مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 (     به قصد اینجا نوشتن نرفته بودم . نه یادداشتی برداشتم نه ضبط کردم . حالا که تصمیم گرفتم بنویسم حافظه ی من است و مردی که دیدم حیف است از او ساده بگذرم !  )

 

از صبح که قبل از سوار شدن به اتوبوس داخل دانشگاه پرده را دیده بودم ، مدام عباراتش در ذهنم رژه می رفت : محفل ادبی با حضور نویسنده و فیلم نامه نویس آقای هوشنگ مرادی کرمانی...

زمانش را فقط درست یادم نمانده بود ،16 یا 18 ؟

به هرحال خیلی هم مهم نیست هر دو ساعتش را کلاس دارم . دوتا کلاس شیرین و سخت !

تا ظهر هی این فکر دیدن مرد قصه های مجید در ذهنم پارازیت می داد و من مقاومت می کردم . گفتم که کلاس هایم هردو هم شیرین بودند هم مهم . اصولا من هفته های دانشگاه را به امید عصر چهارشنبه اش تحمل می کنم . حالا واقعا کار آسانی نبود تصمیم گیری .

ظهر که به مامان گفتم گفتند تو که از این جوهای دانشجویی خوشت نمی آید نمی خواهد بروی . راست می گفتند ، خوشم نمی آید ولی آخر دیدن بزرگی های هوشو ...

"شما که غریبه نیستید" را نمی دانم چندنفرتان خوانده اید . سرگذشت مردی که بعدها نقاش برخی از خاطرات کودکی ما می شود ، کودکی های "هوشو"ی شیطان ، کسی که سال ها بعد استاد هوشنگ مرادی کرمانی می شود و می ماند در ذهن ها ...

از او خوانده بودم و درباره ی او خوانده بودم و آخرش 3:30 بود که تصمیمم را گرفتم : مگر من سالی چندبار می توانم هوشنگ مردای کرمانی را ببینم ؟

 

                              

 

مرد قصه های مجید مثل همان مجید قصه ها ساده و بی تکلف بود . گرم و صمیمی شروع کرد . سوال های سخت که می پرسیدند به راحتی می گفت نمی دانم ، بلد نیستم !

از کارهای ترجمه ی کتاب کودک پرسیدند از رابطه ی ادبیات فقر و اوضاع اقتصادی جامعه و خیلی سوال های دیگر که جوابش همین نمی دانم بود . سر یکی از سوال ها آنقدر از سوال کننده خواست بیشتر توضیح بدهد و سوالش را ساده کند که طرف به کلی پشیمان شد . از آن ژست های روشنفکری نویسنده ها ، از کلمات قلمبه سلمبه هیچ خبری نبود . یکجا که مجری گفت : از بین سوالات کتبی راندوم کنید . با تعجب پرسید که راندوم یعنی چه ؟ توضیح که دادند مترادف آورد : کشکی !

یکی در سوالش نوشته بود : متد . م و ت را که دید خواند : مته به خشخاش گذاشتن ! و کلی خندیدیم .  

یک از همان سوال هایی که کشکی انتخاب شد از شانس خوب سوال من بود . پرسیده بودم که آیا قبل از نوشتن داستان هایش طرحش را می نویسد یا نه . گفت که می نویسد و مدت ها در ذهنش به ان فکر می کند . گفت  کوه زیاد می روم صبح های زود (یاد نادر ابراهیمی افتادم) پیاده روی خیلی می کنم و در این مدت به طرح هایم فکر می کنم . اول با احساسم می نویسمش و بعد با عقلم دوباره می خوانم و درباره اش قضاوت می کنم . 

آنقدر خودمانی و راحت بود انگار یک آشنای نزدیک باشد و نه تکلفی ، نه تعارفی ، نه خجالتی . هرچه این سوالات فنی را دست به سر می کرد به اساسی ها که می رسید کلی حرف داشت . از نوشتن می گفت که هنری است ذاتی و آموزش ندارد . از تاثیر خواندن می گفت . خودش همین حالا روزی10-12 ساعت مطالعه می کند . می گفت کتابی نیست که در بیاید و من تورقی نکنم .

با همه ی بزرگی اش باز هم آرزو می کرد که روزی نویسنده ی خیلی خوبی شود ولی تواضع بیخود هم نمی کرد . از ترجمه های کتاب هایش به زبان های دیگر می گفت و از هر سه ماه یکبار تجدید چاپ شدن قصه های مجید و شما که غریبه نیستید .

و به همان سادگی و راحتی از فقر می گفت و بی مادری و سختی هاییی که کودکیش در دست و پنجه نرم کردن با آنها گذشته بود . و از بی بی می گفت . معلم همیشگی قصه نویسی او .

از شب هایی که پدر بزرگ روی بام برایش قصه می گفت و هنوز به پایان نرسیده خوابش می برد و سکوت شب مجال خوبی بود تا هوشوی کوچک بقیه ی قصه را برای خودش بسازد و ... ساخت و می سازد !

گاهی آدم فکر می کند نویسنده های بزرگ دیگر کارشان راحت است . می نشیند پشت میز و قلم به دست می گیرند و شاهکار می آفرینند . خالق خمره و بچه های قالیباف خانه اما صادقانه می گفت : من برای هر کلمه جان می کنم ! گاهی مدت ها صفحه ها می نویسم  . اما بعد راضیم نمی کند . حرف تازه ای ندارد .خوب نیست وگرچه ناشران زیادی هستند که بی معطلی آثارم را چاپ کنند . اما من وقتی از اثرم راضی نیستم سریع پاره اش می کنم که یک وقت به خاطر بی پولی مجبور به چاپش نشوم !

دلم سوخت . سطل زباله ی اتاق اقای نویسنده تا به حال قبرستان چند داستان چاپ نشده بوده است ؟

و مطمئنم که رمز ماندگاری این استاد داستان نویسی البته سخت گیری اوست !

 

از جلسه که بیرون آمدم دیگر مطمئن بودم : خوب شد که رفتم !

 


*اگر شما که غریبه نیستید را بخوانید این هوشو را می فهمید یعنی چه !

+ پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۹ صاد |