|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
نشسته آن طرف پتو و انگشت دانه در دست
تند تند کوک های اریب میزند . نشستم این
طرف و سوزن نخ در دست دارم با خودم
حساب می کنم مادربزرگ در عمرش چندتا
ملافه دوخته است؟
بالاخره صدایش در می آید : نخ کردی ...؟
من همان طور که با چشمه ی سوزن کلنجار
می روم به سوزن نخ کن هایی فکر می کنم
که همه ی دست فروش های نزدیک کلاس
زبان در بساطشان دارند!
سوزن را که به دستش می دهم یک لحظه
از تلاقی دست های چروکیدش با دست های
جوانم حیران می شوم بعد خنده ای می کنم
و سرخوشانه زمزمه می کنم : تلاقی سنت و
مدرنیته ....!
می پرسد : چیزی گفتی .....؟!
پ.ن۱:اگر خودم این متن را در جایی می خواندم حتما می گفتم : یاد نوشته های زویا پیرزاد افتادم !
پ.ن.پ.ن: البته فکر نکنید این اولین بار است که شبیه کسی می نویسم ! من همه ی نوشته هایم شبیه یک کسی است . لو نمی دهم و شما یا نمی دانید یا بزرگوارید! دلم تنگ شده که یکبار شبیه خودم بنویسم! خودم سبکی ندارم آخر! فقط مطمئن می توانم بگویم (ماجراهای من و فردوسی)فقط شبیه شبیه خودم است !
پ.ن۲:برای تیتر شاید خیلی عبارات با رابطه تری تا (انگشت دانه)پیدا می شود . ولی خودش یک مدل است که اتفاقا کلمه ی بی ربط تر را انتخاب کنی! البته مدل که نه من می گویم : شیطنت نویسنده!
پ.ن۳:آخرین فرصت ها برای شرکت در سمفونی (خش خش) را از دست ندهید!