مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
بسم الله الرحمن الرحيم

سلام


آمد بالاي سر دوستش . حبيب نشست كنار حبيبش . همه ي سالهاي گذشته در همين چند لحظه از جلوي چشمانش رد شد . با مسلم در كوچه هاي كوفه ، در مسجد كوفه ...

حالا اين واقعا اين همان مسلم بن عوسجه بود ؟! همين كه حالا با هر نفس انگار جانش دارد بالا مي آيد...؟!!

حبيب بن مظاهر چشم هاي خيسش را دوخت به مسلم . پيشاني بر پيشاني اش گذاشت .

- برادرم ! چقدر دوست دارم وصيت هايت را بشنوم .

لب هاي خشكيده ي مسلم لحظه اي باز شد . بي رمق و بريده بريده زمزمه كرد :


اوصيك بهذا !


چشمش را گردانيد طرف حسين ،

ان

تموت

دونه

.

.

.


ياحسين



پ.ن:مسلم بن عوسجه اولين شهيد كربلا بود . ( كنت اول من شري نفسه و اول شهيد من شهداء الله )

زيارت ناحيه


+ سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۹ صاد