|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
هر کدام از اصحاب که محاصره می شد . یک حمله ی عباس کافی بود تا همه از اطرافش پراکنده شوند .
ناجی میدان بود .
نگاه می کرد که کجا کسی گیر افتاده . می تاخت به آن سمت .
فقط گرد و غبار سم اسبش کافی بود که سپاه عمر سعد به سرعت فرار کنند .
ناجی میدان بود عباس
علمدار سپاه بود عباس
.
.
.
اما امان از زمانی که علمدار محاصره شده باشد
.
.
.
فقط توانست بگوید :
یا اخاه ادرک اخاک ...
.
.
.
یا حسین
نیازی به نوحه نبود ام البنین !
نیاز نبود روزها کنار بقیع بیایی آنقدر ناله کنی که ندبه ها و اشک هایت دل مروان قسی القلب را هم بسوزاند
همین یک جمله ی تو برای ما کافیست
تکرار هم نمی خواهد بکنی
فقط اینکه یک روز تو یک جای تاریخ گفته باشی :
" دیگر مرا ام البنین نخوانید ! "
کافیست که ما تا قیامت ضجه بزنیم ...
یا حسین
نازک آرای تن ساقه گلی
که به جانش کشتم
و به جان
دادمش آب
ای دریغا
به برم
م
ی
ش
ک
ن
د
.
.
.
یاحسین
دلشان که از نبود پیامبر(ص) می گرفت زل می زدند به علی . چهره اش ، خلق و خویش ، سخن گفتنش ... همه مدینه را پر از عطر پیامبر(ص) می کرد .
در هجده سالگی علامه ای بود برای خودش . کلاس درس داشت .
عزیز پدر بود . خیلی عزیز پدر بود که اولین نفر از اهل بیت به میدان فرستادش . اذن رفتن که گرفت این بار حسین نه مخالفت کرد ، نه مقاومت ...
فقط علی را نگاه کرد . نه یک نگاه کردن معمولی . .
ثم نظر الیه نظر یائس منه
این علی بود که داشت می رفت ؟ یا پیامبر بود که محکم به سوی میدان قدم برمی داشت ؟ علی بود که لبخند می زد ؟ پیامبر بود ... ؟
چشم های حسین انگار سیاه تاریکی می رفت که صدای علی اکبر در گوشش پیچید
یا ابتاه علیک السلام
.
.
.
دل حسین گرفت . پسرش رفته بود . آینه ی پیامبرش رفته بود ...
علی الدنیا بعدک العفا
بعد از تو خاک بر سر این دنیا ...
.
.
.
علی هم به همین زودی دلش برای پدر تنگ شده بود . دل پیامبر هم که خیلی وقت بود . از دست جدش که سیراب شد پیامش را رساند :
عجل القدوم الینا !
حالا علی اکبر و پیامبر چشم انتظار حسین نشسته بودند ...
یاحسین
سلام
آمد بالاي سر دوستش . حبيب نشست كنار حبيبش . همه ي سالهاي گذشته در همين چند لحظه از جلوي چشمانش رد شد . با مسلم در كوچه هاي كوفه ، در مسجد كوفه ...
حالا اين واقعا اين همان مسلم بن عوسجه بود ؟! همين كه حالا با هر نفس انگار جانش دارد بالا مي آيد...؟!!
حبيب بن مظاهر چشم هاي خيسش را دوخت به مسلم . پيشاني بر پيشاني اش گذاشت .
- برادرم ! چقدر دوست دارم وصيت هايت را بشنوم .
لب هاي خشكيده ي مسلم لحظه اي باز شد . بي رمق و بريده بريده زمزمه كرد :
اوصيك بهذا !
چشمش را گردانيد طرف حسين ،
ان
تموت
دونه
.
.
.
ياحسين
پ.ن:مسلم بن عوسجه اولين شهيد كربلا بود . ( كنت اول من شري نفسه و اول شهيد من شهداء الله )
زيارت ناحيه