|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
دلشان که از نبود پیامبر(ص) می گرفت زل می زدند به علی . چهره اش ، خلق و خویش ، سخن گفتنش ... همه مدینه را پر از عطر پیامبر(ص) می کرد .
در هجده سالگی علامه ای بود برای خودش . کلاس درس داشت .
عزیز پدر بود . خیلی عزیز پدر بود که اولین نفر از اهل بیت به میدان فرستادش . اذن رفتن که گرفت این بار حسین نه مخالفت کرد ، نه مقاومت ...
فقط علی را نگاه کرد . نه یک نگاه کردن معمولی . .
ثم نظر الیه نظر یائس منه
این علی بود که داشت می رفت ؟ یا پیامبر بود که محکم به سوی میدان قدم برمی داشت ؟ علی بود که لبخند می زد ؟ پیامبر بود ... ؟
چشم های حسین انگار سیاه تاریکی می رفت که صدای علی اکبر در گوشش پیچید
یا ابتاه علیک السلام
.
.
.
دل حسین گرفت . پسرش رفته بود . آینه ی پیامبرش رفته بود ...
علی الدنیا بعدک العفا
بعد از تو خاک بر سر این دنیا ...
.
.
.
علی هم به همین زودی دلش برای پدر تنگ شده بود . دل پیامبر هم که خیلی وقت بود . از دست جدش که سیراب شد پیامش را رساند :
عجل القدوم الینا !
حالا علی اکبر و پیامبر چشم انتظار حسین نشسته بودند ...
یاحسین