مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

تقریبا آخرین منطقه ی عملیاتی بود که می رفتیم . شب خداحافظی . وارد منطقه که شدیم هنوز روشن بود ولی چیزی نگذشت که غروب شلمچه شروع شد . با یک دل پر از تمام بی حاصلی های این چند روز چهار زانو زدم روی خاک هایی .. خاک هایی که یک لحظه سجده کردن بر انها مرا کشانده بود ..کیلومترها ...

دلم گرفته بود . تمام روزهای سفر این دل سنگین را با خودم را این طرف و آن طرف  کشانده بودم . خسته بودم .  جنوب همان بود . اشتباه نیامده بودم . اما من آدم پنج سال پیش نبودم . هیچ وقت عمق سقوط لحظه های این پنج سال را اینقدر واضح ندیده بودم . گرفته بودم تمام سفر را . فقط دوجا دلم اندکی باز شد . اندکی . و باران ان طور که می خواستم ، بی اجبار و بی وقفه گرفتن گرفت . یکی هویزه بود سر مزار مردی که... باید بیشتر از او بنویسم بعدها !

یکی هم همین غروب شلمچه بود که با یک دل پر نشسته بودم روی خاکها . سردار یکتا صحبت می کرد . خیلی ها ضجه می زدند ، خیلی ها گریه می کردند ، من اشک می ریختم اما نمی باریدم . باریدن زمین تا اسمان فرق دارد با گریستن و من دلم هوای باران کرده بود ، اصلا به امید طراوتش این همه راه امده بودم ولی حالا خبری نبود ! نه آنقدر بد شده بودم که طلای طلائیه هم فرقی به حال این مس دلم نکرده بود...

انقدر بد شده بودم .

اشک می ریختم اما راضی نبودم . غروب شلمچه بود و سر می گرداندم به اطراف و خیره انگار دنبال راه مفری می گشتم ، دنبال کورسوی امیدی ، دست نجات ، خبری نبود که نبود که نبود ...

و اگر تا به حال این تجربه را داشته باشید می فهمید که چقدر تلخ است و چقدر سنگین که بهترین جای عالم بنشینی و روحت در مرداب باشد ... روحت اسیر باشد ..ان پشت ..راهش نداده باشند .. از بس سیاه است ..از بس ترسناک است ... روح من در تمام مناطق همین طور پشت درهای بسته می ماند و جسمم راه می افتاد و فقط زحمت راه رفتن به خود می داد که از ان همه گنجی که سر راهش ریخته بودند او را سهمی نبود که سهم آنها دارند که با روح می ایند... و من تنها بودم خیلی ...

فقط یکبار اجازه اش دادند – روحم را می گویم – بیاید عرض ارادتی بکند سر مزار شهید علم الهدی و زود برگردد . می دانید آنقدر بیرون یادمان ضجه زد که دلشان سوخت برایش و فقط گفتند باید زودبرگردی تا همه جا را ...

آخ که چقدر سخت است نوشتن از .. از ... از سقوط !

حرف های سردار یکتا تمام شده بود . باید می رفتیم. ولی کسی را یارای رفتن نبود . یعنی انها را که با روح آمده بودند ، ما که از همان اول هم چندان نیامده بودیم که حالا رفتن برایمان سخت باشد

آخ که چقدر سخت است نوشتن این سطور ...

پراکنده عین لشکر شکست خورده کاروان آرام در غروب که نه در شب شلمچه راه می رفت . راه رفتن که نه جسم می کشاند روح را .. روح مقاومت می کرد .. جسم کم می اورد ، می نشست ، باز برمی خاست .. باز روح گریه می کرد .. باز جسم می نشست ... باز روح به سجده می رفت .. باز جسم بلندش می کرد . دستش را می گرفت . .می کشاند ... خلاصه دنیایی داشتند انها که تنها نبودند !

من اما آن وسط غرق نظاره ی پرواز این پرنده ها . محو اوج گرفتنشان بودم . پر از غبطه به کشاکش شیرین ... و جای خالیش را عمیق حس می کردم . روحم آن دورهااا ... داشت هق هق می کرد .

دیدم گریه ام نمی گیرد . دیدم دارد از دستم می رود . دیدم معلوم نیست این آسمان را چندسال دیگر نبینم .. چشم می گرداندم تا دلم حفظ کند تمامی صحنه هایش را . وسط همان  آرام قدم زدن ها نهیب می زدم به خودم که صاد ! تمام شد ! آدم نشدی ! تمام شد ! تمام شد ! تمام شد !

شلمچه اخرین امید من بود . حالا داشت مثل مرغی که از قفس پریده باشد دور می شد ...دور .. دور ومن در بدرقه اش حتی اشک هم نمی ریختم .

شلمچه اخرین امید من بود که شاید این عقاب خانه نشین هوای پریدن به سرش بزند ، نمی زد !

واااااای

یک لحظه ایستادم و اراده کردم .

هیچ چیز ماننده اراده به پرواز پریدن را آسان نمی کند * !

نشستم روی تل خاکها . بی توجه به ادم ها . نگاه کردم به آسمان شلمچه . به دوردست ها . نگاه کردم و سعی کردم تمام کلیشه ها را بشکنم . اصلا چه کسی گفته بود اینجا فقط باید گریه کرد ؟ یک لحظه هوای باریدن را از دلت بیرون کن و فقط سعی کن احساس کنی روحت چه می خواهد . به چه نیاز دارد .

نشستم روی تل خاکها و اینبار برخلاف همیشه به روحم که گریه اش نمی امد گفتم اشکالی ندارد . چه می خواهی ؟

مهربان گفتم . باور کرد . صادق شد .

دلش می خواست زل بزند به سوسوی ستارگان آسمان شلمچه و فکر کند به یک بسیجی که شاید سالها قبل نشسته همین جایی که الان او نشسته و زل زده به سوسوی ستارگان . و فکر کرده مثل همین الان  که او فکر می کند .

نشستم . زل زدم . به آن بسیجی فکر کردم . به فکرهای ان لحظاتش . شهید شده بود آیا ؟ حرف زدم با او . با اویی که نمی شناختمش .

و دلم خوشحال بود تمام  آن  لحظه ها . دیگر مجبور به گریستن نکرده بودمش .

یک شعری را توی همین سفر حفظ کرده بودم . غزل معروفی از حافظ بود . بی قصد حفظش کرده بودم . یکباره دلم گفت ببین این غزل چقدر به اینجا می اید ! بخوانش ! بخوان و ببین چقدر هوای این لحظه هایت را دارد ...

 

سمن بویان غبار غم چو بنشیند بنشانند     /     پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند        /       به زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند  /       نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند/              رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند/     ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بردارند/                   که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

دراین حضرت چو مشتاقان نیا آرند نازآرند/         بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند

 

بیت ها را زیر لب زمزمه می کردم . دلم راست می گفت . چقدر می آمد به آن حال و هوا !

و هربار به بیت ( به عمری یک نفس با ما .. ) رسیدم تکرار کردم و تکرار .. اشک ریختم و

با صورتی خیس خواندم ( ز چشمم لعل رمانی چو می خندند .. )  اما دلم پر سوز شد و که باید می رفتم و (بدین درگاه حافظ را ..) باریدم و باران گرفت آخر ...

خواندم و خواندم و دلم که راضی شد ، روحم که آرام گرفت ، ابر وجودم که پس این روزها باریدن گرفت ..

لبخند زدم ...

دیر شده بود باید خودم را به قافله می رساندم و حالا من هم روحم را می کشیدم ونمی آمد .. این کشاکش شیرین را بالاخره نصیبم کردند ...

و باران گرفت آخر !

+ دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۹ صاد |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 (     به قصد اینجا نوشتن نرفته بودم . نه یادداشتی برداشتم نه ضبط کردم . حالا که تصمیم گرفتم بنویسم حافظه ی من است و مردی که دیدم حیف است از او ساده بگذرم !  )

 

از صبح که قبل از سوار شدن به اتوبوس داخل دانشگاه پرده را دیده بودم ، مدام عباراتش در ذهنم رژه می رفت : محفل ادبی با حضور نویسنده و فیلم نامه نویس آقای هوشنگ مرادی کرمانی...

زمانش را فقط درست یادم نمانده بود ،16 یا 18 ؟

به هرحال خیلی هم مهم نیست هر دو ساعتش را کلاس دارم . دوتا کلاس شیرین و سخت !

تا ظهر هی این فکر دیدن مرد قصه های مجید در ذهنم پارازیت می داد و من مقاومت می کردم . گفتم که کلاس هایم هردو هم شیرین بودند هم مهم . اصولا من هفته های دانشگاه را به امید عصر چهارشنبه اش تحمل می کنم . حالا واقعا کار آسانی نبود تصمیم گیری .

ظهر که به مامان گفتم گفتند تو که از این جوهای دانشجویی خوشت نمی آید نمی خواهد بروی . راست می گفتند ، خوشم نمی آید ولی آخر دیدن بزرگی های هوشو ...

"شما که غریبه نیستید" را نمی دانم چندنفرتان خوانده اید . سرگذشت مردی که بعدها نقاش برخی از خاطرات کودکی ما می شود ، کودکی های "هوشو"ی شیطان ، کسی که سال ها بعد استاد هوشنگ مرادی کرمانی می شود و می ماند در ذهن ها ...

از او خوانده بودم و درباره ی او خوانده بودم و آخرش 3:30 بود که تصمیمم را گرفتم : مگر من سالی چندبار می توانم هوشنگ مردای کرمانی را ببینم ؟

 

                              

 

مرد قصه های مجید مثل همان مجید قصه ها ساده و بی تکلف بود . گرم و صمیمی شروع کرد . سوال های سخت که می پرسیدند به راحتی می گفت نمی دانم ، بلد نیستم !

از کارهای ترجمه ی کتاب کودک پرسیدند از رابطه ی ادبیات فقر و اوضاع اقتصادی جامعه و خیلی سوال های دیگر که جوابش همین نمی دانم بود . سر یکی از سوال ها آنقدر از سوال کننده خواست بیشتر توضیح بدهد و سوالش را ساده کند که طرف به کلی پشیمان شد . از آن ژست های روشنفکری نویسنده ها ، از کلمات قلمبه سلمبه هیچ خبری نبود . یکجا که مجری گفت : از بین سوالات کتبی راندوم کنید . با تعجب پرسید که راندوم یعنی چه ؟ توضیح که دادند مترادف آورد : کشکی !

یکی در سوالش نوشته بود : متد . م و ت را که دید خواند : مته به خشخاش گذاشتن ! و کلی خندیدیم .  

یک از همان سوال هایی که کشکی انتخاب شد از شانس خوب سوال من بود . پرسیده بودم که آیا قبل از نوشتن داستان هایش طرحش را می نویسد یا نه . گفت که می نویسد و مدت ها در ذهنش به ان فکر می کند . گفت  کوه زیاد می روم صبح های زود (یاد نادر ابراهیمی افتادم) پیاده روی خیلی می کنم و در این مدت به طرح هایم فکر می کنم . اول با احساسم می نویسمش و بعد با عقلم دوباره می خوانم و درباره اش قضاوت می کنم . 

آنقدر خودمانی و راحت بود انگار یک آشنای نزدیک باشد و نه تکلفی ، نه تعارفی ، نه خجالتی . هرچه این سوالات فنی را دست به سر می کرد به اساسی ها که می رسید کلی حرف داشت . از نوشتن می گفت که هنری است ذاتی و آموزش ندارد . از تاثیر خواندن می گفت . خودش همین حالا روزی10-12 ساعت مطالعه می کند . می گفت کتابی نیست که در بیاید و من تورقی نکنم .

با همه ی بزرگی اش باز هم آرزو می کرد که روزی نویسنده ی خیلی خوبی شود ولی تواضع بیخود هم نمی کرد . از ترجمه های کتاب هایش به زبان های دیگر می گفت و از هر سه ماه یکبار تجدید چاپ شدن قصه های مجید و شما که غریبه نیستید .

و به همان سادگی و راحتی از فقر می گفت و بی مادری و سختی هاییی که کودکیش در دست و پنجه نرم کردن با آنها گذشته بود . و از بی بی می گفت . معلم همیشگی قصه نویسی او .

از شب هایی که پدر بزرگ روی بام برایش قصه می گفت و هنوز به پایان نرسیده خوابش می برد و سکوت شب مجال خوبی بود تا هوشوی کوچک بقیه ی قصه را برای خودش بسازد و ... ساخت و می سازد !

گاهی آدم فکر می کند نویسنده های بزرگ دیگر کارشان راحت است . می نشیند پشت میز و قلم به دست می گیرند و شاهکار می آفرینند . خالق خمره و بچه های قالیباف خانه اما صادقانه می گفت : من برای هر کلمه جان می کنم ! گاهی مدت ها صفحه ها می نویسم  . اما بعد راضیم نمی کند . حرف تازه ای ندارد .خوب نیست وگرچه ناشران زیادی هستند که بی معطلی آثارم را چاپ کنند . اما من وقتی از اثرم راضی نیستم سریع پاره اش می کنم که یک وقت به خاطر بی پولی مجبور به چاپش نشوم !

دلم سوخت . سطل زباله ی اتاق اقای نویسنده تا به حال قبرستان چند داستان چاپ نشده بوده است ؟

و مطمئنم که رمز ماندگاری این استاد داستان نویسی البته سخت گیری اوست !

 

از جلسه که بیرون آمدم دیگر مطمئن بودم : خوب شد که رفتم !

 


*اگر شما که غریبه نیستید را بخوانید این هوشو را می فهمید یعنی چه !

+ پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۹ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

                  

 

درد من حصار برکه نیست

درد من زیستن با ماهیانی است

که فکر می کنند به دریا می اندیشند

اما "دریا"ی ذهن آنها

تنها برکه ی بزرگتری همین حوالی است !

+ یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۹ صاد |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

یک زمانی از ردپاها نوشته بودم . از اینکه مراقب رد پاهایمان باشیم که آدم ها را به کدام سمت می برد . قله یا دره ؟

حالا هم می خواهم از ردپا بنویسم . ولی از دریچه ای دیگر . اینبار می خواهم بگویم حواسمان به ردپاهایی که آدم ها در زندگیمان به جای می گذارند باشد . از میان این همه جای قدم گذاشتن که پیش رویمان پیداست "صراط" را پیدا کنیم .

نکند مسیرها گیجمان کند و بعد یک عمر ببینیم به دور باطل افتاده بودیم یا دچار رفتن ها و بریدن های مداومی که جز خستگی حاصلی ندارد شده باشیم .

این ردپاها را باید مدیریت کنیم . بعضی را ندیده انگاریم و بعضی را دودستی بچسبیم .

هر دوست یک ردپاست . هر کتاب . هر فیلم . هر سخنرانی . این سریال های خنک نوروزی هم رد پا بود . چقدر حواسمان به مسیری که داریم می رویم هست ؟

دنیای شلوغی شده . قدیم ها این طور نبود . خیلی راحت بود . این آش شلم شوربای فرهنگ های مختلف که به طعم نچسبش عادت کرده ایم چند وقتی است اینقدر رایج شده . شاید دوقرن اخیر .

خیلی از این نویسنده هایی که برایشان سرو دست می شکنیم . خودکشی کردند . وقتی فهمیدم همینگوی هم خودکشی کرده تا مدتی در بهت بودم . مرد پیرمرد و دریا هم ؟

 سلینجر می شود بت و هیچ کس نمی رود پیش که زندگی اخلاقیش چطور بوده ؟

حاصل دائم الخمری ها و پشت هم سیگار کشیدن های یک نفر که بشود یک کتاب ، شعر ، رمان ، چقدر قابلیت تکیه کردن  دارد ؟

ابتذال در رمان های مشهور که دیگر عادی شده ، انگار نیست . همه  جا هم معرفی شان می کنند انگار نه انگار . آن حیایی که قرآن یادمان داده کجا رفت ؟ پس فردا چطور رویمان می شود توی روی امام زمان(عج) نگاه کنیم؟ اگر هم با یکی بحث کنی جواب می شنوی که مزایایش بر معایبش می چربد ؟ این مزایا چیست ؟ تنها راه بدست آوردنش مگر همین است ؟ چرا عادت کرده ایم لقمه را دور سرمان بچرخانیم؟

یک کتاب را می بینی همه برایش سر و دست می شکنند . به هزار زحمت که جورش می کنی . هرچه می خوانی و می خوانی اثری نمی بینی ؟ این جایزه ها را برای چه به این کتاب داده اند . ولی ازبس همه جا تعریفش است جرئت نمی کنی حرفی بزنی . مگر یکبار با یک دوست صادق سر حرف باز شود و ببینی او هم نظر تو را دارد . ماجرای لباس پادشاه شده !

ما داریم ردپاهای چه کسانی را دنبال می کنیم ؟ من کم کم دارم می ترسم .

در یکی از وبلاگ ها خواندم که کتاب ها حاصل ناخودآگاه نویسنده ها هستند ، حواسمان باشد که شریک ناخودآگاه چه کسانی می شویم !

یکبار پدرم از بزرگی درباره ی پائولو کوئیلو پرسیده بود . که گاهی ادم احساس می کند امثال این فرد به چیزهایی رسیدند ،جواب شنیده بود که اینها اگر به چیزی هم برسند چون به آن منبع اصلی وجود متصل نیستند هیچ فایده ای ندارد .

خودم از قول یکی از مراجع خواندم که اگر ما امام صادق(ع) را شناخته بودیم الان اینقدر بدبخت نبودیم که عقاید فیلسوفان غرب را نشخوار کنیم .

دنیای بدی داریم ما . این آش شلم شوربای فرهنگ های متضاد بدجوری به دهانمان مزه کرده . ما با فوتبالیست ها ، با جودی ابت ، با آن شرلی بزرگ شدیم .

یکی از من خواست کتاب خوب نوجوان معرفی کنم ، با اینکه عاشق ماجراهای رامونا هستم دودل ماندم که یک دختر هشت نه ساله را ببرم داخل خانواده ای که سگ عضو خانواده شان حساب می شود و دوست صمیمی اش هاوی پسر است . اگر هم رفت در جواب سوالش که از آن کدوحلوایی های جشن هالووین می خواهد چه بگویم ؟

یک کتاب درست نداریم که از فرهنگ خودمان برخاسته باشد . اسلامی و ایرانی . باز خدا خیر فردوسی را بدهد که این روزها که از در دانشگاه وارد می شوم حسابی از نگاه کردن به چهره اش شرمنده ام .

قرآن را درست هنوز نفهمیده ایم . نخوانده ایم . تمام کردن آثار مارکس برایمان مهم تر از عربی دانستن است . به عربی دانستن شدید معتقدم . همین شعر حافظ را ببین :

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند        پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

حساب کن بهترین مترجم دنیا هم چند درصد از زیبایی این بیت را می تواند انتقال دهد؟ حالا ببین عمق کلام خدا و آن قابلیت های عجیب زبان عرب و ... ما هنوز هیچی از قران نفهمیدیم تا وقتی عربی درست ندانیم . برای همین پیش چشممان جلوه ندارد . برای همین نهج البلاغه خسته مان می کند . اولویت دیدن فیلم های اسکار هر سال خیلی بالاتر از خواندن خطبه ی شقشقیه است . جرج جرداق که گفت 250بار نهج البلاغه را خواندم ولی هوز سیر نشدم . گرچه مسیحی بود . عرب بود . و می فهمیدی علی (ع) چه جادویی در این کلمات ریخته است .

ولی افسوس که هویت دینی مان هر روز در اولویت پایین تری قرار می گیرد .

این ردپاها آخر بیچاره مان می کند . گذاشتندمان در گلستان خودمان را محبوس کرده ایم در یک اتاق و بیرون نمی آییم .

بماند که فردا مسئولیم برای همه ی دعاهایی که از صحیفه نخواندیم ، همه ی بارهایی که با غربت نهج البلاغه اشک علی(ع) را درآوردیم ، برای آن سوزی که با مهجور نگه داشتن قرآن به دل پیامبر وارد کردیم . ..

این بیراهه ها اخر ما را از مسیر دور می کند . باور کن !

من از دست خودم عصبانیم و می دانم که روزی مسئول خواهم بود برای تمام ردپاهایی که دنبال کردم !

 


 پ.ن1:خواندن کتاب "صراط" از عین صاد شدید توصیه می شود . منتها سر فرصت و با تامل.

پ.ن2:این خط خطی ها که خواندید نه توصیه بود نه منبر سخنرانی . فکرهای من بود . فکرهای این روزهایم که مخاطب اصلیش خودم هستم و خواسته یا ناخواسته چکید روی دفتر اینجا .ببخشید که طولانی شد .

+ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۹ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

یک بیت شعر هست که هرقدر هم دلم می خواهد درودیوار اتاقم را تمیز نگه دارم باز هرچند وقت یکبار مجبور می شوم بزرگ بنویسمش روی یک کاغذ و بزنم جایی که هر صبح و شب صاف توی چشمم باشد :

 

                             آنچه را گنجش تصور می کنی

                             زان تصور گنج را گم می کنی !

 


پ.ن۱:تیتر جالبی به نظرم نرسید برای این پست . نظر شما چیه؟

پ.ن۲:امروز مثلا روز طبیعت بود . نمی دانم بهار کی می خواهد به این باغچه های زمستان زده ی دل ما سربزند !

+ جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸۹ صاد |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

*زیاد پیش می آید که در حرم ، وسط شلوغی ها یک دفعه یک چهره ی آشنا ببینی:یک هم کلاسی قدیمی ، یک فامیل دور ، یک معلم محبوب ...

این آشنا - مخصوصا اگر عزیز هم باشد- همان مختصر دیدنش آنقدر می چسبد که همیشه وسط صحن ها و گوشه و کنار رواق ها به دنبال چهره های آشنا باشی ...

 

*یک صحرای بزرگ است . شلوغ . پر از هیاهو . پر از تنهایی . "یوم یفر المرء من اخیه.." پر از ترس و تشویش . در حال تجربه کردن غربتی بی سابقه سر می گردانی وسط چهره ها که شاید لبخند آشنایی،ُ شاید دست یاری ای...

و همه سر تکان می دهند که ما رایارای کشیدن بار گناه تو نیست ! "یوم یفر المرء من اخیه.."

در اوج بی کسی یکدفعه لبخند یک چهره ی آشنا وجودت را به وجد می آورد ، آمده است زیارت هایت را جبران کند ، آمده است "آشنا"ی تو باشد در این روز بی کسی ...

 

                     السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی

 


پ.ن۱:بالای سر وبلاگت نباشی همین می شود دیگر! کل قالب به هم ریخته ،پیوندها ،آمار وبلاگ ..حذف شده . به هرحال شرمنده که هنوز مجال درست کرنش نیست .

پ.ن۲:بعدها فکر کنم ماجراهای ما و اینترنتمون و ای دی اس الی که هم چنان در صفش زنبیل گذاشته ایم یک کتاب شود . از نوع سوزناکش البته !

پ.ن۳:بودن در دنیای مجازی چیز خوبی است . نبودن هم !

+ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۹ صاد |
 

زمین را می بینی که جامد و افسرده و بی روح و بی جنبش شده است . انگار هیچ وقت اثری از حیات در این خاک یخ بسته و شاخه های خشک نبوده است . پرندگان جوری در لانه هایشان کز کرده اند که انگار پرواز دسته جمعی شان هنگام غروب که ساعتها تو را به آسمان بالای سر خیره کرده بود ، خیالی بیش نبوده است ...

چشم هایت را که می بندی و باز می کنی ،  خون سبز در رگهای دنیا جریان یافته است و صدای نفس باغچه را می شنوی : درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق دربرگرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده...

 

حیات  بزرگترین درسی است که می توان از بهار آموخت و ایمان به یا حی یا قیوم زیبا ترین ثمره ی آن .

یا مقلب القلوب را که زیر لب زمزمه می کنی به خدایی فکر کن که همین نزدیکی است و جوانه های سبز را به شاخه های سرمازده ی درختان هدیه کرده است .

 

 و به حق همان نام حی و قیومش بخواه که زمین بایر دل تو را هم مهمان باران های رحمت بی حسابش کند که : باران رحمت بی حسابش همه را رسیده  و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده ...

و خدا بهار را به مهمانی قلبت خواهد آورد و مقلب القلوب هوای دلت را به بهترین حالها تحویل خواهد کرد  اگر در بگشایی و چشم و دلت را آشنای آیاتش کنی که : الا بذکر الله تطمئن القلوب

و علی (ع) گفته است : تعلموا القرآن فانه ربیع القلوب...


پ.ن: عیــــــــــــــــــــــدتان مبارک

برای صاد عزیز دعا کنید که اینترنت هندلی شون درست بشه! فعلا به اینترنت دسترسی نداره! منم یکی دیگه ام که هر کار بخوام بکنم!

+ چهارشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۹ صاد |