|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
گر حر به نگاهی بشود صید، عجب نیست
ما معجزه بسیار ز چشمان تو دیدیم...
عبیدالله مامورش کرده بود که امام را محاصره کند. باید او را سمت کوفه می برد. امام قبول نکرد. قافله می خواست از راه کوفه برگردد که حر با لشکریانش مانع شد. امام گفت: «تکلثک امک»؛ مادرت به عزایت بنشیند! مودبانه سکوت کرد و تنها گفت: هر فرد دیگری این کلام را به من می گفت، پاسخش را می دادم. ولی مادر شما دختر پیامبر(ص) است... نمی توانم جز خوبی از او یاد کنم.
وقت نماز شده بود. امام خواست با یاران قامت بندد. حر و لشکریانش هم بودند. همه سپاه را برداشت و آمد اقتدا کرد به امام. به پسر دختر پیامبری که احترامش را داشت.
آدم های خوب نشانه های خوبی شان را به جا می گذارند. ردپاهایی در گذشته که ضامن سعادت امروزشان شده. حر «ادب» داشت و همین ادب، جوانه هدایتی شد که روز عاشورا به ثمر نشست...
*
روز عاشورا بود. صدای استغاثه امام بلند شد. آیا کسی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟ حر مضطرب شده بود. خود را میان بهشت و دوزخ می دید. آخر تصمیمش را گرفت. حق معلوم بود. اینجا ماندن کار او نبود. مقابل این مرد و اهل بیت بی پناهش شمشیر کشیدن از او برنمی آمد. تردیدهایش را کنار گذاشت. ترس هایش را همان جا خاک کرد. از سپاه عمر سعد فاصله گرفت و تاخت سمت آن سوی میدان. سمت حق. نزدیک خیمه های امام که رسید سپرش را آورد مقابل چهره، وارونه گرفت. یعنی تسلیمم. تسلیمم حسین. نزدیک تر که شد، دلش بیشتر لرزید. عرق شرم می ریخت. خیمه ها و بچه های تشنه آتش به جانش می زدند. این خانواده را او در این بیایان گیر انداخته بود. داشت از خجالت می مرد. دوست داشت زمین دهان باز می کرد و او را می بلعید. زیر لب دعای توبه می خواند و جلو می رفت: «اللهم الیک انبت فتب علی، فقد ارعبت قلوب اولیائک»؛ خدایا من برگشتم! تو هم با روی رحمتت برگرد. ببخشم. منی را که دل دوستانت را لرزاندم...ببخش...
به امام که رسید، قبل هر چیز لبخندش را دید. حسین(ع) به رویش خندید و گفت: توبه ات قبول شد حر!
*
هنوز نرسیده، عزم میدان کرد. طاقت ایستادن نداشت. روی ماندن نداشت. مقابل سپاهی که تا ساعتی پیش یکی از فرماندهانش بود، شجاعانه شمشیر کشید. فرمانده نیزه داران سپاه عمرسعد بود و حالا زیر باران نیزه ها اسیر شده بود. لشکریان محاصره اش کرده بودند و او صبورانه جنگید تا بر زمین افتاد. اصحاب امام بدنش را از میدان نجات دادند. آوردند کنار خیمه ها. هنوز اندک جانی داشت. می دید که امام دارد غبار را از رویش پاک می کند و مهربانانه می گوید: «انت الحر کما سمتک امک. حر فی الدنیا و الآخرة»، حری، همان طور که مادرت نامت را حر گذاشت، آزاده دنیا و آخرت!