است؟ درخشش مردمک های مشتاقش، پیشاپیش جواب را فاش کرده بودند: احلی من العسل...شیرین تر از عسل. امام لبخند زد. لبخندش تلخ بود یا شیرین؟ لب باز کرد: عمو به فدایت! تو هم به شهادت می رسی... هزارپرنده شادمانی، در دل قاسم پریدند.

*

علی اکبر که اجازه میدان خواست، بدون درنگ اذن داده بود. حالا قاسم آمده بود. فرزند برادر. امانت برادر... نمی شد. حسین(ع) نمی توانست این نوجوان را به مسلخ گرگان گرسنه بفرستد. قاسم امانت بود و حسین(ع) نمی خواست اجازه دهد. قاسم اما، بی خبر از همه جا، غافل از دل نگرانی های عمو، شرمندگی های عمو... طعم شیرین عسل، عشق شهادت... آنقدر وجودش را پر کرده بود که دست و پای عمو را بوسه باران کند تا اجازه بگیرد.

چهره اش مثل ماه بود. در دستش شمشیری و در تنش پیراهنی. لباس جنگ نداشت. نعلین ساده ای به پایش بود. چکمه نداشت. شقاوت وجود مردان عمرسعد را گرفته بود. حمله کردند و با شمشیر چنان بر سرش زدند که فرقش شکافته شد. وقتی داشت به صورت روی زمین می افتاد، تنها یک کلمه گفت: عموجان!

حسین(ع) آمده بود. مثل باز شکاری صفوف دشمن را شکافته بود و آمده بود. حالا سر قاسم توی دامانش بود. به چهره خونی امانت برادر نگاه کرد... نفس های آخرش را می کشید. دل بزرگ اباعبدالله(ع) پر از غصه های عظیم بود: به خدا قسم چه دشوار است بر عمویت که تو از او کمک بخواهی و پاسخت را ندهد... یا پاسخت را بدهد و سودی نداشته باشد... امروز روزی است که فریادش به سوی خدا بلند است. دشمنانش بسیار و یارانش اندک است.

 

+ سه شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۳ صاد |