|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
نگاهش به ضریح بود و مرواریدهای درشت بی اختیار پشت سر هم سر می خوردند پایین . صورتش خیس خیس بود و تار می دید مردم را .
گریه هایش اما از سر شوق نبود ، اشک حسرت کسی بود که مدتها بود دیگر نه دنیا داشت نه اخرت !
اینبار بر خلاف همیشه زیارت آرامش نکرد . خودش می دانست چرا . کارش از این حرف ها گذشته بود ...
آخرین بار که به گنبد طلایی نگاه کرد تا سلام خداحافظی را بدهد توی دلش گفت : آقا یعنی می گذاری به همین راحتی، دست خالی، با دل شکسته برگردم ؟!
رویش را که برگرداند زمزمه ی بغل دستیش را شنید که می گفت : شب اول محرم است ، ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة
لبخند زد ، جوابش را گرفته بود ... حوالی شده بود کربلا!
یا حسین