|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
مثل دیروز و پریروزها دوباره جرئت نگاه کردن به ساعت را ندارم . گرمای هوا حالیم می کند که خواب مانده ام و صفحه ی موبایل را که روشن می کنم . خدا خدا از دهانم نمی افتد . بــــــــــــــله!
به اندازه ی سه ساعت خواب مانده ام . و این یعنی فاینال زبان ده دقیقه ی دیگر شروع می شود هیچ، کل کتاب را هم که گذاشته بودم برای صبح بخوانم ...
آژانس که می رسد و من که سراسیمه سوار می شوم و با وجود خجالتی بودنم لطفا عجله کنید دیرم شده است که به راننده می گویم ده دقیقه ایست برگه ها را پخش کرده اند .
پشت در کلاس که می رسم نیم ساعت است بقیه سر جلسه اند . استاد اجازه نمی دهد با یک کلاس دیگر امتحان بدهم و من که لیسینینگ با آن بارم بالایش را از دست داده ام می روم ببینم درس نخوانده از پس چندتا از سوال ها برمی آیم...
وقت که تمام می شود و ریدینگ آخر را هم که از دست می دهم می دانم لب مرز افتادن و نیفتادنم!
آنقدر اعصابم آشفته است که دوبار نماز ظهر را می خوانم و شماره رکعات از دستم درمی رود .
همه اش تقصیر خودم است می دانم ولی اگر این ترم را بیفتم دیگر زبان را ول می کنم!
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++
این روزها جسمم مدام درگیر خواب ماندن است و روحم شاید درگیر خواب ماندن هایی دیگر .....
گردو هایم را آب نبرد!!