مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
 

دنیای بدی شده ، می آیی شاد باشی ، فراموش کنی ، خوش باشی ...

رهایت نمی کنند...

دورت را می گیرند ، محاصره ات می کنند و تیرهایشان را ، زهرآلود روانه ات می کنند ، پر از قساوت ...

فکرهایت را می گویم !

فکر به تناقضات ، به سوال های بی جواب ، سوال های بی جواب ، سوال های بی جواب ...

امان از این سوال های بی جواب !

دلت می خواهد همه خوش باشند ، شاد باشند ، همه "خوب " باشند !

تلاشت را می کنی ، خودت را می کشی ، حرف می زنی ، بحث می کنی ، دعا می کنی ، دعا می کنی ...

اما نمی شود ، و امان از این " نشدن ها" که "چرایی" اش را هیچ وقت نمی فهمی !

می آیی رها کنی ، "انسان "را از ریشه ی " نسیان" صرف کنی ، می آیی نبینی ، نشنوی ، خودت باشی ...

می آیند ، رها نمی کنند ، درد و دل می کنند ، گریه می کنند ... و تو زل می زنی به چشمانی که هیچ وقت قاضی خوبی برای رد یا اثبات گناهکاریشان نبوده ای ، زل می زنی و یک جمله مدام در گوشت زنگ می زند : " تو مسئولی ، کاری بکن! "

خدایا ! تا به حال مسئولیتی از این سخت تر بر دوش کسی گذاشته ای که نداند چه باید بکند بعد از اینکه فهمیده باید کاری کرد ؟

با این همه ، تلاش می کنی ، کلید می آوری ، یکی ، دوتا ، ...

قفل ها هیچ کدامشان باز نمی شوند ، کلیدها را رها می کنی ، دعا می خوانی ، هل می دهی ، فشار می آوری ... باز نمی شود . انگار یک عده که هیچ وقت نفهمیدی کیستند محکم از ان طرف در را گرفته اند .

تو خسته می شوی ، روی زمین رها می کنی خودت را ، اصلا می آیی بروی که دوباره شروع می شود ،     می آیند    ،    می روند     ،     گریه می کنند      ،    بغض می کنند    ،   آه می کشند ... و انگار همه با لب هایی بسته سرت فریاد می کشند که " تو مسئولی " دلت یک جزیره می خواهد   ، گریه می کنی ، بغض می کنی ، آه می کشی ، داد می زنی   ،    چاره ای نیست   ،  قفل و در و زمزمه ها ، قفل و در و کلیدها ، بازنشدن ها و نشدن ها و نشدن ها ...

همه سرجای خود هستند ، عکس یک جزیره روی دیوار می کشی و شروع می کنی ، کلید می آوری ، یکی ، دوتا ...

زور می زنی ، دعا می کنی ، فشار می دهی ...

فقط دلت خوش است که هرازچند گاهی که عبور رهگذران – با آن نگاه های معنا دار – خلوت تر است ، بروی بنشینی گوشه ای و دو قطره اشک بریزی و زل بزنی به جزیره ات

به این امید که روزی یا قفل باز شود یا تو در جزیره ات باشی ...

دو قطره اشک می ریزی و زل می زنی و تا می آیی در رویاهایت غرق شوی ، صدایت می کنند ، نه با اسم فقط با یک جمله : " تو مسئولی ! " 

 


برچسب‌ها:
فکرنوشته ها
+ پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۸۸ صاد |